ایران انتظام خبرنگار انجمن دوستداران ایران – کی یف /
باران می بارد . رو به غروب است. نزدیک ازان مغرب و عشاء اما در ....... کی یف .
کوچه ها آرام . صدایی جز باد نیست . صدای دلنشین دعای ربنا و چه قدر جایش خالیست در خیابانها .
شور و حال مردم قبل از افطار. خیابان های شلوغ . برو بیای آدمها برای خرید نان لواش ، زولبیا و بامیه ، سبزی ریحان و خرید حلیم بادمجان.
و صدای اذان آن هم میان هیاهوی زنان و مردان و کودکان و چه کیفی دارد باز کنی روزه را در خیابان با تعارف خرما از دست یک بنده خدا.
یادت بخیر ایران یادت بخیر سرزمین مادریم . یادت بخیر کوچه هایی که حال حتی ذره ای از خاکت را غنیمت می دانم . برای روزی که مرا به خاک بسپارند و آرزوی مشتی خاک که بپوشاند بدنم را ، جسمی را که هیچ احساس غربت ندارم اگر این خاک ، باشد خاک وطنم ایران و بعد از باران . می چسبد چایی داغ . چای شیرین با نان و پنیر و کشمش و خرما . در کنار مهمانها که همه غریبه اند اما نزدیکتر از خیلی ها در این دور از وطن ، در این حسینیه پر احساس.
کنارم ختری نشسته بود از اوکراین . دعا می خواند قبل از خوردن حتی آب . سرگذشت جالبی داشت ، وقتی گفت که مسلمان شده و چرا ؟ به زبان فارسی صحبت می کرد و روان ، از فرط علاقه به ایران.
از سفرش می گفت ، از ایران . از تخت جمشید در شیراز ، از چهل ستون ، عالی قاپو و میدان امام . و می گفت از عظمت امام رضا.
ویکا که حالا صدایش می زنند مریم صورتی زیبا داشت و نورانی . او با آن روسری صورتی که بر سرداشت می گفت مانند قصه گو از دور دست ها . که چه آمد بر سرش در این دنیا و حالا چرا اینجاست . و من گوش می دادم به این قصه گو که چه زیبا حکایت می کرد داستان را.
آن زمانها برایم فرقی نداشت بین این میز و خدا. نمی دانستم خدا چیست و کجاست . برایم نمی گفتند چون خود نمی دانستند و هیچ کس خبر دار نبود که چه می گذرد در این دنیا . با پسری آشنا شدم به نام شهرام، ایرانی بود و مسلمان. برایم گفت از اسلام . و من دیدم ، شنیدم ، خواندم . حالا هستم مسلمان و دوست دارم روزه را که چه گواراست این آب ، این غذا ، این تربت خدا.
بعد از این همیشه می گویم خدا . که خوانده ام کتابش را ، داستان آدم و حوا، داستان آن پدر که می خواست قربانی کند پسر را ، که چه گذشت بر من ان روزها، که فهمیده بودم دنیا را، آمدنم بهر چه بود و چرا ؟
بعد ازاین آینه برایم جور دیگر بود . غیر از دو چشم ، دو گوش ، دو ابرو ، دو انسان . که یکی ظاهر بود دیگری ذات . چه عظمتی داشت این انسان ، از نطفه بود فقط ، این همه جان .


