دیگر جنجالهای مطبوعاتی برایم جذابیتی ندارد!

گفتگو : مریم احمدی
مقدمه
«داريوش فرهنگ» بدون شك يكي از كارگردانان موفق سينما و تلويزيون است! شايد يكي از پرطرفدارترين سريال‌هاي پس از پيروزي انقلاب را او ساخته. قديمي‌ترها يادشان هست «افسانه سلطان و شبان» چقدر بين مردم مورد توجه قرار گرفت. به گونه‌اي كه ديالوگ‌هاي سريال در دهان مردم كوچه و خيابان بود.
او سال 65 يك فيلم زيبا با عنوان «طلسم» را هم ساخت. چند فيلم تجاري چون «تكيه بر باد» و «رز زرد» را نيز در كارنامه دارد. اما مي‌دانيم كه اهل اين نوع آثار نيست. بازيگر خوبي نيز هست، «شايد وقتي ديگر» را ديديد؟
يا همين سريال «معصوميت از دست‌ رفته» را؟
هم‌اكنون سريال «راه شب» به كارگرداني او از تلويزيون پخش مي‌شود.
اهل مصاحبه كردن نيست اما همكارمان احمدی نیا با سماجت‌هاي خاص خودش او را راضي كرد تا مصاحبه‌اي با وي داشته باشيم. ماحصل مصاحبه‌ي سه ساعته خيلي بيشتر از اين بود كه در ذيل مي‌خوانيد. اما متاسفانه ما مجبور به انتخاب بعضي از سوال‌ها و جواب‌ها شديم.
فرهنگ از كودكي، نوجواني و جواني و چهل سالگي گفت...
*از داريوش فرهنگ بيشتر برايمان بگوييد؟
من پسر دوم يك خانواده متوسط اجتماعي هستم در آبادان متولد شدم. در 8 سالگي پدرم فوت كرد. وقتي او فوت كرد، چون مادرم كرماني بود به شهر كرمان نقل مكان كرديم. تمام دوران دبستان و دبيرستان را در كرمان گذراندم. دبستان را در مدرسه ابتدايي ادب و دبيرستان را در مدرسه پهلوي سابق كه الان نمي‌دانم نامش چه شده.
در همان دوران كودكي كه در آبادان بوديم به دليل وجه توريستي اين شهر تمام فرآورده‌هاي فرهنگي هم وارد اين شهر مي‌شد.
من يادم است اولين فيلم‌ها حتي فيلم‌هاي دوبله نشده وقتي به شهر ما مي‌آمد، مي‌رفتم و فيلم‌ها را مي‌ديدم جالب است بدانيد كه فيلم‌ها زيرنويس فارسي داشت و من در سينما اين زيرنويس‌ها را براي كساني كه بي‌سواد بودند مي‌خواندم و همين باعث مي‌شد پول سينماي من را هم حساب كنند.
همه انشاهايم را 20 مي‌گرفتم چون من فيلم‌هايي را كه مي‌ديدم يك جورايي به عنوان انشا مي‌نوشتم. مثلا اگر موضوع انشا در مورد بهار بود اگر صحنه‌اي در فيلم توش بهار بود هر چي ديالوگ تو سينما شنيده بودم ربطش مي‌دادم به انشا و مي‌نوشتم. معلم‌هايم حيرت مي‌كردند كه اين بچه چطور گاهي مفاهيم گنده‌گنده از دهنش در مي‌آيد. از من مي‌پرسيدند اينها را از خودت نوشتي، من هم مي‌گفتم بله.
خواهرم چون خيلي علاقه به سينما داشت و آن زمان گوينده راديو بود يكي از مشوقين من براي ورود به اين عرصه بود. او چون يك زن بود و آن زمان در محيط شهرستان ناخوشايند بود كه يك زن وارد اين حيطه شود به همين خاطر خواهرم اين هنر را در خودش كشت و قرباني كرد و من را راه انداخت.
يك روز خواهرم دوان دوان از سركارش آمد و يك برگه‌اي را از روزنامه‌اي كنده بود كه در آن نوشته بود در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران دو سال است كه رشته تئاتر تاسيس شده.
خواهرم گفت اين بهترين فرصت است براي تو كه در كنكور شركت كني چون هر چي پشتوانه علمي خودت را بيشتر بكني در اين كار ماندگارتر مي‌شوي. من وقتي آن آگهي را ديدم چنان ذوق زده شدم كه از همان روز تصيميم گرفتم به تهران بيايم.
خب در تهران رفت و آمد براي يك خانواده 5 نفره سنگين بود اما خواهرم كه تغيير شغل داده بود و در زاهدان پرستار بود تقبل كرده بود كه هزينه دانشگاه من را بدهد. وقتي در رشته تئاتر قبول شدم و به دانشگاه رفتم يكي از متن‌هاي نوشته شده براي امتحان كنكور در آن دانشكده متني بود كه من فيلم آن را بيش از صد بار ديده بودم در نتيجه همان متن را با همان شيوه يادم است كه اجرا كردم و نمره الف ويژه گرفتم يعني تو اين رشته ممتاز شدم.
093045.jpg

* پس نتيجه مي‌گيرم كه شما در ابتدا با تقليد كارتان را آغاز كرديد؟
خب هر هنري در هر جاي جهان آغازش از تقليد است. يعني با تقليد شروع مي‌كني تا رفته‌رفته خودت شكل بگيري و بفهمي كه چه كارهايي را بايد انجام بدهي و چه كارهايي را نبايد بكني. البته تقليد مي‌تواند از خودت هم باشد، يعني وقتي در يك كاري موفق شدي مي‌تواني موفقيت قبلي را دوباره تكرار بكني و به تكرار برسي.
* خود شما از چه كسي تقليد مي‌كرديد؟
الگوي در بست من در بازيگري «مارلون براندو»
بود و الگوي دربست كارگرداني‌ام «ديويد لين». ببينيد هيچ كارگردان و بازيگري در هيچ جاي جهان نمي‌تواند بگويد كه من از خودم چيزهايي دارم، همه ما نتيجه تجربه نفر قبلي هستيم. من خودم را با آن بزرگان قياس نمي‌كنم، من شاگرد آنها هم باشم خيلي خوب است. البته تقليد براي استارت خوب است، شايد هم نياز است. اما بعدش مي‌بايستي دقيقا برعكس عمل كرد و از تقليد دوري كرد و به خود آمد. رسيدن به خود در كار هنر كار بسيار سختي است و به سادگي نمي‌شود به آن رسيد.
*خب گفتي دانشگاه قبول شدي و به دانشگاه رفتي. بعد چه شد؟
خب معلوم است بعد براي كار بازي به هر دري زدم. همه درها بسته بود حتي مي‌توانم بگويم به جاي يك قفل صد تا قفل داشت، چون همه جا باند بازي و پارتي بازي بود و نمي‌شد به آساني وارد اين حرفه شد كه البته الان هم پارتي بازي وجود دارد. بعد فكر كردم بهتر است از خودمان شروع بكنيم. به همين خاطر با «مهدي هاشمي» گروه تئاتر «پياده» را تشكيل داديم و دانشجويان علاقه‌مند به اين حرفه را كه الان از بهترين‌هاي سينما و تلويزيون و تئاتر هستند. جذب ما شدند و به شكل حرفه‌اي ادامه داديم.
*تعدادي از اين بازيگر‌ها را مي‌توانيد نام ببريد؟
بله، كساني مثل مرضيه برومند، سوسن تسليمي، فاطمه معتمدآريا، ايرج طهماسب، حميد جبلي، علي‌رضا خمسه و بسياري ديگر بودند. كساني كه الان هر كدام به نوبه خود جزو پيشكسوت‌ها يا سردمداران اين رشته هستند. همان موقع به دليل باندبازي‌ها من به يك نتيجه رسيدم كه چرا كارمان پارتي، نشود. همان زمان هم علاقه‌اي به پارتي بازي و اين جور چيزها نداشتم. چون دوام ندارد و پايدار نيست. من معتقدم اگر آدم پشتوانه علمي خودش را همراه با پشتوانه تجربي در دو خط موازي با هم يكسان پيش نبرد خيلي زود از گردونه خارج مي‌شود. بسياري از كساني كه با پارتي بازي و رابطه‌ آمدند خيلي زود هم رفتند. كساني كه ماندگار شدند در اين رشته كارشان ريشه‌اي‌تر و اساسي‌تر بوده و دايما سعي‌شان بر اين بوده كه خودشان را با طراوت جلوه دهند و سعي مي‌كنند از علم اين كار بهره‌مند باشند.
*شما گفتيد پارتي‌بازي الان متاسفانه در سينماي ما باب شده كه هر كس چشم و ابرويي سبز و آبي دارد، همان پارتي اون شود و از آنها استفاده مي‌كند.
بله متاسفانه همين‌طور است. نمي‌دانم چرا اين رسم زشت و ناخوشايند راه افتاده كه هر كس يك چشم و ابروي سبز و آبي و روشن دارد بهش مي‌گويند تو به درد هنرپيشگي مي‌خوري. ببينيد چقدر زننده است كه بعد از گذشت اين همه سال هنوز تصور بعضي‌ها اين است كه مي‌تواند يك چشم سبز هنرپيشه بشود. البته نمي‌گويم كه زيبارويي لازمه اين حرفه نيست، زيبارويي يكي از موارد است نه تنها يگانه عاملي براي بازيگري. دقت كنيد در كارنامه بازيگر‌هاي چه داخلي و چه خارجي هر كس كه فقط به صرف زيبارويي آمد خيلي زود هم رفت. مثلا خانم «بروشليز» و... آنها خيلي زود آمدند و خيلي زود هم رفتند اما همان موقع يك خانمي آمد با قد 160 سانتي‌متر و قيافه‌اي بسيار معمولي به نام «جودي فاستر» كه همچنان سوپراستار است يا در مردان «آل‌پاچينو». اينها براي اين كار رنج بردند، كار كردند و زحمت كشيدند و دانش اين كار را آموختند تا در اين رشته ماندگار شوند. شما نگاه كنيد اگر يك كار ريشه‌دارتر و استخوان‌دارتر و محكم‌تر و اساسي‌تر بخواهند سراغ بازيگراني مي‌روند كه غني‌تر و بارورتر باشند. چون آنها هم دانش و هم تجربه اين كار را با هم دارند و كار تكراري نمي‌كنند تقليد هم نمي‌كنند.
جهان هنر اينقدر گسترده است و اينقدر اين دريا بي‌كران است كه هر چه تو بيشتر بداني تازه متوجه مي‌شوي كه چيزي نمي‌داني. بنابراين اگر كسي به اين مرحله برسد نقطه‌ آغاز و ماندگاري‌اش است.
*درباره فستيوال‌ها و جوايز سينمايي بگوييد. اعتقاد به آن داريد؟
ببينيد به نظر من موفقيت در اين حرفه شوخي مطلق است، درست مثل دوران مهدكودك و دبستان است مثلا براي بچه‌ها در آن سن كارت‌هاي آفرين و هزار‌آفرين مي‌دهند كه لازم هم است و باعث تشويق اون كودك مي‌شود اما در سينما براي تداوم داشتن و رشد و بالندگي در اين حرفه جايزه‌ها و موفقيت‌ها مثل باد صباست، مي‌آيد و مي‌رود آنچه كه مي‌ماند آن ريگ ته رودخانه است كه اولش ممكن است گل‌آلود باشد اما وقتي زلال مي‌شود باز مي‌بينيم كه آن هست علاوه بر اينكه آن ريگ خودش را نشان مي‌دهد تمام ذرات و جلبك‌ها و مولكول‌ها را هم نشان مي‌دهد. بعد مي‌بيني آن زير چه جهاني است. بنابراين كسي كه تو اين حرفه خيال كند موفق است من شخصا نمي‌فهم كه موفقيت يعني چه، يعني كارش مورد توجه قرار گرفته. خب تا ابد و هميشه بايد اين كار را كرد در كار هنر اين طور نيست كه تو هميشه در يك مرتبه‌ي موفق باشي. اگر زود احساس بكني كه خبري هست و دچار غرور شوي آن زمان آغاز سقوط است.
من فكر مي‌كنم شكست در اين حرفه بسيار مفيدتر و لازم‌تر است. چون شكست‌ها انسان را وادار به تامل و مكث و وادار به توجه بيشتر مي‌كند، اما موفقيت‌ها چشم‌ها را كور مي‌كند و چيزي براي بينايي باقي نمي‌گذارد.
*داريوش فرهنگ خودش را آدم موفقي مي‌داند؟
من فكر مي‌كنم بيشترين تعريف و تمجيدي كه مي‌تواند يك نفر از داريوش فرهنگ بكند اين است كه داريوش‌فرهنگ همان هنرجويي است كه دايما دنبال كشف ناشناخته‌هاست و خيال مي‌كند دانسته‌هايش در مقابل ندانسته‌هايش خيلي بي‌مقدار و اندك است. اين تعريف براي من موفقيت است. موفقيت در اين حرفه يعني سلامت و صادق بودن. اگر كسي به اين مرحله برسد مي‌شود بهش گفت آدم موفق اما موفقيت چون دامنه بي‌كراني دارد و پايان‌ناپذير است و نقطه‌پايان ندارد البته نقطه‌فراز و فرود دارد نقطه اوج هم دارد كه نامش موفقيت است اما موفقيت اين طور نيست كه فكر كنيد پايان خط است. موفقيت مي‌تواند مانند شكست آغاز راه باشد. شما به كارنامه بزرگان اين حرفه نگاه كنيد همه كارهايشان موفقيت‌آميز نبوده و اين اشكالي هم ندارد. چه برسد به من كه خودم را هنرجوي اين حرفه مي‌دانم.
بنابراين كسي كه فكر مي‌كند در كارش موفق است مثل همان كودكي است كه هنوز نيازمند دريافت كارت‌هاي آفرين و صدآفرين است. مثل دريافت جوايز از اين فستيوال‌هاست. اينها به‌هرحال لازم است اما براي دوران نوجواني براي كسي مثل من كه دقيقا 37 سال است در اين حرفه فعاليت مي‌كنم و تازه ياد گرفتم كه چه نكنم، موفقيت زياد برايم اهميتي ندارد و مهم نيست ديگر جنجال‌هاي مطبوعاتي و عكس‌ و تفسيرات و اين جور حرف‌ها برايم جاذبه‌اي ندارد. تعريف و تمجيد همانقدر روي من تاثيري ندارد كه تكذيب. به اعتقاد من موفقيت در اين است كه امكان تجربه كار بعدي را داشته باشد اگر اين طور باشد موفق هستم وگرنه معناي ديگري براي موفقيت قايل نيستم.
m-159-2-16.jpg

*از شكست‌هايتان بگوييد؟
توي اين رشته هميشه شرايط با تو همراه نمي‌شود مدتي طول مي‌كشد تا بتواني سر و شكل پيدا بكني و خودت را جا بيندازي و برسي به مرحله‌اي كه انتخاب بكني نه انتخاب بشي. بنابراين خيلي خسارت بايد بپردازي. خسارت كه فقط مالي نيست.خسارت روحي و رواني و بيكاري‌هاي طولاني‌ست. ممكن است كاري كه مورد علاقه‌ات است حالا حالاها به تو پيشنهاد نشود و 15- 10 سال انتظار بكشي خب ما نمي‌توانيم تو اين فاصله تراش نخوريم، صيقل و جلا پيدا نكنيم. نمي‌توانيم كار نكنيم تا پخته نشويم بنابراين بايد كار را انجام دهيم. من هم از نظر خودم 4-3 تا كار همين جوري باري به هر جهت كردم كه مدت‌هاست ديگر علاقه‌اي به ساخت چنان فيلم‌هايي ندارم. من همان طور كه گفتم سه چهار تا فيلم تجاري دارم كه در زمان خودش ركورد شكن بود و از نظر تجاري خيلي خوب پاسخش را گرفته چون هدف ساخت فيلم تجاري بود. اما اين چنين فيلم‌ها خيلي پاسخگوي وسوسه‌هاي هميشگي من نبودند و نيستند. يك هنرمند بايد يك قدم موثر و تاثيرگذار روي جامعه‌اش بگذارد و صرف سرگرمي مخاطب كاري نكند. براي من ساخت كاري كه مخاطب زيادي جذب كند كاري ندارد و تجربه‌اش را داشتم اما الان ديگر اين مساله برايم جالب نيست.
من ديگر الان دغدغه‌ام ساخت كارهايي است كه عميق‌تر و چند لايه‌تر و دروني‌تر و پيچيده‌تر باشد. و علاقه‌مند به ساخت كارهايي هستم كه از حد روزمره‌گي فراتر برود. چون احساس مي‌كنم ديگه كم‌كم وقتش است كه آدم يك قدمي بردارد به سمت اينكه اين جهان و زندگي را با همه معضلات و مشكلاتش مكاني بهتر براي زيستن بكند. مي‌بايستي نگاه و سليقه و توجه تماشاگران را به سمت مفاهيم عميق‌تر و كمال يافته‌تر ببرد. وقتي يك هنرمند در كار و هنرش به كمالات نينديشد هنرمندي دم‌دستي و بازاري و پيش‌پا افتاده و سطحي خواهد شد. مثلا همين الان اگر سريال «اوشين» دوباره پخش شود قيامت مي‌كند چون راجع به يك ملودرام سطحي است و احساسات سطحي آدم‌ها را نشانه مي‌گيرد و همه چيز را همان جا مي‌خواهد حل بكند. البته مردم هم از كار و تلاش روزمره خسته شب به خانه مي‌آيند شايد حق دارند كه ديگه‌نيازي به فكر كردن نداشته باشند و از ديدن اين جور فيلم‌ها و سريال‌ها لذت ببرند. اما من ديگه دوست ندارم كاري سرگرم‌كننده بسازم و وسيله‌اي باشم فقط براي سرگرم‌كردن مردم. من فكر مي‌كنم ساخت چنين كارهايي توهين به مردم است.
*مثلا فيلم زيبا و چند لايه شما به نام «طلسم» كه ديگر ساخت چنين فيلمي در كارنامه كاري شما تكرار نشد، چرا؟
آره همين‌طور است ديگه تكرار نشد. طلسم اولين فيلم‌سنيمايي من بود هنوز هم خيلي دوستش دارم. منتقدان و همكاران و تماشاگران هم از اين فيلم هميشه به نيكي ياد مي‌كنند. طلسم فيلمي است كه هنوز جان دارد و جان شيرين خوش است. به شما بگويم كه همين فيلم طلسم در زمان خودش وقتي اكران شد و به نمايش درآمد به دليل اينكه سال و فضايش خيلي جلوتر از زمان خودش بود خيلي از نظر تماشاگر از آن استقبال نشد شايد اگر الان پخش شود خيلي بيشتر از اين فيلم استقبال شود چون سليقه عمومي و آگاهي‌ها و شعور بيننده خيلي بالاتر رفته اين فيلم درست مربوط به سال 1365 است و آن سال‌ها بلوا و بلبشو و آشفته‌ بازاري كه تو سينما بود و هر كسي از هر راهي مي‌رفت كه يك جوري فيلمي بسازد. خب تو آن شرايط خيلي سخت بود اگر من مي‌خواستم ساخت آن جور فيلم مثل طلسم را ادامه بدهم. اگر اين كار را مي‌كردم شايد الان كه پيش شما نشستم در نهايت مي‌توانستم دو تا فيلم بسازم اما الان 10 تا فيلم سينمايي ساختم و چهار تا سريال. اما همان طور كه گفتم از اين به بعد تصميم گرفتم يك مقدار كارهايم حساس‌تر، اجتماعي‌تر و جسورانه‌تر باشد. حتي اگر ضعفي هم در آن باشد مهم نيست چون هر حركتي را كه شما بخواهيد براي اولين بار انجام بدهيد خواه‌ناخواه با خودش يكسري مشكلات، ضعف‌ها و خسارت‌هايي دارد اما من همه اينها را به جان خريدم به دليل اينكه احساس مي‌كنم با تماشاگر صادق و روراست بودم. هيچ‌وقت نخواستم با تمهيدات و تكنيك‌ها و جذابيت‌هاي دم‌دستي تماشاگر را جلب كنم. خواستم با تماشاگر درست مثل خودم كه دچار مساله شدم از اين همه بي‌عدالتي‌ و نابساماني‌ها و كژي‌ها و پلشتي‌ها و اختلاف طبقاتي به زبان هنرمندانه يك بار ديگر بازگو بشود و خوشحالم كه در مجموعه «راه شب» توانستم اين كار را بكنم.

*گفتيد راه‌شب. چرا در اين سريال از بازيگرهاي حرفه‌اي كمتر استفاده كرديد؟
ببينيد استفاده از آنها امتيازاتي داشته، ضعف‌هايي هم داشته يك جاهايي تو بعضي‌ قسمت‌ها بازيگران ناشناس و غيرحرفه‌اي جواب دادند در جاهايي هم جواب ندادند. طبيعي است كه يك بازيگر اگر حرفه‌اي بود مي‌توانست رنگ و جلاي بهتري بدهد اما از طرف ديگر خساراتش بيشتر مي‌شد و من نپذيرفتم خساراتش اين بود كه باورپذيري بيننده نسبت به يك قصه و داستان كمتر مي‌شد. مثلا اگر من از يك بازيگر حرفه‌اي در نقش يك شاگرد نانوا استفاده مي‌كردم كه وضعيت مالي خوبي ندارد همان بازيگر در شبكه ديگر در سريالي ديگر نقش مثلا يك بچه پولدار را دارد بازي مي‌كند يا نقش يك دزد را دارد و... من از اين قضيه پرهيز كردم.
چون خواستم در ذهن بيننده واقعي جلوه كند. به خصوص وقتي كه در تيتراژ اعلام كرديم براساس داستان‌هاي واقعي. خب وقتي حركتي را آغاز كرديم بايد تا آخرش برويم. پس بايد آدم‌هاي سريال هم واقعي باشند. ديگر تو اين مجموعه صحبت بازي كردن و نمايش دادن نبوده كه من بازيگر سرشناس بياورم. صحبت از زندگي كردن بوده؛ يك زندگي اين خسارات را هم دارد كه بعضي جاها جواب نمي‌داد و كمرنگ مي‌شد. اما حداقل امتيازش در اين بود كه نزديك 30 تا هنرپيشه زن و مرد به عالم بازيگري معرفي شد. همان طور كه قبلا گفتم در دوران نوجواني و جواني خودم كه هر جا مي‌رفتم درها به رويم بسته بود و هيچكس هيچ فرصتي به من نمي‌داد. من خواستم با اين كارم درست برعكس عمل كنم يعني مي‌خواستم فرصتي به كساني بدهم كه هيچ‌وقت اين فرصت را به دست نياوردند و اين به نظرم خيلي خوشحال‌كننده است كه بتواني پارتي بازي را اين جوري اجرا بكني كه آدم فرصت را به كساني بدهد كه لياقتش را دارند. در ضمن كارهاي اپيزودي به مراتب سخت‌تر و پيچيده‌تر و كم تماشاگرتر از يك سريال به هم پيوسته است. من با اين علم همه مشكلات و خطرات را به جان خريدم چون حس كردم بايستي يك قدم اساسي‌تر برداشت. وگرنه من سريال‌‌هايي هم داشتم كه مخاطب گسترده داشته و خيابان‌ها را خلوت مي‌كرد. سريالي مثل «افسانه سلطان و شبان»پس اين كار را خيلي خوب بلدم و برايم خيلي پيچيده و سخت نيست. ولي هدفم از ساخت «راه شب» اين بود كه مردم ردپاي خودشان را مثل آينه در اين سريال ببينند و با واقعياتي روبه‌رو شوند كه عموما ازش فرار مي‌‌كنند، من خواستم خصلت‌هاي انساني فراموش شده مثل نوع‌دوستي را يادآوري كنم و اصل و هدف و محور كارم در اين مجموعه همين بود.
m-159-2-17.jpg

*بازتاب سريال «راه‌شب» در بين مردم چگونه بود؟
بيشترين چيزي كه براي من خوشحال‌كننده بود اين بود كه همه از اينكه انگشت روي داستان‌ها و موضوعات واقعي گذاشتيم عكس‌العمل خيلي خوبي داشتند و برايشان ارضا‌كننده بود. فيلمبرداري «راه‌شب» 9 ماه طول كشيد و ما در طي اين 9 ماه به سلامت كار انديشيديم و از اين نظر بسيار جواب گرفتيم و خوشحالم كه تماشاگران اين مجموعه به ظرايفي اشاره مي‌كردند كه من باور نمي‌كردم اين ظرايف از طريق كار منتقل شده باشد.
*در قسمتي از اين سريال شما يك دانشجويي را نشان مي‌دهيد كه به خاطر نداشتن وضع مالي خوب، دانشگاه را رها مي‌كند و به شهر خود مي‌رود. بهتر نبود او مي‌ماند و به تحصيلش ادامه مي‌داد؟
اگر به اون قسمت سريال دقت كرده باشيد اين يك وجهش بود كه پول ندارد و خيلي هم تلاش مي‌كند. يك نوع تضاد طبقاتي در كار است. تمام لحظات و صحنه‌ها را ما مي‌بينيم كه برج‌ها و آپارتمان‌هاي سر به فلك كشيده مثل قارچ از زمين سبز شدند كه بسياري از آنها هم خاليست اما اين دانشجو نتواند يك متر جا به اندازه يك سنگ قبر براي خودش پيدا كند و فقط سرش را بگذارد و بخوابد.
اين يك وجه بي‌عدالتي بود كه نشان داديم. تلاش آن دانشجو بسيار گسترده بود به قول قهرمان سريال كه مي‌گويد شما من را دعوت كرديد به دانشگاه و نام من را نوشتيد و گفتيد بيا اما اين رسم ميهمان‌نوازي نبود تراژدي اين قصه فقط در اين نبود كه او پول ندارد تراژدي از اين جا آغاز مي‌شود كه او به عنوان يك شهروند ايراني پناهنده مي‌شود به يك افغاني در كشور خودش و آن افغاني كه خودش پناهنده است بهش جا مي‌دهد! اين نكته خيلي تكان‌دهنده است و برگشتن دانشجو و رها كردن درس تاكيد خود من بود من هم اگر جاي او بودم اين كار را مي‌كردم چون اين دردناك است در كشوري كه فقير نيست و ثروتمند است يك متر جا براي يك دانشجو نداشته باشد و آخر سر هم به يك افغاني متوسل و پناهنده بشود و آن افغاني خيلي مهربانانه به او جا بدهد و از او پذيرايي كند. همان‌طور كه گفتم تاكيد خود من بود كه او برگردد و چون ديگه چه معنايي دارد اين دانشگاهي كه او مي‌خواهد برود.
*حال فرض كنيم فارغ‌التحصيل هم مي‌شد. چه اتفاقي مي‌افتاد؟
ما فارغ‌التحصيلان زيادي داريم كه دكترا دارند اما بيكار هستند اگر ادامه مي‌داد چي‌ مي‌شد به خيل بيكاران اضافه مي‌شد. فرياد و طغيان آن دانشجو در اين است كه من برمي‌گردم به شهرم و من اصلا اين دانش و اين نوع زندگي را كه انتهايش يك چيز بيهوده است را نمي‌خواهم.
*شما يك فيلم‌سينمايي به نام «دو فيلم با يك بليت» ساختيد آيا اين فيلم اقتباس از زندگي خودتان بود؟
ببينيد توي سينما هر كارگرداني در هر جاي جهان براي يك بار هم شده وسوسه مي‌شود فيلمي در مورد سينما و همكارانش تو سينما بسازد. طبيعي‌ست كه اشارات و كناياتش و ظرايف كارش مربوط به تجربيات شخصي خودش يا آنچه كه ديده و يا آنچه كه از همكارانش شنيده مي‌شود؛ يعني تركيبي از همه اينهاست. در اين فيلم ردپاي خودم خيلي بوده است.
*كدام قسمت «راه‌شب» را بيشتر از بقيه دوست داريد؟
خب من در همه قسمت‌ها سعي كردم خودم را در اختيار احساس و عاطفه اون قصه قرار بدهم و با همه آدم‌هايش هم‌دردي بكنم اما طبعا آن قسمت‌هايي كه به خود من و سليقه‌هاي من نزديك است را بيشتر دوست دارم و آن نامش «كژال» است. يك قسمتي ديگر است به نام «ناخدا» كه آن را هم خيلي دوست دارم. قسمت‌ها را هم به يك اندازه دوست دارم.
*در صحبت‌هايتان گفتيد كه انشاهاي خوبي مي‌نوشتي بهترين انشايي كه نوشتي. را به ياد داري؟
انشايي بود كه وقتي مي‌خواندم اصلا ننوشته بودم و از بر مي‌خواندم. 6 - 7 تا فيلم را تو ذهنم تركيب كرده بودم و مي‌خواندم. يادم هست تا مدت‌ها سكوت در كلاس برقرار شد. بعد از آن معلم خيلي من را تشويق كرد و گفت ورقه‌ات را بيار مي‌خواهم بالاتر از 20 بهت بدهم. وقتي خواست نمره بدهد ديد كه ورقه سفيد است بعد به من گفت به خاطر ننوشتن انشا به تو صفر مي‌دهم، اما به خاطر شهامتت بهت 20 مي‌دهم. من اين شهامت و جسارت را دوست داشتم.
*بچه درسخواني بوديد؟
اصلا درسخوان نبودم و به شيوه ناپلئوني نمره مي‌آوردم و قبول مي‌شدم. من رياضيات و مثلثات و شيمي و فيزيكم صفر شدم. اصلا از اين دروس خوشم نمي‌آمد. الان هم از ارقام و اعداد زياد سر در نمي‌آورم و هيچ استعدادي در رياضيات ندارم. البته دروسي مثل زبان انگليسي، ادبيات و زمين‌شناسي‌ام خوب بود و از آنها 20 مي‌گرفتم و جالب است بدانيد كه پسر كوچكم ماني كه تنها 6 سال دارد. درست مثل من به ادبيات گرايش دارد. از دروس رياضي خوشش نمي‌آيد. فكر مي‌كنم اين مساله ژنتيكي است چون هيچ كدام از اعضاي خانواده استعداد رياضي نداشتند. شايد به دليل اينكه مادرم يك جورايي شاعر بود.


[ چاپ اين مطلب ]

Back