راديو آلمان در گزارشي تازه با عنوان «ملغمه تحقير و آزادي»، از مشكلات موجود ايرانيان مهاجر، پرده برداشت
در اين گزارش، ايرانيان مقيم خارج، ضمن اذعان به كمبود امكانات موجود در ايران نسبت به كشورهاي غربي، از مشكلات فرهنگي، اجتماعي و حس حقارت خود به عنوان شهروندان درجه دوم برخوردارند. مشکلاتي که جوانان ايران براي تحصيل و استفاده از امکانات آموزشي با آنها روبرو هستند، بسياري را به ادامه تحصيلاتشان در خارج از کشور تشويق ميکند. انگيزه ادامه تحصيل در اروپا يا آمريکا و کانادا زماني قويتر ميشود که به کمبودهاي گوناگون، محدوديتها نيز اضافه ميشوند.
محيط اروپا، شايد همه آن آزاديهايي را که يک جوان تصورش را دارد در اختيارش بگذارد. آزاديهايي که در هفتهها و ماههاي نخست، احتمالا جذابيت غيرقابل گريزي دارند. اما، با اين حال جاي خالي بسياري از نيازها را پر نميکنند: «به آزاديهاي ديگري نياز داريم که به چشم مردمان ديگر نميآيد. فکر ميکنند آزادي يعني مشروب خوردن، بيرون رفتن، رقصيدن. البته اين براي جوانان ما عقده ميشود که وقتي به اينجا ميآيند فقط همين کارها را ميکنند. ولي باز ما در ايران ياد گرفتهايم چگونه زندگي کنيم».
براي سپند، دانشجوي رشته کامپيوتر، مهمترين مسئله داشتن امکانات کافي آموزشي و تحقيقاتي است. امري که از نظر او در ايران ابدا قابل مقايسه با اروپا يا آمريکا نيست. چرا که در ايران «امکاناتي که در اختيار دانشجو است، چندان خوب نيست. در واقع مثل مسائل ديگر است. وقتي در جايي مشکلات اجتماعي، مشکل ضعف مديريت، مشکل فرهنگي و مشکل سياسي وجود داشته باشد، اين مشکلات در ديگر حوزهها نيز نفوذ ميکند».
با وجود اين، سپند آن روي سکه خروج از ايران را نيز به خوبي ميشناسد. چرا که او براي ادامه تحصيل مدتي در آمريکا به سر برده است. از جمله اينکه، در يک کشور خارجي: «خيلي طول ميکشد تا آن موقعيتي که فرضا در ايران دارد را بتواند دوباره پيدا کند. با خيليها برخورد داشتم که در ايران متخصص بودهاند و وضعشان هم خوب بود و با اينکه به کانادا رفتهاند و در کانادا بسياري از اين مشکلات وجود ندارد، ولي بعد از 2ـ3 سال برگشتهاند و گفتهاند که 6ـ7 سال طول ميکشد تا موقعيتي را که در ايران داريم، از نظر کاري در آنجا پيدا کنم و در اين سن اصلا ارزش ندارد».
اما اين، همه آنچه که يک جوان ايراني را در خارج از کشور آزار ميدهد، نيست. در اروپا، به ويژه درهاي بسياري بر روي آنان بسته ميماند. به راستي چرا؟ «براي اينکه اصلا هيچ شناختي در مورد ايران ندارند. گويا اصلا کشور ايران، با آن مشخصاتي که من از آن ميشناسم و ما در آنجا زندگي ميکنيم، وجود ندارد. من از صبح تا شب بايد براي همه توضيح بدهم که آنچه شما فکر ميکنيد، در تلويزيون ديده و در راديو شنيدهايد، ما آنها نيستيم. ما آدمهاي ديگري هستيم».
نسيم، دانشجوي رشته بيناييسنجي، از زندگي در اروپا درسهاي مثبت زيادي آموخته است. او ياد گرفته روي پاي خودش بايستد، مستقل باشد و از آزاديهاي يک جوان در اروپا لذت ببرد. اما او درس ديگري را نيز آموخته است و اينکه جوانان اروپايي: «با اينکه وجود امکانات بيشترشان، آن زندگي خانوادگي را ندارند که ما خيلي به آن احتياج داريم». نسيم احساس ميکند که اين تجربه: «نگاهم را به زندگي عوض کرد، زندگياي که در ايران داشتم. آن موقع قدر چيزهايي را نميدانستم، ولي الان ميدانم. چيزهايي را هم اينجا به دست آوردهام که در تصميم گيريهايم خيلي کمکم ميکند».
اما، براي نسيم نيز نه فقط ارزشي که حمايت خانوادهاش برايش دارد دو چندان شده، بلکه حقارت شهروند درجه دو بودن نيز چندان راحتش نميگذارد: «من حتي شهروند درجه دو هم نبودم، بلکه از آن هم پايينتر بودم. من يک خارجي بودم».
و او بعد از يک سال و اندي زندگي در لندن به اين نتيجه رسيده است که: «فکر ميکنم، اگر به ايران برگردم، بيشتر خانم خودم هستم».
منبع : رادیو صدای آلمان
|
ارسال
نظر
|