گفتوگو با «حميد لولايي» بازيگر تواناي سينما و تلويزيون
چيزهايي را كه دوست داشتم هيچ وقت نداشتم! خبرنگار : مريم احمدي فكر ميكنم محبوبم تا مشهور
از فيزيك و شيمي خيلي بدم ميآمد
«حميد لولايي» را بايد يكي از اتفاقات خوب در سينماي كمدي ايران پس از پيروزي انقلاب اسلامي دانست. هر چند رشد و به بار نشستن لولايي در تلويزيون بوده اما به نوعي او در سينما حيات هنري خود را پررنگتر از پيش آغاز كرده است.
شايد بعضيها تصور كنند كه او تنها «خشايار مستوفي» است و توانايي بازي در نقشهاي ديگر را ندارد. اما به ياد بياوريد وقتي در سريال «محاكمه» (حسن هدايت) ايفاگر نقش پزشك «احمدي» بود، بازي درخشاني داشت.
در فيلم سينمايي «چند ميگيري گريهكني؟» لولايي ايفاگر نقش «اشكبوس» است. اشكبوس هيچ ارتباطي با خشايار ندارد و لولايي در اين اثر توانسته يك بار ديگر توانايي خود را در بازيگري نشان دهد.
گفتگوی اختصاصی مریم احمدی خبرنگار و نائب رئیس کمیته فرهنگی هنری انجمن دوستداران ایران با حمید لولائی را در ذیل بخوانید :
• كار هنري را به شكل حرفهاي از چه سالي آغاز كرديد؟
از سال 58 با نمايشنامه «سبزه دوست بچهها» كه يك كار كودك بود به كارگرداني مرحوم «رضا ژيان»، بعد از آن تئاتر «خمره سخنگو» به كارگرداني «سياوش تهمورث» را كار كردم، بعد از آن ديگه كار تئاتر نكردم و يك فيلم سينمايي به نام «پيكر تراش» را كار كردم، بعد اولين كار تلويزيونيام به نام «سربداران» را در سال 60 كار كردم و بعد همين جور ادامه پيدا كرد.
• در ميان كارهايتان به كدام علاقه بيشتري داريد؟
نقشي را كه در سريال «معجزه خنده» داشتم، خيلي دوست دارم. متاسفانه اين سريال در آرشيو تلويزيون گم شد و ديگه پخش نشد، نقش پزشكي را هم كه در سريال «محاكمه» داشتم دوست دارم.
• چرا بازيگر شديد؟
چون از كودكي اين علاقه در من پيدا شد، بچه كه بودم همش اداي اين و آن را در ميآوردم، براي خودم در خانه سينما درست كرده بودم يا مثلا در كوچه نمايش اجرا ميكردم و اداي همسايهها را در ميآوردم. خود همسايهها نگاه ميكردند و ميخنديدند. پانزده- شانزده ساله كه بودم، دانشگاه هنرهاي زيبا و دراماتيك كلاسهاي شبانه گذاشته بود كه من به آن كلاسها رفتم. آقاي «پرويز ممنون» و «جوهري» كه استادان من بودند به من گفتند تو چرا هر سال ميآيي به اين كلاسها، تو ديگه نيازي به اين كلاسها نداري و به آن حس بازيگري رسيدهاي.
• چه كسي شما را به اين مسير سوق داد؟
همان طور كه گفتم خودم علاقه داشتم و كسي هم نبود كه پشتم باشد، فقط مادرم تشويقم ميكرد و راهنماي خوبي برايم بود. اما خودم، خودم را توي اين مسير انداختم و راهش را پيدا كردم.
• چرا كار طنز را انتخاب كرديد؟
من به طور اتفاقي به طنز كشيده شدم. داستان از اين قرار بود كه در مجموعهاي به نام «فراموشخانه» بازي ميكردم و آقاي علي عمراني و بهروز بقايي هم در آن مجموعه حضور داشتند. يك روز به شوخي به بچهها گفتم من سرطان دارم و دكتر گفته سه – چهار ماه بيشتر زنده نيستم و ميميرم و اين سريال آخرين كار من است و به اين خاطر اين مجموعه را كار كردهام تا يك يادگاري از خودم داشته باشم. اين موضوع را آنقدر جدي گفتم كه همه بچهها باور كردند طوري كه خيلي به من ترحم ميكردند و هواي مرا داشتند. مثلا سر غذا سعي ميكردند من اول غذايم را بگيرم و محبتهاي زيادي به من ميكردند. حتي يكي از دوبلورها كه در آن كار بازي هم ميكرد و نامش به خاطرم نيست آنقدر به خاطر بيماري من ناراحت بود كه خودش گفت سه روز نتوانسته غذا بخورد. يك روز كه داشتيم سرصحنه غذا ميخورديم ناگهان جدي جدي حالم بد شد و افتادم زمين اما پا شدم و خنديدم و داد زدم و بعد جريان و واقعيت را برايشان تعريف كردم. بچهها هم خنديدند و هم از شوخي كه با آنها كرده بودم، ناراحت شدند. اين صحنه توي ذهن عليعمراني ماند. بعد از مدتي علي عمراني به همراه داريوش كاردان ميخواستند سريالي كار كنند به نام «نوروز 72» كه مرا براي آن كار دعوت كردند. البته من آن زمان مدير سينما آزادي هم بودم. بعد از بازي در «نوروز 72» ديدم كه توانايي كار طنز را بيشتر دارم. البته علاقهام هم بيشتر به كار طنز بود.
• از راهي كه تا امروز طي كرديد پشيمان نيستيد؟
نه اصلا و به هيچ وجه.
• پشت اين موفقيت چه كساني قرار دارند؟
لطف خدا، تشويقهاي مادرم و بعد از ازدواج هم همراهي و درك بالاي همسرم كه از هر دو ممنونم و خدا را شكر ميكنم.
• از موقعيتي كه الان داريد راضي هستيد؟
آره راضيام، چون به آن چيزي كه ميخواستم رسيدهام.
• دوست داريد در آينده چه نقشهايي را بازي كنيد؟
اجازه بدهيد نگويم اما كلا نقشهايي كه خيلي عمق و زيربنا داشته و اصولي باشند.
• چرا در سينما حضورتان كمرنگتر از تلويزيون است؟
در سينما عده معدودي فيلم را ميبينند، اما بعدش براي هميشه ميرود توي آرشيو، اما كارهاي تلويزيوني هم فراگيرياش بيشتر است و هم مردميتر است. من هر چه دارم از تلويزيون است. تلويزيون مرا زنده كرد.
• چگونه شد در اولين كارسينمايي «شاهد احمدلو» بازي كرديد؟ به او اعتماد داشتيد؟
چون چند كار كوتاه «شاهد احمدلو» را ديده بودم و آنها كارهاي خوبي بود و وقتي هم فيلمنامهي «چند ميگيري گريه كني؟» و «اگه ميتوني منو بگير» را خواندم، خوشم آمد و به خاطر همين قبول كردم.
با بازي در فيلم اول شاهد، وقتي از نتيجه كار راضي بودم، در فيلم دومش هم بازي كردم.
در صحنهاي در فيلم شما اداي خشايار را در ميآوريد.
صحنهاي است كه اشكبوس به كارگران كه گريه ميكنند، توضيح ميدهد كه گريه كردن مثل هنرپيشگي است. هنر پيشه نقشش مشخص است.
وقتي خشايار ميگويد: «نه غلام!» كارش سخت است چون فردا بايد نقش ديگري را بازي كند. بدون هيچ اتفاق خاصي آن تيكه را بازي كردم.
• از كارتان در اين فيلم راضي بوديد؟
بله صد در صد نقش نو و جذابي بود و فيلم اگه ميتوني منو بگير هم جالب است و نقش خوبي را بازي كردم.
• بعد از فيلم اول در فيلم دوم احمدلو هم به ايفاي نقش پرداختيد.
وقتي فيلم چند ميگيري گريه كني را بازي كردم گرفتار شدم، براي فيلم دوم نميتوانستم بروم اما خوشبختانه كارم تمام شد و سريع خودم را به كار رساندم.
در فيلم اگه ميتوني منو بگير من سه نقش متفاوت را بازي ميكنم، تصور ميكنم كار خوبي شده باشد.
• بعد از تماشاي فيلم چند ميگيري گريه كني چه حسي داشتيد؟
خوشحال بودم، من سالها در تلويزيون كار كردم، وقتي به سينما آمدم دلم ميخواست كار خوبي داشته باشم. خوشبختانه اين دو فيلم خوب بود و از حضور در هر دو خوشحالم. حتي از عوامل كار هم راضيام.
• خودتان را مشهور ميدانيد يا محبوب؟
فكر ميكنم محبوبم تا مشهور.
• چه چيز شما را زجر ميدهد؟
نداشتن امنيت شغلي آدم را اذيت ميكند. اگر اتفاقي برايم بيفتد و نتوانم كار بكنم نه از جايي به من حقوقي ميدهند و نه نهاد و ادارهاي هست كه مرا حمايت كند.
• بزرگترين آرزوي شما چيست؟
كارهايم بهتر از گذشته شود و كشفيات جديدي داشته باشم و نقشهايم نو و جديد و دوستداشتني باشد، آرزوي خصوصيام هم اين است كه زندگي بهتر و آسايش و آرامش بيشتري داشته باشم.
• در چه جور خانوادهاي بزرگ شديد؟
پدرم كارگر و 40-30 سال هم راننده تاكسي بود. يك خانواده پرجمعيت بوديم؛ پنج برادر و پنج خواهر. در ميدان سپاه (عشرتآباد) زندگي ميكرديم. مدتها هم در ميدان امام حسين ساكن بوديم. در محله ما خانوادههاي ضعيفي بودند كه ما هم جزو آنها بوديم. وضعيت ماليمان طوري بود كه آن چيزهايي را كه دوست داشتم هيچوقت نداشتم چون پدرم نميتوانست برايم بخرد. مثلا خيلي دوست داشتم يك دوربين فيلمبرداري داشته باشم و براي خودم فيلم بسازم. اما چون دوربين گران بود نتوانستم آن را بخرم. بعدها كه توانستم بخرم ديگر آن عشق و علاقه نبود.
• بچه آرامي بوديد؟
آره خيلي ساكت و مظلوم و خيلي تودار بودم و همه چيز را در خودم ميريختم. بچه شلوغي نبودم كه انرژيهايم را بيرون بريزم.
• خاطرهاي از آن زمانها برايمان تعريف كنيد؟
خاطره كه زياد است. چيزي كه الان به ذهنم ميرسد اين است كه جعبهاي درست كرده بودم شبيه تلويزيون و عكسهاي مجلات و روزنامهها و كتابها را ميبريدم و با سيريش ميچسباندم به هم، بعد آن را ميچرخاندم و خودم هم حرف ميزدم. مثلا سينما ميشد. خواهرم به بچهها بليت ميفروخت، دانهاي يك ريال، بچهها هم خوب استقبال ميكردند اما بعد مادرانشان ميآمدند و به مادرم ميگفتند حميد پول بچههاي ما را گرفته و من پولها را به آنها پس ميدادم.
• اولين فيلمي را كه ديديد به خاطر داريد؟
اولين فيلمي كه ديدم يادم نيست، اما فيلم «گوهر شب چراغ» و فيلم «يه دلار سوراخ شده» را كه يك فيلم كابويي بود به ياد دارم.
• آن را در كدام سينما ديديد؟
سينما نپتون كه نزديك محلهمان بود.
• تنهايي ميرفتيد؟
آره.
• به خاطر سينما از مدرسه فرار هم ميكرديد؟
فرار نميكردم چون از خانواده ميترسيدم. ساعتهاي بيكاري و روزهاي جمعه ميرفتم. يك روز يادم هست كه از سينما دير رسيدم به خانه، به همين خاطر برادر بزرگم با كمربند آنقدر مرا زد كه هنوز دردش از يادم نرفته است. كلا با پولهاي توجيبيام به سينما ميرفتم.
• شاگرد زرنگي بوديد؟
در حد متوسط بودم و از فيزيك و شيمي خيلي بدم ميآمد. اما درس زيستشناسي و دروس حفظ كردني را بيشتر دوست داشتم. مثلا بهترين نمرهام 20 بود از زيستشناسي و بدترين نمرهام هم از فيزيك و شيمي يك و يك و نيم بود.
• شما آدم جدي هستيد، كار طنز چقدر رويتان تاثير گذاشته است؟
شوخ بودن در زندگي شخصيام تاثيري است كه از كارهاي طنز گرفتهام. مثلا اگر اتفاقي دارد ميافتد كه قرار است عصباني شوم يك دفعه قضيه را شوخي و ساده ميگيرم.
• چه مواقعي عصبي ميشويد؟
من كمتر عصبي ميشوم و زماني عصباني ميشوم كه كسي حرفم را نميفهمد.
• چه موقع شاد و خوشحال ميشويد؟
زماني كه آرامش داشته باشم.
• در چه سالي ازدواج كرديد و چند فرزند داريد؟
در سال 1368 و دو دختر به نامهاي سارا و نازنين.
• دليل پايدار بودن زندگيتان در چيست؟
سخت نگرفتن زندگي و تفاهم داشتن و دوستداشتن زندگي و احترام گذاشتن به همديگر و داشتن صداقت.
• اگر روزي فرزندانتان بخواهند بازيگر شوند، مانعشان ميشويد يا تشويقشان ميكنيد؟
اگر علاقه و استعداد اين كار را با هم داشته باشند حمايت و كمكشان ميكنم اما اگر فقط علاقه به اين كار داشته باشند و استعداد اين كار را نداشته باشند، مخالفت ميكنم.
• در كارهاي خانه به همسرتان كمك ميكنيد؟
اگر كاري از دستم بربيايد حتما انجام ميدهم.
• آشپزي ميكنيد؟
چون آشپزيام خوب نيست كارهاي ديگر را انجام ميدهم تا خانم بتواند آشپزي بكند. دستپخت همسرم فوقالعاده است.
• فكر ميكنيد در آينده فيلمسازي را نيز تجربه كنيد؟
به احتمال زياد بله، اين كار را خواهم كرد.
• دوست داريد چه جور فيلمي بسازيد؟
خيلي دوست دارم يك كار اكشن و ترسناك باشد،
• به موسيقي علاقهمند هستيد؟
بله، خيلي زياد، موسيقي به من آرامش ميدهد. صداي محمد اصفهاني به خصوص آهنگ دلقك را دوست دارم.
• در آخر براي جوانهاي در شرف ازدواج چه صحبتي داريد؟
اينكه با آگاهي ازدواج كنند و ببينند كه واقعا ميتوانند از عهده اين مسووليت بربيايند يا نه و سعي كنند با يك درآمد و موقعيت خوب ازدواج كنند.
The Association of Iranophile Tehran -IRAN Tel: +98 (21) 8898 6593 - 8897 6594, Fax: +98 (21) 8897 5734 E-Mail: info@Topiranian.com
اخبار تاپ ایرانیان در سایت شما | دریافت خبرنامه تاپ ایرانیان | اخبار تاپ ایرانیان در یاهو مسنجر | تماس با ما