نگاهي به «سفري در سرخ»
شهرنوش پارسي پور
سفري در سرخ
مجموعه داستان، نوشته محمد عقيلي
ناشر نشر باران، سوئد، ٢٠٠٤
محمد عقيلي بنابر گفته خودش در سال ١٣٢٥ به دنيا آمده و تا پيش از اين كتاب، كتابي منتشر نكرده بوده است. گرچه او دير به ميدان آمده، اما در كارش نشان مي دهد كه ادبيات را به خوبي مي شناسد و استعداد قابل تاملي در داستان نويسي دارد. علاوه بر اين حساسيت زيادي نسبت به وقايع فاجعه بار سياسي ايران از خود نشان مي دهد. از مجموعه ده داستاني كه در اين كتاب منتشر شده بيشترين داستان ها حامل يك بار سياسي هستند و بيشتر شرايط گروه هائي را مورد بررسي قرار مي دهند كه به نحوي سرسام آور سركوب شدند. عقيلي در كار تحليل شخصيت ها يد طولائي دارد. به زنان مهر ويژه اي دارد و شخصيتي كه از آنها به دست مي دهد اغلب مهربان و دوست داشتني ست، كه اين شايد به نحوي عيبي هم محسوب شود، چون هيچ دليلي وجود ندارد كه ما، زنان را فاقد هرنوع عيبي به شمار آوريم. مسئله اي كه گاهي خواندن داستان هاي عقيلي، بويژه بعضي از آنها را مشكل مي كند توصيفات زياد و بيش از حد است. نويسنده گاهي يك صفحه تمام را براي نمايش يك حالت ويژه صرف مي كند. به نمونه اي نگاه كنيم:
"... قطار به ايستگاه مي رسد. او بلند مي شود. به من نگاه نمي كند. من نگاهش مي كنم. من به تو نگاه مي كنم كه برمي خيزي، چرخي مي زني، نگاهم مي كني خندان، دستم را مي گيري و بلندم مي كني، مي رقصي و مي خواهي مرا هم برقصاني. من نمي رقصم. مي داني كه من نمي رقصم. رقص براي من نيست. من اگر هم برقصم با صداي مسلسل مي رقصم. چرا با تو نرقصيدم. چرا با تو نخنديدم. چرا با تو شادماني نكردم. مي ايستي و نگاهم مي كني، حيران و من برافروخته مي نشينم. مي چرخي و نگاهم مي كني، در يك لحظه، يك آن، وقتي كه مي خواهي پياده شوي، وقتي كه مي خواهي بروي، وقتي كه مرا بازگردانده اي به گذشته آتش گرفته اي كه ديگر نيست، گم شده است و تنها خاكسترش در سينه ي من در قلب من مدفون است..."
نويسنده اغلب قهرمانانش را در يك لحظه ويژه نگه مي دارد، و بعد لحظه را در مجموعه واژگاني كه از جمله هاي مشابه درست شده كش مي دهد. نتيجه، بويژه در داستان هائي كه در اين مجموعه آبستره تر هستند حالت كش آمدگي ست كه خواننده را كمي كلافه مي كند. البته نويسندگان زيادي در دنيا كوشش كرده اند لحظه اي را به كشامد بكشانند. جيمز جويس گويا از اين گروه باشد. خواننده در موقعيتي قرار مي گيرد كه آنات يك لحظه را بايد زندگي كند و بخواند. اما نكته اي كه براي من روشن نيست اين است كه آيا ما يك لحظه را با واژگان مشابهي زندگي مي كنيم؟ بر اين پندارم كه چنين نيست. يك لحظه مملو از واژگان فرار است و ده ها موضوع مختلف را در دلش پنهان مي كند. ممكن است در يك لحظه، در حالي كه داريم به مرگ يك عشق مي انديشيم ياد بيماري عمه مان هم بيفتيم و همچنين رفوزه شدن دخترعمويمان در مدرسه و صدها مطلب بي ربط به يكديگر. البته هر تلاشي براي ثبت لحظه ها جالب است.
بخشي از داستان هاي عقيلي آبستره هستند و به ثبت يك لحظه كش آمده اختصاص دارند. از اين مجموعه مي توان از داستان هاي عبور سرخي در زرد، يك ظهر گرم تابستان، آينه و آمده بود نام برد. "سايه هاي منتشر" گرته برداري از چند لحظه زندگي در جمهوري اسلامي ست و بسيار خوب از كار درآمده. "صورتي" داستان بسيار جالبي ست. مرد را به زور به خواستگاري برده اند. او گيج و كلافه است و به فكر نرفتن و طفره رفتن، اما مي رود. زن را مي پسندد كه براي او در قاب واژه صورتي شكل مي گيرد، اما... "اطلسي هاي آن سال ها" داستان اندوهباري ست. دو مرد هميشه در عصر بلند تخته نرد بازي مي كنند. سال هاست كه مشغول به اين كار هستند. دختر مرد صاحبخانه براي آنها فالوده طالبي درست مي كند و چاي مي آورد. اينك اما دوست تخته نرد دير كرده و قلب رفيقش دارد از جاي كنده مي شود.
"از دورترين سرد جهان" ماجراي مردي ست كه عشق گم شده و به احتمال قوي اعدام شده خود را پشت سر گذاشته و به ديار ديگري رفته است، اما اينك در قالب زني كه سوار اتوبوس شده او را باز مي يابد. او را در يك تك گفتار دردناك بازجست مي كند. او اكنون همسر دارد و بچه هائي، اما با خاطره عزيز از دست رفته زندگي مي كند.
در "ديگر صدا هم نمي ماند" زن در اتوبوس نشسته است و نامه دردناك مرد را مي خواند. مرد گويا در مقطع خودكشي ست كه اين نامه را براي زن نوشته. بدبختانه نامه طولاني و خسته كننده اي ست. او ديگر اميدش را به هر مبارزه اي از دست داده است. از آرمان هاي گذشته بريده است و نمي داند چه بايد بكند. روياهاي سياسي به پايان رسيده اند و فصل دردناك روياروئي با واقعيت از راه رسيده است. در صحنه نهائي داستان، زن در موج اشك تنها قطره سرخي را ميبيند و ديگر هيچ.
"شايد فردا" بلندترين و زيباترين داستان اين مجموعه است. اين در حقيقت يك نوولاي ٧٠ صفحه اي ست. زن دارد براي چهار مرد كه قصد انتشار يك مجله در سوئد را دارند چاي مي ريزد. او دخالتي در كار مردان نمي كند. شوهرش نفر نخست اين جمع محسوب مي شود. بيگانه اي در ميان اين جمع است كه براي نخستين بار آمده و هربار كه زن را مي بيند با نگاهي مجذوب به او نگاه مي كند. عاقبت به هواي آوردن فنجان هاي چاي به آشپزخانه مي آيد. زن كه از اين جمع كلافه است به او روي خوش نشان مي دهد. كمي بعد شوهر از راه مي رسد. ظاهرا براي انجام كاري، اما در حقيقت براي آن كه زاغ سياه بيگانه را چوب بزند. زن ناگهان متوجه مي شود كه ديگر شوهرش را دوست ندارد. متوجه مي شود كه مدت هاست او را دوست ندارد. اين داستان در اين راستا پيش مي رود و تمامي شخصيت هاي داستان يك به يك و در برشي سه بعدي شكل و قالب به خود مي گيرند. البته در پرورش بعضي از شخصيت ها همانند زن محمود اندكي اهمال شده است. اما ديگران در جاي خود قرار مي گيرند و يك درام ايراني در سوئد شكل مي گيرد. مي توان گفت پس از شالي به درازاي جاده ابريشم، نوشته مهستي شاهرخي و اتفاق همانطور كه نوشته مي شود مي افتد، اثر ايرج رحماني، نويسنده ايراني مقيم كانادا، اين داستان يكي از بهترين داستان هاي ادبيات خارج از كشور بشمار مي آيد. البته ساسان قهرمان نيز آثار خوبي عرضه كرده است و خواننده توجه داشته باشد كه من به تمامي آثار نوشته شده به وسيله ايرانيان در خارج از كشور دسترسي ندارم. در نتيجه اين اظهار نظر من جامع و مانع نيست.
اما "شايد فردا" داستان يك عشق لطيف را با ظرافت فراوان مورد بررسي قرار مي دهد. داستان در عين حال شخصيت حقيقي يك قلدر كه خود را در پس و پشت حالتي روشنفكرانه پنهان كرده است بازنمائي مي كند. فاصله اي كه مينو از شوهر مي گيرد ناگهان به دوستان او منتقل مي شود. همه ناگهان كشف مي كنند كه هميشه از دست اين مرد كلافه بوده اند، اما نمي دانسته اند چه بايد بكنند. واقعيتي ست كه قلدرها به طور معمول داراي نوعي جذابيت هستند و شخصيت گيرا و بنده پروري دارند، و انسان هنوز فاصله نگرفته از عصر شبان رمه گي اغلب به دام قلدر مي افتد. زن ناگهان خود را رها مي كند، خود را نجات مي دهد تا در برهوتي تلخ دست و پا بزند، اما با گام هاي مصمم به سوي آزادي مي رود. علاقمندم اين را بگويم كه فكر مي كنم اين داستان محمد عقيلي بحث برانگيز خواهد شد. شخصيت پرويز و واكنش هاي او مرا متاثر مي كرد. حتي گاهي از مينو و ادا و اطوار او بدم مي آمد. اگر واكنش من به عنوان يك "زن" خواننده چنين باشد مردان خواننده چه احساسي خواهند داشت؟ بابت اين داستان به محمد عقيلي تبريك مي گويم.
شهرنوش پارسي پور


