بهمن فرزانه، مترجم و نويسنده نام آشنا و قديمي از چهره هاي سرشناس ادبيات معاصر ايران است. وي از مترجمان پيشكسوتي است كه آثار در خور تاملي از داستان نويسان مطرح جهان را به فارسي برگردانده است. ترجمه آثاري از نويسندگان شاخص چون «دينو بوتزاتي» «گابريل گارسياماركز»، «آلبادسس پدس» و .... در كارنامه ادبي او ديده مي شود. آثاري مثل «صد سال نهايي»، «از طرف او»، «دفترچه ممنوع»، «عذاب وجدان»، «خاكستر»، «چشم هاي سيمونه»، «تازه عروس» و.... فرزانه با وجود اين كه پدرش دوست داشت درس وكالت بخواند، در 20 سالگي به رم ايتاليا رفت و حالا يكي از چهره هاي شاخص و ماندگار ادبيات معاصر ايران به خصوص در حوزه ترجمه شده است. وي در حدود 45 سال است كه در رم ايتاليا زندگي مي كند و فعاليتش را با وجود كيلومترها فاصله ادامه داده است. فرزانه، با مهر و بزرگواري ضمن پذيرش گفت و گو با شرق، آرزوي سال هاييي خوش را براي هموطنان عزيز كرد و به پرسش هاي ما پاسخ داد.
شما از چهره هاي ماندگار و قديمي در زمينه ترجمه بوده ايد و هنوز هم آثارتان به رغم دوري از وطن در ايران منتشر مي شود و خوانندگان بسياري را هم به خود اختصاص داده است. چه شد كه در ترجمه هاي شما وقفه اي بس طولاني پيش آمد؟
پس از شهرتي كه از ترجمه كتاب «صد سال تنهايي» به دست آوردم، انتخاب كتاب ديگري بسيار مشكل بود. شايد در ادبيات جهان، فقط چند كتاب بتواند با آن برابري كند. بنابراين ساليان سال در جست و جو بودم. كتاب «از طرف او» نوشته «آلبادسس پدس» را مدت ها قبل خوانده بودم و عاقبت يك روز پس از تقريباً بيست سال سكوت از جاي بلند شدم و ترجمه آن را شروع كردم. در حدود شش ماه خواب و خوراك را از من سلب كرد و سرآخر كتاب خوبي از آب درآمد كه هم خود مرا راضي كرد و هم خوانندگان را و اتفاقاً به چاپ چهارم رسيد.
شما مدت 45 سال كه در ايتاليا زندگي مي كنيد. آيا در اين مدت در عرصه ادبيات ايران فعاليت داشته ايد؟
متاسفانه من مدت ها است كه از ادبيات معاصر ايران عقب مانده ام و همان چند كتاب معدودي را هم كه خوانده ام غيرقابل ترجمه بوده اند. از طرفي هم به هر حال يافتن ناشر در اروپا بسيار مشكل و تقريباً غيرممكن است.
در چند سال اخير ايرانيان مهاجر نوشته هاي خوبي داشته اند كه از جايگاه خاصي برخوردار شدند و آثارشان به چاپ هاي متعدد رسيده است. به نظر شما دليل آن چه بوده است؟
متاسفانه چيزي در اين مورد نخوانده ام و در نتيجه قضاوت من بيهوده و بي جا خواهد بود. ولي تصور مي كنم، نويسنده در غربت دلتنگي خود را شاعرانه تر رنگ مي زند. به عبارت ديگر: از دور همه چيز را بهتر مي بينم.
نظر شما در مورد ترجمه هاي همزمان كه از يك كتاب صورت مي گيرد چيست؟
به نظر من عملي است بيهوده. مگر مسابقه است كه ببيني كدام يك برنده مي شود؟ به جاي ترجمه يك كتاب با دو سه تا مترجم مي توان كتاب هاي ديگري را ترجمه كرد و ادبيات جهاني را توسعه داد. و اين مثل فيلم هاي مشهوري مي ماند كه بار ديگر آنها را درست مي كنند و مي بيني كه بلااستثنا بد هستند.
بعضي از ترجمه هايي كه از دو نويسنده متفاوت شكل مي گيرد، با يك لحن ترجمه مي شود. به نظر شما حفظ لحن و سبك در ترجمه چقدر اهميت دارد؟
مهم ترين كار ترجمه همين است كه مترجم سبك نويسنده را حفظ كند. وگرنه اگر قرار بشود كه همه را به لحن خودت ترجمه كني چه خاصيتي دارد. انگار تمام نويسندگان يك جور چيز نوشته اند.
به طور مثال در مجموعه داستان «ارندرا....» گابريل گارسياماركز، داستاني هست به اسم «آخرين سفر كشتي خيالي.» اين داستان كه يازده صفحه است فقط يك جمله است. يعني نقطه ندارد. من براي حفظ سبك نويسنده موفق شدم آن را به صورت دلخواه ترجمه كنم (با كمك ويرگول و...) ولي مطمئن هستم كه هيچ كسي حتي متوجه اين قضيه نشد كه آن يازده صفحه، فقط يك جمله است. با اين حال من مي بايستي آن را صادقانه ترجمه مي كردم. حتي اگر خواننده متوجه آن نشده باشد.
تا به حال ديده ايد كه از عهده ترجمه اي برنمي آييد؟
ببينيد، مترجم قبل از هر چيز بايد كتاب را دوست داشته باشد. وگرنه آن را بد و سرسري ترجمه مي كند. گرچه اگر خود كتاب بد باشد از دست مترجم كاري ساخته نيست. به طور مثال، ساليان سال پيش با ترجمه شادروان «محمد قاضي» كتابي از «اينياتسيوسيلونه» به نام «نان و شراب» به چاپ رسيد. چندي پس از آن دو كتاب از اين نويسنده را به من سفارش دادند. (كتاب هاي ديگرم را هميشه خودم انتخاب و پيشنهاد مي كردم). طبعاً اين دو كتاب يعني «يك مشت تمشك» و «روباه و گل هاي كامليا» را كه اصلاً دوست نداشتم بسيار بد ترجمه كرده ام كه خوشبختانه هر دو فراموش شدند.
در كل به ندرت پيش مي آيد كه يك نويسنده كارهايش خوب باشد. در نتيجه نبايد بالاجبار تمام آثار او را ترجمه كرد. مثلاً «خانواده اي محترم» نوشته خانم «بوسي فدريگوتي» كتاب فوق العاده اي است. ولي بقيه آثار اين خانم حتي قابل خواندن هم نيست. چه برسد به ترجمه و به اصطلاح معروف فقط همين يكي «از دستش در رفته» است. حتي «گابريل گارسياماركز» نيز به جز «صد سال تنهايي»، «ارندرا» و «عشق در زمان وبا» مي بيني كه كارهاي ديگرش چندان خوب نيستند ولي آنها را مي خواني به اميد اين كه خوب باشد و مي بيني كه نيستند. مثلاً «عشق و اهريمن هاي ديگر» اول آن عالي است، آخر آن هم عالي است ولي آنچه در وسط واقع شده، بسيار گنگ و مغشوش است.
بسياري معتقدند كه مترجم دوباره به خلق اثر روح مي دهد. و در اصل خالق دوم اثر محسوب مي شود. نظر شما در اين باره چيست؟
بدون شك همين طور است. ولي همان طور كه قبلاً نيز توضيح دادم قبل از هر چيز مترجم بايد كتاب را دوست داشته باشد. گاه مي بيني كه ترجمه كتاب از اصل كتاب هم بهتر است. به نظم من «عذاب وجدان» از اين كتاب هاست.
نظر شما در مورد ترجمه شعر چيست؟ آيا شعر ترجمه پذير است؟
شعر غيرقابل ترجمه است. بسياري از نويسندگان، شاعر هم بوده اند، ولي مي بيني كه اشعار آنها فقط به زبان خودشان باقي مانده است. مثلاً «تنسي ويليامز» نمايشنامه نويس معروف آمريكايي، يك مجموعه شعر بسيار عالي دارد كه كمتر كسي از آن باخبر است و يا سوئيت هاي شكسپير و پوشكين هميشه در تاريكي باقي مانده اند و يا ادگار آلن پو و ويكتور هوگو را كسي به عنوان شاعر يادآور نمي شود.
حتي كساني هم كه فقط شاعر بوده اند،به ندرت در كشورهاي ديگر شهرتي به دست آورده اند. مثل شاعر معروف انگليسي «اليزابت راونينگ»، سه شاعر ايتاليايي كه هر يك جايزه نوبل را برده اند (كادروچي 1906، كوآزيمودو 1959 و موتاله در سال 1975) نه تنها در جاهاي ديگر ناشناس مانده اند، بلكه در خود ايتاليا نيز تقريباً فراموش شده اند. مثلاً از «كوآزيمودو» فقط يك شعر سه لغتي را همه به ياد دارند (.... و ناگهان شب مي شود). برعكس آن، يعني ترجمه اشعار فارسي به زبان هاي ديگر مشكل تر و تقريباً غيرممكن بوده است. فيتز جرالد با ترجمه رباعيات خيام، اشعاري را عرضه مي دارد كه ربطي به خيام ندارد. شعر ايراني بيشتر بازي با كلمات و در مواردي مثل مولانا، با صدا. صدا را هم كه نمي شود ترجمه كرد. حتي شنيده ايم كه در سال هاي اخير كساني در آمريكا سعي كرده اند تا رباعيات مولانا را ترجمه كنند. براي همه آنها آرزوي موفقيت مي كنم! خيلي دلم مي خواهد ببينم «سجاده نشين با وقاري بودم و يا بازيچه كودكان كويم كردي» را چگونه ترجمه مي كنند. آن هم «ك» در «كودكان كويم كردي» را چه مي كنند؟
و يا «مستي من از مي است
مستي مي از وي است
چون همه او خود وي است
چون و چرا پس چرا»
«مي» و «وي» را چه مي كنند؟
با وجود اينکه در کار ترجمه دشواری های فراوانی وجود دارد، اين دشواری ها از ديد شما کدام هستند؟
ببينيد، ترجمه به هر حال کار مشکلی است. بايد از به کار بردن لغات نامفهوم جلوگيری کرد. بايد روان ترجمه کرد تا خواننده آسان بخواند. اما وقتی اين فاکتورها رعايت نشد کار برای خواننده مشکل می شود وقتی عقيده آنها را جويا می شوی در جوابت می گويند: «عالی بود. تمام شخصيت ها خوب بودند. البته من از دختره بيشتر خوشم آمد، چون واضح است که به هر حال در هر کتابی يک «دختره»ای وجود دارد.
با وجود اينکه نقدهای بسياری از کتاب ها نوشته می شود، نظر شما درباره نقد ترجمه چيست؟
به نظر من منتقدين، کتاب را آن طور که بايد و شايد نمی خوانند و اغلب منطق و نظر آنها يک جانبه و بسيار شخصی است. برای مثال يکی از منتقدين در مورد «از طرف او» می نويسد: «شگفت تر آن که مترجم با ظرايفی که مختص حريم عوالم دخترانه و بالاخره زنانه است، همه مکنونات باريک تر از مو را در آينه شفافی از هنر ترجمه خود بازتاب داده است.» با اين حال انگار می خواسته بگويد که نوشته های يک نويسنده زن را بايد يک مترجم زن ترجمه کرده و همان طور نويسندگان مرد به ترجمه مترجمان مرد!
به نظر شما، تاثير ترجمه در داستان نويسی ايرانی چگونه است؟
گرچه در اين مورد چيزی نخوانده ام ولی تصور می کنم که به هرحال خواندن کتاب های ترجمه در نويسندگی بسيار مؤثر است. لااقل پاراگراف بندی و فصل بندی را به تو ياد می دهد.
آثار ترجمه ای چقدر در تأليف مهم است؟
پس از سال ها ترجمه می بينی که چقدر از نويسندگی چيز ياد گرفته ای و آن وقت به فکر اين می افتی که خودت چيزی بنويسی. مثل نقاشی که، هميشه کپی کرده است و عاقبت تصميم می گيرد تا خودش نقاشی کند و می بيند که پس از آن همه کپی کردن از روی کارت پستال، چقدر تکنيک ياد گرفته است.
نظر شما درباره پيوستن ايران به قانون کپی رايت چيست؟
به نظر من عملی است بيهوده و کارها را مشکل تر می کند.
به نظر شما چرا ادبيات و شعرای ايرانی را جهانيان نمی شناسند؟
در مورد شعر که قبلاً شرح داده ام. در مورد نثر ايرانی تصور می کنم که آثار نويسندگان ما، اغلب بسيار بومی است که اين کار مترجم را غيرممکن می سازد. نمی توان برای شرح يک لغت در زير صفحه توضيحی بدهی. خواننده گيج می شود و چيزی نمی فهمد. برای مثال دو ترجمه کتاب های «بوف کور» و «سه قطره خون» صادق هدايت که در حدود پنجاه سال پيش در ايتاليا به چاپ رسيد، بسيار کم فروش بوده و فراموش شده اند. کتاب «بامداد خمار» که به نظر من کتاب بسيار خوبی است، غيرقابل ترجمه است. خيلی «ايرانی» است و زيبايی آن نيز درست به همين دليل است. «حوض» را نمی توان ترجمه کرد. اهميت «گيوه» و «پشت گيوه را خواباندن» را نمی توان ترجمه کرد. اهميت «هوو» را نمی توان توضيح داد و همين طور اهميت غذاها در طبقات جامعه مثل «آبگوشت» مثل «کباب کوبيده» و يا انواع شربت ها، خيار سکنجبين و يا «برف و شيره». اين گونه موارد سنتی را نمی توان با دو کلمه سرهم بندی کرد. و آن وقت می بينی که کتابی به آن زيبايی، محبوس در چارچوب محلی خود باقی می ماند.
از کتاب هايی که ترجمه کرده ايد اين را درمی يابيم که به «آلبادسس پدس» علاقه بسياری داريد. چون اکثر کتاب های او را ترجمه کرده ايد. اين طور است؟ بله، اولين ترجمه ام از اين نويسنده، «دفترچه ممنوع» بود که خواهان بيشماری داشت. با به چاپ رسيدن «از طرف او» و شهرت آن متوجه شدم که علاوه بر خودم، خوانندگان نيز آثار او را دوست دارند. حتی کتاب «عذاب وجدان» در نمايشگاه بين المللی کتاب در سه سال پيش، پرفروش ترين کتاب بوده است و تا به حال به چاپ سوم رسيده است. به هر حال در آن ميان کتاب های ديگری نيز به چاپ رسيده است. چندين رمان از خانم «گراتزيا دلددا» برنده جايزه نوبل (1926) و کتاب «محبت» که زير چاپ است و تا دو سه ماه ديگر منتشر خواهد شد.
در مورد کتاب «محبت» بگوييد؟
کتاب محبت نوشته ادموند و آميچرس پس از «پينوکيو» مهم مهم ترين اثر ادبيات کلاسيک ايتاليا است و در حدود صد سال پيش يک ميليون نسخه از آن به فروش رفته است که در آن زمان رقم قابل ملاحظه ای بوده است.
شنيده بوديم که فيلمنامه هم می نويسيد؟
بله، حتی بارها اقدام به نوشتن فيلمنامه کرده ام. و اين جا هم چندين بار برای تلويزيون ايتاليا فيلمنامه نوشته ام که به خاطر فرار از پرداخت ماليات، اسم فرد ديگری پای فيلمنامه آمد.
غير از «محبت» آثار ديگری هم در دست چاپ داريد؟
بله، درخت تلخ «اثر آلبادسس پدس» و همين طور رمان «چرک نويس» که نوشته خودم است. و همچنان در انتظار چاپ آنها هستيم. اميدوارم که «چرک نويس» به چاپ برسد و نام من نيز به نام نويسندگان مهاجر اضافه شود
منبع : www.iiketab.com