نيويورك تايمز در يكي از شماره هاي اخير خود خاطره يكي از سفرهاي فيروزه دوماس ايراني را همراه خانواده خود منتشر كرد.
پيش از اين فيروزه دوماس در قالب يک خبر معرفي شده بود. خبر اين بود که اين نويسنده ايراني مقيم آمريکا کتابي نوشته است به نام خنده دار به فارسي و با اين کتاب نامزد جايزه معتبر جيمز تربر که به آثار طنز تعلق مي گيرد، شده است. فيروزه دوماس در سال 1972 به همراه خانواده به آمريکا مهاجرت کرد. پدر فيروزه که کارمند شرکت نفت بود براي گذراندن يک دوره آموزشي به آمريکا فرستاده شد؛ او در اين سفر خانواده اش را نيز به همراه خود برد و در آنجا ماندگار شد. نوشته زير را فيروزه دوماس نوشته است. اين مطلب به تازگي در يکي از شماره هاي روزنامه معتبر نيويورک تايمز منتشر شده بود.
به گزارش خبرگزاری میراث فرهنگی، در چهارمين شب سفر مان همگي در رستوران اصلي "ورسايلس" منتظر مانديم. برادرم در اين ضمن پدر و مادر را از کابين همراهي مي کرد. اين رستوران که پر از ستون هاي مطلا و کاغذ ديواري و لوستر بسيار بزرگ بود، تمام آنچه را که از دوره حکومت لويي شانزدهم باقي مانده به خوبي نشان مي دهد.
همين که پدر آمد ما آواز Happy Birthday (تولدت مبارک) را به انگليسي برايش خوانديم. البته براي ما راحت تر اين بود که اين آواز را به فارسي برايش بخوانيم ولي اين روز ها اگر اهل خاورميانه باشي باعث ترس و وحشت مردم مي شوي. تازه فکرش را بکن با صداي بلند و از ته حلق آواز بخواني و دست بزني؛ آن وقت است که مسافران تند تند شماره پليس امنيتي را مي گيرند.
وقتي خواندن ما به پايان رسيد نشانه اي از رضايت در چهره پدرم ديده مي شد. در همين موقع يکي از مسافر ها به پدرم نزديک شد و خودش را «چاک» معرفي کرد و گفت که او «هم» امروز هشتاد ساله شده است. پدرم گفت: "من هشتاد سالم نيست." آن مسافر از شنيدن اين حرف کمي گيج و متعجب شد چون بر روي کلاه جشن تولدي که پدرم بر سر داشت عدد 80 نوشته شده بود!
پدرم کاظم در اهواز از شهر هاي ايران به دنيا آمده بود. البته او از بابت محل تولدش مطمئن است ولي درباره تاريخ و سال و ماه و روز تولدش هر کسي چيزي مي گويد. در خانواده پدرم هر وقت بچه اي متولد مي شد پدربزرگم دعايي مي خواند و تاريخ تولد او را در قرآن خانواده يادداشت مي کرد. اين شيوه هيچ عيب و نقصي نداشت و کار به خوبي پيش مي رفت تا اينکه يک نفر اين قرآن را گم کرد.
وقتي پدرم در آمريکا صاحب شغل مهندسي شد بايد در فرم هاي مربوط به مهاجرت تاريخ تولد خود را مي نوشت. او 18 مارس را که روز تولد مادرم بود به عنوان روز تولد خود انتخاب کرد. پدرم مي گفت: "اين طوري پر کردن فرم ها راحت است چون تاريخ تولدم ديگر فراموشم نمي شود. هر وقت هم تاريخ تولدم را فراموش کردم از مادرت مي پرسم."
آمريکا براي هر مهاجري به يک معنا است و براي پدر من به معناي اين بود که غريبه هاي تمام عيار برايش Happy Birthday بخوانند. قضيه جشن تولد يک روز خيلي معصومانه شروع شد. آن روز برادرم به کلفت ما گفت که روز تولد پدرم است. پدرم به عمرش شمع جشن تولد فوت نکرده بود و يا کسي برايش Happy Birthday نخوانده بود.
ولي وقتي آن کلفت مهربان با يک کيک و يک شمع و دو کلفت ديگر و يک پسرک پادو که او را در خواندن آواز تولدت Happy Birthday همراهي مي کردند ظاهر شد، انگار که ژن خفته اي بيدار شد. چهره پدر من از حالت گيجي به شادي تبديل شد. او در واقع شوک زده شده بود. از آن موقع به بعد پدرم در طول سال چندين بار به آن کلفت ها مي گفت که روز تولدش است. وقتي تعداد کلاه هايي که در اين جشن تولد هاي قلابي هديه مي گرفت زياد مي شد اعتراض هاي ما هم بالا مي گرفت. من از او مي پرسيدم: "خجالت نمي کشي؟"
او هم هميشه در جواب اين سوال مي گفت: "من کمبود جشن دارم."
من هم به او يادآور مي شدم: "ولي امروز که روز تولدت نيست."
او هم مي گفت: "مي تواند باشد."
بعد وقتي پدرم پا به اواسط هفتاد سالگي اش گذاشت يک اتفاق عجيب رخ داد. او يک روز گفت که اطلاعات شناسنامه اش اشتباه است و او اگر نه چهار يا پنج يقيناً دو سال جوان تر از چيزي است که تا حالا گمان مي کرده. ما خنديديم ولي او شوخي نمي کرد و جدي بود. "من هنوز هم شب مي توانم غذا هاي تند و پر از ادويه بخورم."
با نزديک شدن هشتادمين سال تولد پدرم ما تصميم گرفتيم برايش جشن تولد بگيريم. منتها اين جشن تولد را مي خواستيم در شرايط خاصي برگزار کنيم تا او خجالت بکشد و نتواند سن خود را پايين بياورد. به همين دليل 47 نفر از فک و فاميل هايمان را دعوت کرديم. خودم هم شده بودم مسئول خريد کلاه. وقتي رفتم برايش کلاه تولد بخرم ديدم بر روي هر کدام از کلاه ها يک سني نوشته شده به همراه يک شعار که هيچ کدام مناسب پدر نبود و من نهايتاً کلاهي را که بر روي آن عدد 30 نوشته شده بود خريدم. بعد وقتي آن کلاه را به خانه آوردم با کمک دختر 10 ساله ام عدد (انگليسي) 30 را به 80 تبديل کردم.
هيچ کدام از عمه هاي من دوست نداشتند آن کلاه مخروطي را روي سرشان بگذارند. خاله صديقه گفت: "او حتي اعتراف نمي کند که 80 سالش است!" خاله هاي من گفتند که اگر سرشان مثل برادر هاشان کچل بود حتماً اين کلاه را سرشان مي کردند. من البته اعتراض هايشان را درک مي کردم.
آن شب پدرم يک کيک خامه اي کامل که رزهاي صورتي بر رويش بود گرفت. 80 ساله شدن هم فايده هايي دارد حتي اگر او هرگز به هشتاد ساله شدن خودش اعتراف نکند.


