پانته‌آ بهرام : دلم می‌خواست به تماشاگر سیلی بزنم. سیلی‌ای كه منجر شود از صحنه دور شود و دوباره به صحنه برگردد.


پانته‌آ بهرام، 17 سال است كه به طور فعال در عرصه تئاتر بازی می‌كند. او در هنرستان بازیگری صدا و سیما تحصیل كرد و كارشناسی خود را در رشته ادبیات نمایشی ادامه داد. بهرام در سال 1367 اولین بازی خود را در نمایش«قصه ششم» به كارگردانی سهیلا فلاح‌پور در تالار هنر تجربه كرد. بازی‌های بعدی وی نمایش«آتقی و شهر خیال» در سال 1367 و نمایش«مرگ یزدگرد» به كارگردانی گلاب آدینه در سال 1369 بود. او پس از آن عضو فعال گروه تئاتر امروز شد، از بازی‌های وی در این گروه می‌توان به نمایش‌های «زمستان 66»، «رقص كاغذ پاره‌ها»، «دل سگ»، «پس تا فردا»، «یك دقیقه سكوت»، «همان همیشگی»، «زمزمه مردگان»... اشاره كرد.

همچنین وی به عنوان مهمان گروه تئاتر تجربه در اكثر نمایش‌های این گروه بازی داشته است از جمله: «افسون معبد سوخته»، «رازها و دروغ‌ها»، «خواب در فنجان خالی» و«شكلك». از بازی‌هایی دیگر او با كارگردآنهای دیگر می‌توان به «دهان بند سكوت»، «شب هزار و یكم» و «منطقه اشغال شده» نام برد. وی همچنین در چندین سریال تلویزیونی و فیلم سینمایی هم حضور داشته است از جمله فیلم‌های «توكیو بدون توقف»، «چهارشنبه سوری»، «مواجهه»، «سه راه حل برای یك مشكل»، «بانوی من» و...

همچنین پانته‌آ بهرام تا به حال هشت بار در جشنواره‌های مختلف و از سوی كانون ملی منتقدان جایزه گرفته است. از جمله دریافت جایزه اول بازیگری برای بازی در نمایش «مرگ یزگرد»، دریافت جایزه سوم بازیگری برای بازی در نمایش «زمستان 66» و «پس تا فردا»، دریافت جایزه دوم بازیگری برای بازی در نمایش «رازها و دروغ‌ها» و «شكلك»، دریافت جایزه اول بازیگری برای نمایش‌های «همان همیشگی» و «رازها و دروغ‌ها» از سوی كانون ملی منتقدان.

این نمایش براساس موسیقی و حركت در 7 صحنه شكل گرفته است، صحنه‌هایی كه با موتیف‌های متفاوت فرش و موسیقی ایرانی پیوند خورده است.

شما مدت‌ها بود كه دوست داشتید عرصه كارگردانی را تجربه كنید، یادم هست چند سال پیش درباره متنی كه براساس قطعه‌ای از شاهنامه نوشته بودید، صحبت می‌كردید و می‌خواستید آن را كارگردانی كنید. چطور شد كه در اولین تجربه یك كار تجربی به این شكل را انتخاب كردید؟

در واقع اتفاق افتاد. ایده اصلی كار متعلق به حمید سعیدی بود. ایشان تعدادی قطعات موسیقی داشتند كه می‌خواستند روی این موسیقی‌ها تصویرسازی شود. در سفر سال گذشته به هانوفر كه برای اجرای نمایش «منطقه اشغال شده» به كارگردانی هلنا والدمن رفته بودیم، در آن جا حمید سعیدی كه بخشی از موسیقی كار به عهده‌اش بود به من درباره ایده‌شان گفتند و پرسیدند كه آیا این كار عملی است؟ من هم فوراً قبول كردم. فكر می‌كردم تجربه خوبی است به خصوص كه در چند وقت اخیر در فستیوال‌های Dance Theater شركت كرده‌ام. فستیوالی كه به خاطر واژه Dance متاسفانه در كشور ما اتفاق نمی‌افتد یا اگر هم بوده خیلی دست به عصا و آرام برگزار می‌شده. این یكی از دلایلم برای انتخاب و حمایت از این نوع كار شد، فكر می‌كردم چقدر خوب است كه ما هم چنین چیزی شبیه نمایش‌های جشنواره “Dance theater” داشته باشیم. بعد از آن كه كار را شروع كردیم در هر قدم تلاش می‌كردم كه كار را به آموخته‌ها و تجربه‌هایم نزدیك‌تر كنم چون اگر خلق‌الساعه‌می‌خواستم خودم را در این كار تجربی كه همه چیزش ناشناخته بود، پرتاب كنم معلوم نبود چه نمایشی از آب در می‌آمد. بنابراین در خلال كار فكرم این بود كه به آموخته‌ها و تجربه‌های خودم نزدیك‌تر شوم.

شما از Dance theater گفتید، اما نمایش در لحظاتی به واسطه حضور پروجكشن و نماها تبدیل به كلیپ تصویری می‌شود. آیا ساختن این كلیپ‌های تصویری مدنظرتان بوده؟

«Dance theater» مانند اكثر اتفاقات هنری توضیحش بسیار گسترده است و خیلی در چهارچوب‌های تعریف شده نمی‌گنجد، نمایش «آواژیك» روایت قصه نیست، انتخاب لحظه است. تصمیم گرفتم در این كار لحظات زیبا و شگفت‌آور ایجاد كنم. این محور فكری‌ام بود. ذهنیت اصلی كار هم فرش بود. فرش یك اتفاق كهن در جامعه ما است و خود به خود برای ما ایرانی‌ها نام فرش یك حس نوستالژی به همراه می‌آورد. همه ما چگونگی بافت و ابزار بافت فرش را می‌شناسیم. در واقع زمینه نمایش من فرش بود، هنر كلاسیك، اما می‌خواستم اجرایم براساس شیوه پست مدرن باشد.می‌دانیم كه جز اولین معرفه‌های شیوه پست مدرن تمركززدایی است پس باید تمركز را از تماشگر می‌گرفتم، تصاویر یكی از ابراز كمك كننده‌ام در این راه بود، دوست ‌داشتم تصاویری را انتخاب كنم كه كاملاً بی‌ربط به موضوع باشد. من سه بهانه برای استفاده از پروجكشن داشتم. تمركززدایی، دوم نوع طراحی نور كه برای نمایش در نظر داشتم، پروجكشن به من امكان استفاده از نور رنگی را می‌داد، من می‌توانستم از پروجكشن یك نور سبز، قرمز و یا زرد خاص داشته باشم، پس بهانه‌دوم طراحی نور بود كه خودم تصمیم به انجامش داشتم و در نهایت این كار را هم انجام دادم و اما بهانه سوم مربوط به تغییر سالن می‌شد چون از ابتدا قرار بود به من تالار اصلی را بدهند بنابراین من تمام طراحی‌هایم را براساس تالار اصلی انجام داده بودم اما بعد از اینكه تالار قشقایی به من داده شد مجبور به تغییراتی در كار شدم از جمله آن حذف حضور زنده گروه موسیقی در صحنه بود، ولی چون بسیار دلم می‌خواست تصاویر بچه‌ها در كار باشد، مثلاً می‌خواستم لحظه‌ای كه تماشاگر صدای گیتار الكترونیك را می‌شنود تصویر زنده‌ای از نوازنده را هم داشته باشد بنابراین به وسیله پرده پروجكشن تصاویر بچه‌ها را یك جور زنده نگه داشتم.

اما در لحظاتی از نمایش این تصاویر با موسیقی هماهنگ نشده است؟

بله، یك جاها این هماهنگی وجود ندارد. البته نمی‌دانم شما كدام اجرایی ما را دیدید من تا شب چهارم، پنجم اجرا، با پروجكشن مشكل داشتم. به محض اینكه در ایران تكنیك و استفاده از تكنولوژی وارد كارهای هنری می‌شود، همه چیز به هم می‌ریزد و تازه باید كارگردان با ابزار بجنگد.

متنی شاعرانه بین صحنه‌ها خوانده می‌شود اما این متن زبانی نوشتاری‌دارد كه روخوانی‌اش در صحنه با عناصر دیگر هماهنگی نمی‌شود، یك جور در دل كار نگنجیده، به نظرم این متن را فقط باید خواند تا در چنین اجرایی شنید؟

براساس همان ذهنیت تمركززدایی دلم می‌خواست میكسی در صحنه ایجاد كنم از عناصر ناهمگون و همگون. دلم می‌خواست تمركز را از تماشاگرم بگیرم. می‌خواستم لحظاتی رابه وجود بیاورم كه تماشاگر 30 ثانیه احساس كند كه همه چیز هماهنگ است و 30 ثانیه بعد احساس كند كه چیزهای روی صحنه با هم هماهنگ نیست. دلم می‌خواست بارها به تماشاگر سیلی بزنم، سیلی‌ای كه منجر شود از صحنه دور شود و دوباره به صحنه برگردد. طبیعتاً در كار تجربی این‌ها رویاهای از پیش بافته شده به حساب می‌آید. من نواختن سیلی‌ها را مرتب می‌خواستم. لحظه‌هایی كه تماشاگر آشفته شود و اما جریان شكل گیری متن به این صورت بود كه به جلال تهرانی گفتم من دارم كاری می‌كنم كه مهم نیست درباره‌اش چیزی بدانی، فقط تعدادی دیالوگ بین زن و مرد می‌خواهم. اصلاً هم به این فكر نكن كه من چه كار دارم می‌كنم. یك مقدار دیالوگ برایم بنویس كه از متن‌های قدیمی‌ات هم نباشد، گفتم می‌خواهم چند لحظه به پانته‌آ بهرام فكر كنی و براساس شخصیت پانته‌آ تعدادی دیالوگ بنویسی. تنها چیزی كه به جلال گفته بودم این بود كه كارم براساس موزیك و ریتم است. چند روز بعد جلال را دیدم، گفت متن دارد تغییر شكل می‌دهد، دوباره پس از ده روز كه گذشت، گفت متن دارد مستقل و عجیب و غریب می‌شود. وقتی متن را داد، دیدم متن حیرت انگیزی از آب درآمده است. جلال تهرانی زبانی جدید را ابداع كرده، همین كه شما می‌گویید ریتم را می‌شنوید اما درست از كلامش سر در نمی‌آورید و به نظرمان می‌آید كه حتماً باید بخوانید، دقیقاً به همین خاطر است.

نكته دیگر اینكه من از آن موقع با این متن شروع به كلنجار رفتن كردم، چون می‌خواستم كه حتماً این متن در كارم باشد، به شدت با متن ارتباط برقرار كرده بودم. هنوز هم وقتی می‌خوانمش حالم بد می‌شود. دلم نمی‌خواست متن از دستم برود. حتی مدتی درگیر این فكر بودم كه كل متن در گوشه‌ای از صحنه روی پرده‌بیاید، به این شكل كه تماشاگر در حالیكه موزیك را می‌شنود و حركت بچه‌ها را هم می‌بیند، قصه‌ای هم در گوشه‌ای از صحنه روایت شود كه لحظاتی به نمایش مربوط است و لحظاتی نیست و تماشاگر می‌تواند با انتخاب شخصی فقط متن را بخواند. خیلی افكار دیوانه از ذهنم گذشت از جمله این فكر. حتی با صدای خودم، جلال تهرانی و مجید آقاكریمی هم ضبطش كردم و روز اول اجرا هم پخش شد ولی راضی كننده نبود. در نهایت آن چیزی كه فعلاً برایم باقی مانده مجموعه‌ای از آهنگ كلام، موزیك، ریتم تصاویر و بچه‌ها است. به عبارتی من 4 عنصر ریتمیك در كارم دارم: حركت، ریتمی كه تصاویر درون خود دارد و ریتم كلام و موزیك.

فرش ذاتاً در خود ریتم و هارمونی دارد، حتی زدن شانه‌ها و چاقوها دارای ریتم است، این هارمونی كه در بافتن فرش وجود دارد آیا از ابتدا در ساخت موسیقی نمایش مدنظرتان بود؟

دقیقاً. حمید سعیدی در ابتدا قطعه‌ای از صدای مادرشان كه در حال نقش‌خوانی قالی بود، پیشنهاد دادند. ذهنیت من از ابتدا این بود كه قطعه اول نمایش فرش می‌شود و قطعه‌های بعدی چیزهای دیگری كه آن موقع برایم نامعلوم بود. در همان روزهای نخست با توجه به ذهنیت فرش به دیدن نمایشگاه فرش رفتیم، آنجا متوجه شدم كه چقدر موتیف‌های فرشمان گسترده است مثل چیزهایی كه تا وقتی آدم دنبالش نرود نمی‌داند چه دنیایی پشتشان است. همان جا به سعیدی پیشنهاد دادم كه كل مجموعه كار را براساس فرش تعریف كنیم یعنی موضوع فرش باشد و هر آن چه كه به آن مربوط می‌شود و بالاخره شد, همان چیزی كه اكنون می‌بینید.

من از همان ابتدا تاكید كردم كه «آواژیك» روایت قصه نیست فقط انتخاب لحظه است. 7 لحظه است كه كش آمده و طبق گفته‌های قبلی‌ام براساس موتیف‌های فرش شكل گرفته است. متوجه شدم كه بعضی از فرش‌ها نقش جنگ و تیر و كمان را دارند بنابراین فكر كردم حتماً یكی از صحنه‌هایم تفكر جنگ را به همراه داشته باشد، یكی از نقوش دیگر فرش مربوط به جشن می‌شود، تصاویری پر از رقص زنان و.... این ایده‌ها را با خود سر تمرین می‌آوردم، بچه‌ها ایده‌ها را متحرك سازی می‌كردند مانند انیماتورها بعد من تصاویری را كه می‌خواستم از بین آنها جدا می‌كردم، بعضی از آنها را به هم وصل می‌كردم و زواید را دور می‌ریختم، موسیقی هم به این شكل در كنار كار شكل می‌گرفت، مثلاً به سعیدی می‌گفتم برو و به جنگ فكر كن و او چند روز بعد موسیقی‌ای بر این اساس می‌آورد. تجربه عجیبی بود. هنوز هم هست چون هر شب در حال اجرا است.

شما در صحبت‌هایتان گفتید كه نمایش لحظات كش آمده است. نمی‌ترسیدید كه این لحظات كش آمده تكرار ایجاد كند و این تكرارها باعث خستگی ذهنی و دیداری تماشاگر شود؟

نه، اولاً نمایش من متكی به فضایی بود كه موسیقی می‌ساخت و به نظرم ماهیت موسیقی به شكلی است كه خود به خود جلوی تكرار را می‌گیرد، ثانیاً هنر قالیبافی خود به ذات پر از تكرار است. قالیباف ماه‌ها پای دار قالی می‌نشیند و فقط یك رج را تكرار می‌كند، می‌رود و برمی‌گردد. یك ریتم تكراری كه شامل گره زدن، چاقو زدن و شانه زدن است. تعدادی از تكرارها را تعهداً می‌خواستم. حتی ما با بچه‌ها یك تور داشتیم به روستاها تا از نزدیك قالیبافی را ببینیم و با زندگی زنان قالیباف آشنا شویم، اغراق نیست اگر بگویم كمی از رنج این آدم‌ها و زندگی تكراری‌شان را هم خواستم در نمایش نشان دهم. در واقع این تكرارها در كار كاملاً تعمدی بود.

اما تكراری كه در قالیبافی وجود دارد با نقش و رنگ‌هایی كه قالیباف در كار خود از آنها استفاده می‌كند كمی تلطیف می‌شود. شما چه تمهیدی را برای نبود این تكرار به كار بردید؟

خب، هیچكدام از صحنه‌های من تكراری نیستند، من یك حركت دارم كه در صحنه یك كامل تكرار می‌شود و در صحنه‌های دیگر فقط تاشی از آن دیده می‌شود. منظورم حركت تكرار شونده تار و پود، گره و چاقو است. من از آن به عنوان رشته‌ای كه ریتم كارم را به هم متصل می‌كرد، استفاده كردم. در مجموع باید بگویم هیچكدام از صحنه‌ها شبیه به هم نیستند، نه از لحاظ موزیك و نه از لحاظ حال و هوای صحنه.

در قسمتی از نمایش موسیقی تهرانی وجود دارد، تا آنجا كه من اطلاع دارم در تهران قالیبافی به شكل سنتی رواج نداشته و بسیار محدود و به شكلی تفننی وجود داشته و دارد، چطور در این نمایش كه موضوع اصلی آن فرش است به موسیقی تهران رسیدید؟

این تكه مربوط به نمایش روحوضی می‌شد چرا كه از دیدگاه من. نمایش تخته حوضی عنصر اصلی‌اش تخته، قالی و حوض است پس فرش هم جز جدایی ناپذیر این نمایش می‌شود. در بخش موسیقی هم وقتی به آقای سعیدی گفتم من قطعه‌ای از جشن می‌خواهم, ایشان برخلاف بسیاری كه تا واژه موسیقی جشن و شادی را می‌شنوند به سراغ موسیقی محلی می‌روند این كار را نكردند و به سراغ خواننده‌ای رفتند كه جز معروف‌ترین تنبك‌زن‌های ایران هستند. وقتی این موسیقی را شنیدم به شدت از آن استقبال كردم. ما همیشه از این بخش موسیقی‌مان چون یادآور فیلم فارسی است، گذاشته‌ایم در حالی كه به شدت تازه و استفاده نشده است. در همه جای دنیا تركیب‌های غریبی از تم‌های هندی و محلی ایران می‌شنویم ولی ریتم 6 و 8 خودمان را زیاد استفاده نكردیم و در پستو نگه‌اش داشتیم چون فكر می‌كنیم خیلی نازل و سطحی است. من دلم می‌خواست در كنار پیرمردی كه كردی یا طالشی می‌خواند پیرمردی هم باشد كه تهرانی می‌خواند، این ایده برایم شگفت انگیز و دوست داشتنی بود.

اما من با شنیدن موسیقی تهرانی، فكر كردم دیگر موضوع فرش فراموش شده و موسیقی برایتان موضوع اصلی شده به این شكل كه می‌خواهید از نازل شدن تم‌های موسیقی بگوید؟

نه، این طور نیست. خواهش می‌كنم در این كار دنبال روند روایی موسیقی یا قصه نباشید برای من فقط لحظه مهم بود. در لحظه احساس كردم دوست ‌دارم از این موسیقی استفاده و دفاع كنم. در رقص‌های سنتی هندی می‌بینید كه تاكید می‌كنم كه اصلاً نباید در این نمایش دنبال گشت، مثلاً قطعه آخر كه بازیگران مانند عنكبوت فرش می‌بافند می‌توان این طور هم تصور كرد كه شكلی از اسارت را نشان می‌دهند و صرفاً یك بافتن ساده نیست. شاید اینطور بتوان گفت كه بافتن موضوع اصلی كار من بوده، ما روزهایمان را به هم می‌بافیم، رویاها و آرزوهایمان را. بافتن در سراسر زندگی ما جریان دارد. چیزی كه در این كار بسیار دوست ‌دارم بازخوردهای متفاوت و عجیب از طرف تماشاگران است. كمتر دو نفری را دیدم كه به طور مشترك یك قسمت از كار را دوست داشته باشند. هر تماشاگری یك لحظه‌اش را دوست دارد. وقتی این بازخوردها را دیدم مطمئن شدم كه شیوه انتخاب لحظه در این كار درست بوده و از ابتدا به بیراهه نرفتم. مضاف بر اینكه كار زیر یك ساعت است و ایمان دارم كه به همین علت كار نمی‌تواند خسته كننده باشد.

وقتی متن جلال تهرانی را می‌شنویم، متوجه می‌شویم كه او از یك رویا حرف می‌زند، رویایی كه شاید به ثمر نرسد. در صحنه‌ آخر هم انگار شخصیت‌ها, داستانی از بافتن را بیان می‌كنند، داستانی كه دور یك حاشیه است و هیچ راه خروجی از آن حاشیه وجود ندارد. قالی هم انگار داستانی در ذات خود دارد، داستانی كه دور یك حاشیه است و هیچ راه برون رفتی از آن وجود ندارد. نمی‌دانم به این موضوع هم در اجرایتان فكر كرده بودید یا برداشت شخصی من است؟

نه، من به این فكر نكرده بودم. شما برداشت قشنگی دارید. جالب است این را بگویم كه من همیشه از بچگی درباره قالی رویا داشتم، همیشه فكر می‌كردم اگر گل‌های قالی را آب بدهم، رشد می‌كند یا نقش‌های قالی جزو بازیچه‌هایم بودند. در هر حال این سوژه بسیار گسترده است و اگر می‌خواستم یا بخواهم ادامه بدهم جای كار بسیار دارد. منتهی در جریان هستید كه بر سر راه كار هنری همیشه مانع است، همیشه یك چیزی هست و چیز دیگری نیست. مثلاً من می‌خواستم سه، چهار تا پروجكشن داشته باشم، هر كدام با یك بعد، فضا و تصویر.

در این نمونه كارها اكثراً موسیقی و اجرا با هم آنقدر هماهنگ می‌شوند كه یكی بدون دیگری معنا پیدا نمی‌كند، می‌خواهم از شما بپرسم آیا در «آواژیك» بین موسیقی و تصویر هماهنگی وجود دارد؟ یعنی تصاویر آنقدر پخته شده‌اند و به حد موسیقی رسیده‌اند یا موسیقی در سطحی بالاتر از تصاویر قرار گرفته است؟

من این طور فكر می‌كنم كه یكی بدون دیگری معنا ندارد. به نظرم آن چیزی كه می‌خواستم شده.

یعنی این نهایت چیزی بوده كه می‌خواستید؟

نه، نمی‌توان برای هیچ كاری نهایت قائل شد. می‌توانم بگویم همه گروه تلاششان را تا این مقطع انجام داده‌اند. آخرین جمله نمایشم را كه از وسط متن جلال تهرانی انتخاب كردم و بسیار دوستش دارم و دقیقاً بازگو كننده جواب این سوال است: «و ناگاه من از پس كاش‌ها بار كاش بود كه دانست این همه دو یا از نیاز هست مرا و این همه كاش كه مرا بود ش نه ناممكن. ما پر از كاش بودیم و از بین تمام كاش‌ها نمی‌توانم بگویم این نهایت كار بودم اما می‌توانم از تلاش گروه دفاع كنم.»


[ چاپ اين مطلب ]

Back