تعريف هوّيت ملي
هویّت، فرآیند پاسخگویی آگاهانة هر فرد یا قوم یا ملت به پرسشهایی از خود است، از گذشتة خود که، که بوده، کجا بوده، چه بوده و چه هست؟ به عبارت دیگر، متعلق به کدام قوم، ملّت و نژاد است، خاستگاه اصلی ودائمیاش کجاست، دارای چه فرهنگ و تمدّنی بوده و چه نقشی درتوسعة تمدّن جهانی داشته و امروزه صاحب چه جایگاه سیاسی ـ اقتصادی و فرهنگی در نظام جهانی است و بالاخره ارزشهای مُلهم از هویّت تاریخی او تا چه حد در تحقّق اهداف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعة مورد بحث کارساز خواهد بود.
بدیهی است هویّت پدیدهای ثابت و تغییر ناپذیر نیست، بلکه از آنجا که جوامع انسانی در برخورد و تعاملات دائم با شرایط و تغییرات محیط طبیعی Interacitonism، و از سوی دیگر در برخورد و ارتباط مستمر با جوامع دیگر Interorganism هستند، لذا فرآیند ناشی از تعاملات این دو روند در طول زمان تعیین کنندة نسبی خصوصیّات قومی، اجتماعی و ملّی یک جامعه یا به عبارت دیگر، بیان کنندة ویژگیها و مشخصّههای مشترک و خلاصه آن که هویّت جمعی آنهاست.
مقدمه:
به نظر برخی از محققّان مسائل اجتماعی، نخستین نقطههای تمدّن در چگونگی واکنش و پاسخ بعضی از جوامع در قبال چالشهای محیط طبیعی به ویژه تغییرات فاحش اقلیمی پدیدار گشته است؛ بدین معنی که در این رابطه عکسالعمل جوامع مورد بحث به سه نوع ظاهر گردیده است: برخی در قبال تغییرات فاحش اقلیمی تسلیم محض و مقهور وضع جدید شدند. بعضی زیستگاه اوّلیة خود را در طلب شرایط اقلیمی قابل تحمل ترک کردند. و بالاخره گروههایی ایستادگی کردند و کوشیدند با ایجاد تغییراتی در شرایط نامطلوب پیش آمده، آن را برای زندگی سازگار سازند و همینان موفّق شدند نخستین نطفههای تمدّن را پیریزی کنند. به نظر این محققّان، تمدّنهای نیل، بینالنهّرین، سند و یانک تسه بر این روال شکل گرفته است. در این رابطه، اقوام آریایی که روزگاری در سرزمین حاصلخیزی به نام ایراناواجو در شمال دریای خزر یا دریای سیاه و احتمالاً نقاطی شمالیتر به سر میبردند، در نتیجة همین تغییرات فاحش اقلیمی، چون گسترش برودت و یخبندان، مجبور به ترک خاستگاه اولیّة خود شدند و به صورت موجهای پی در پی در سه جهت متفاوت به حرکت در آمدند. دستههای متعددّی از آنها روانة فلات ایران، نامی که ملّهم از عنوان خاستگاه اولیّة آنها بود، شدند. در این فلات که قسمت اعظم آن خشک و با کمیِ آب روبرو بود، ساکنان اولیّه یا تازه رسیدگان چارهای جز ایستادگی و تلاش در جهت دگرگون کردن نسبیِ وضع طبیعی به منظور سازگار ساختن آن برای زیست خود ندیدند ودر نتیجه موفقّ به راهاندازی صنعت قنات، کاریز، سدسازی و سدبندی شدند و یکی از کانونهای تمدّن آبیاری Hydrolic Civilization را در فلات ایران بنیان نهادند. ولی تمدّن آبیاری مورد بحث و خلاقیتهای دیگر مشابه آن مصون از آثار مخرب روند Interorganism یا برخورد میان جوامع انسانی نبود و این تمدّن بارها دستخوش ویرانیهای گسترده گردید. البته در این مورد موقعيت ژئوپولیتیک جوامع نقش عمده دارد. مثلاً سرزمینی چون ایسلند که پس از کشف آن در قرن دهم محلّ سکونت شاخهای از اقوام وایکینگ گردید، طی حیات هزارسالة بعدیِ خود، از آنجا که جزیرهای دور افتاده از خاک اصلی اروپا بود، در معرض یورشهای خارجی قرار نداشت. این وضع و رابطة نزدیک و مسالمتآمیزش با دانمارک سبب گردید که هویّت قومی و اجتماعی آن یکسان و پایدار باقی بماند. بر همین روال، جزیرهنشینان ژاپن که قرنها در انزوای نسبی از دنیای خارج به سر میبردند، از تهاجمات خارجی، یا به دلیل ایستادگی سکنة آن یا به سبب غرق شدن ناوگان مهاجمان مانند غرق شدن ناوگان عظیم گوبلایقآن در نتیجة طوفان، مصون ماندند و در حفظ و هویّت ملّی و فرهنگی خود قرین موفقیت بودند و وقتی از 1853 به بعد مجبور شدند با دنیای خارج رابطه برقرار کنند، برای حفظ هویّت خود در برابر چالشگران، چارهای جز درک و فهم منطق علمی، سیاسی و نظامی آنها و دستیابی به دانش، ابزارها و تجهیزات برتر آنها ندیدند. به همین جهت در چارچوب انقلابی زبرین موفق شدند از راه بسیج همگانی شکاف علمی، صنعتی و نظامی میان خود و چالشگران خارجی را برطرف سازند و هویّت ملّی خود را پویا و پایدار نگه دارند. ولی بر خلاف دو جامعه مورد بحث یا جوامعی نظیر آنها، ایران چون بر سر چهار راه عبور، جابجایی، مهاجرتها و تهاجمات اقوام مختلف قرار داشته است، از آغاز تاریخ شناخته شده خود تا قرن شانزدهم با دو نوع چالش برون مرزی مستمر روبرو بوده است: یکی یورش اقوام بیابانگرد؛ عشیره نشین و بادیه نشین متصّف به تمدّن بادی از سوی شمال، شمال شرقی و شرق و در مقاطعی از طرف جنوب غربی، و دیگری تهدیدها و چالشهای جوامع متمدّن سازمان یافته یا حامیان تمدّن خاکی، غالباً از سوی غرب. بنابراین، جامعه ایرانی برای حفظ هویّت قومی وفرهنگی خود ناگزیر بود ساختار اجتماعی و سیاسی خود را چنان سازمان دهد که در آنِ واحد قادر به پاسخگویی به هر دو چالش متفاوت باشد. در این پروسه زمانی، ایران موفق گردید مبانی ارزشی پویا و در عین حال استکمالی در جهت حفظ وحدت فرهنگی و تا حدودی قومی خود برقرار نماید، ولی در سه مقطع تاریخی خاصّ، یعنی قرن سوم پیش از میلاد، قرن هفتم بعد از میلاد و قرن سیزدهم، هویّت ایرانی سخت در مظان تهدید قدرتهای مسلط خارجی قرار گرفت و در نتیجه برخی از عناصر فرهنگی آن عقیم ماند و بعضی دیگر دچار نوعی سکون تحمیلی شد و در نتیجه جامعة ایرانی به نوعی بحران هویّت گرفتار آمد. ولی این بحران نمیتوانست طولانی باشد، چه بستگی به میزان تحمّل ضربات و شوکهای وارده از سوی مهاجمان به خصوص در بُعد معنوی آن داشت. زیرا جوهرة بنیانی فرهنگ ایرانی که بر مبنای عقلگرایی و انسانگرایی ملهم از آیین و سیروسیسم استوار گردیده بود از چنان قوّت، پویایی و روانی بهرهمند بود که سبب میشد ارزشهای تحمیلی بیگانگان تنها بر رویه و غشای خارجی فرهنگ اثر گذارد و نتواند به بنیان و اساس ژنتیک آن لطمه وارد آورد. با پیش آمدنِ شرایط مساعد، هربار فرهنگ ایرانی باز رویش و پویش خود را آغاز میکرد، رویه و غشاء را به نوعی در خود فرو میبرد و به سیرت و سرشت خود تبدیل مینمود و به اصطلاح ایرانیزه میکرد؛ چرا که دوعنصر خردگرایی و انسان گرایی مستتر در آیین سیروسیسم بقا و امنیّت یک جامعه را نه در نفی ونابودی جوامع رقیب، بلکه در همزیستی فرهنگی و سازگاری و تساهل نژادی، زبانی و تسامح مذهبی با آنها جستجو میکند. در پرتو چنین تعاملات مسالمتآمیز است که فرهنگهای پویا خلاقیت، آفرینندگی و بالندگی خود را نمودار میسازند و به تمدّن بشریِ زمان خود پویش تازه میبخشند. چنان که گفته شد، ماهیت آزاداندیشی و انسانمداری این نوع فرهنگها موجب میشود که ضربات مهلک خارجی را تحمل کنند، بیآنکه ویژگی تمدّنسازی خود را از دست بدهند و معمولاً پس از گذراندن دوران خفتگی و غنودگیِ تحمیلی در نخستین فرصت، مهاجمان را به ارزشهای انسانی و عقلانی خود فرهیخته کنند؛ بدینسان، عوامل شکوفنده به تکامل و تجلّی خویش ادامه میدهند. نخستین تهاجم برون مرزی که سبب وحدت اقوام ایرانی و در عین حال قوام هویّت جمعی آنها گردید، تهاجم آشوریها بود. حملة اسکندر و حکومت جانشینان او ایرانیان را دُچار بحران هویّتی سخت نمود و همین امر واکنشهایی در برابر چالشگران مسلّط را ضروری ساخت که با ظهور اشکانیان عملی گردید. به دنبال آن، چالشهای هزار سالة رومیان، ظهور اسلام و یورش اعراب، تهاجم مغول، بحرانهای شدید دیگری در پیداشت که پاسخهای مناسب را طلب میکرد.
چالشگران دوران ماد
آشنایی با هویّت مردم ایران از قرن هفتم پیش از میلاد آغاز میگردد، آنهم در رابطه با یورشهای نظامی امپراتوران آشور چون سارگن دوم و اساردون. البته آگاهی ما از نخستین موجهای مهاجران هند و اروپایی به فلات ایران که از دو هزار سال پیش از میلاد آغاز شده بسیار گسسته و پراکنده است. بدون تردید کاسیتها، گوتیها، لالوبیها، میتانیها و مانانها و دیگران مدتی را در این سرزمین سپری کرده و بر مردم بومی فرمان راندهاند که در اساطیر ایرانی از آنها به دیوان یا خداوندگاران یاد شده است. گروههای بعدیِ هند و اروپایی که از هزارة قبل از میلاد چون مادها و پارسها و دیگران وارد شدند بر خوردهایی با آنها داشتند، چنان که قسمت عمدة دوران سلسلة اساطیری پیشدادی با برخورد و جنگ با دیوان سپری گردید و در این رابطه پیروزی چشمگیر تهمورث بر آنان سبب گردید که به عنوان دیوبند متصّف شود. اما طوایف ماد که تشکیل دهندة نخستین سلسلة ایرانی هستند با سه نوع چالش خارجی و داخلی روبرو شدند. اولین قدرت تهدید کننده، امپراتوری مقتدر میلتاریستی آشور بود که با استفاده از اختلاف و برخوردهای داخلی بین طوایف مادی موفق شد سلطه خود را به گونهای بر آنها تحمیل کند. دوّمین نیروی چالشگری، سکاهای غربی بودند. که منطقه قفقاز و شمال دریای سیاه را در قلمرو خود داشتند و در پرتو تهاجمات پیدرپی مادها را ملزم به پرداخت خراج مینمودند. و بالاخره سومین برخورد مادها با دیوان بود که بر مناطق جنوب دریای خزر فرمانروایی داشتند. مادها برای رفع نقاط ضعف داخلی و ایجاد توانایی کافی برای پاسخگویی به چالشهای مورد بحث سه شیوة سازنده در پیش گرفتند: یکی این که با انتخاب دیوکس یا دیاکو به عنوان داور حل اختلافات بین قبایل مادی موفق شدند اوّلین و مهمترین نقطة ضعف خود را برطرف سازند. داوریهای بیطرفانة دیاکو سبب گردید که به عنوان پادشاه و بنیان گذار سلسلة ماد انتخاب شود؛ دوم، مادها بر آن شدند که برای رویارویی با امپراتوری آشور، نظام عشیره نشینی را به نظام یک جانشینیِِِِ سازنده تبدیل نمایند. در این رابطه ظهور زرتشت تحقّق این مقاصد مهّم اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را تسریع کرد و نوعی تحوّل کشاورزی و آبیاری را زمینهساز گردید . بالاخره برای رهایی از سلطة آشور و ماشین جنگی عظیم و مقتدر آن، طرح نوعی استراتژی نظامی برتر ضروری تشخیص داده شد.
حصول مقصود اخیر و استفاده از آن به نام سیاگزارس یاهوخشتر رقم خورد، بدین ترتیب که وی برای رهایی از سلطه آشور و توقف پرداخت خراج به سکاهای غربی، دست به ابتکار نظامی ـ استراتژی خاصی زد؛ بدین معنی که برای نخستین بار نیروهای نظامی را به صفوف و دستههای جداگانة تیراندازان، نیزه داران، سوارکاران و ارابهرانان تقسیم کرد و برای هر یک در آرایش جنگی جایگاه و نقش ویژهای پیشبینی شد. با این ابتکار، سیاگزارس برتری استراتژیک خاصی در مقابل قدرتهای وقت بویژه آشور یافت. سپس با اتحاد با بابل موفق شد در پیکارهای سرنوشت ساز ماشین جنگی آشور را نابود کند و نینوا پایتخت امپراتوری را به اشغال درآورد. وی پس از پیروزی بر قدرت نظامی وحشتناک آشور متوجه سکاهای غربی شد و به دنبال پیروزیهایی چند، نه تنها پرداخت خراج به آنها متوقف گردید، بلکه جایگاه و مقام برتر دولت ماد را در منطقه پذیرا شدند. بدینسان، سیاگزارس موفق گردید باتحکیم وحدت داخلی، توسعة ساختار اقتصادی – اجتماعی و نشان دادن ابتکار در سیستم متعارف نظامی، پاسخگوی چالشهای برونمرزی شود و جایگاه برتری در میان امپراتوریهای وقت احراز نماید.
بحق سیاگزارس یا هوخشتر (مینوچتر – منوچهر) را باید قهرمان رهایی بخشِ مردم ایران دانست. این قهرمان فراموش شدة تاریخ نه تنها هویّت، وحدت و مجد و عظمت خاصّی به مردم ایران بخشید بلکه جوامع وقت را از مظالم امپراتوری وحشتناک آشور خلاص نمود. مهمتر از همه، چارچوب سیاسی، اجتماعی و نظامی خاصی بنا نهاد که مورد استفادة جانشنیان او بویژه کوروش بنیان گذار سلسلة هخامنشی قرار گرفت.
با ظهور کوروش و برپا شدن حکومتی جهانی، اصول و ارزشهای انسانیِ تازهای در رابطه با ادارة امپراتوری وضع شد و به مرحلة اجرا درآمد. کوروش به پیروی از رویّة سیاگزارس برای حفظ و تحکیم وحدت داخلی پس از پیروزی بر ماد، نجبا، سرداران و شاهزادگان ماد را همانند نجبای پارس در ادارة امپراتوری شریک ساخت، و در این مورد مقام و منزلت برتری برای پارسیها قائل نگردید. مهمتر از همه، کوروش برخلاف امپراتوریهای قبلی و معاصر خود، امنیّت امپراتوری را در نابودی؛ اسارت دستجمعی و بردگیِ شکست خوردگان، چنان که شیوه و رویّة آشوریها و دیگران بود جستجو نکرد، بلکه امنیّت واقعی را براساس همزیستی و سازگاری اجتماعی ـ فرهنگی، تساهل و بردباری مذهبی، حفظ حقوق اقوام و ملل از راه محترم شمردن آیینهای خاص آنها و بالاخره آزادسازی اقوام اسیر و در تبعید بنا نهاد. گرچه پس از فروپاشی امپراتوری جهانی هخامنشی اصول و موازین و ارزشهای انسانی مورد بحث خصوصیّت جهانی خود را از دست داد، ولی در حوزة تمدّن ایرانی آیین سیروسیسم همچنان جای خود را در کالبد جوامع مربوط حفظ کرد و همواره الهام بخش اشکانیان و ساسانیان در ادارة امپراتوری و برخورد با جوامع مغلوب بود. ته مایة آیین سیروسیسم کماکان در طول تاریخ بعدی ایران پایدار ماند و گذشته از حفظ وحدت فرهنگی مردم ایران در نامعقولترین شرایط سیاسی ـ نظامیِ تحمیل شده از خارج، در امر ایرانیزه کردن مهاجمان خارجی و فرهیختن آنها به ارزشهای انسانی نیز سخت کارساز افتاد.
با ظهور اشکانیان، حرکت گستردهای در جهت اعادة وحدت و هویّت متزلزل شدة ایران در نتیجة پیروزیهای اسکندر و جانشینان او آغاز گردید. این مقصود پس از پیکارهای پیگیر با سلوکیها در زمان مهرداد دوم به پیروزی نهایی رسید، اما امپراتوری اشکانی در این زمان، یعنی سال 30 پس از میلاد، با چالشها و تهدیدهای برون مرزی تازهای روبرو گردید. از یک سو، امپراتوری نوخاستة روم پس از پیروزی برکارتاژ و اشغال شمال آفریقا، تحکیم موقعیت خود در شبه جزیره ایبریا و تسخیر سرزمین گُل، به منظور ایجاد یک امپراتوری جهانی متوجه شرق شد که خود را با امپراتوری اشکانی روبرو دید. از سوی دیگر، سیتها یا سکاهای شرقی یا تورانیان که خود در معرض تهدید اقوام بیابانگردی چون یوتهچیها از طرف شرق قرار گرفته بودند مزاحمتهایی برای اشکانیان به وجود میآوردند. پس ازآن یوتهچیها یا کشانیها یا کوشانیها که موفق شده بودند سلطه خود را بر آسیای مرکزی، افعانستان و بخشی از هندوستان بگسترانند، به عنوان رقیب جدی اشکانیان در شرق ظاهر شدند. بدینترتیب اشکانیان میبایست در آنِ واحد پاسخگوی سه نوع چالش مختلف باشند و ایفای چنین مسئولیت خطیری، پیش از هرچیز منوط به وحدت داخلی امپراتوری بود؛ بخصوص آنکه امپراتوری اشکانی مرکّب از 18 سلطنت نشین بود که در رأس آنها شاهنشاهان اشکانی قرار داشتند.
نخستین برخورد اشکانیان با رومیان در زمان مهرداد دوم با مبادله نمایندگانی صورت گرفت. پس از آن، لوکولوس سردار رومی تلاش کرد فرهاد سوم را برای حمله به مهرداد ششم پادشاه پانتوس با خود همداستان کند، ولی اشکانیها ترجیح دادند در این امر بیطرف بمانند. رومیها که در طلب ایجاد حکومت جهانی بودند بر آن شدند تا همة سرزمینهای مفتوحه بوسیله اسکندر مقدونی را تحت سلطه خود درآورند و لذا تسخیر ایران و هندوستان از جمله اهداف آنها برای یورش و پیشرفت بطرف شرق بود. نخستین حرکت در این جهت بوسیله پمیه سردار رومی و یکی از سه عضو کنسولی روم آغاز گردید. پمیه که پیروزیهای سزار در سرزمین گُل را موجب برتری او میدید، اقدام به کشور گشایی در شرق نمود و پس از اشغال خاور نزدیک تا مرز امپراتوری اشکانی پیش آمد و دست به مذاکره و عقد قراردادهایی با پادشاهان محلی از ارمنستان تا خلیج فارس زد. در این هنگام کراسوس سومین عضو کنسولی روم که در قبال فتوحات سزار و پمیه بینصیب مانده بود پس از سرکوبی قیام غلامان به رهبری اسپارتاکوس، بدون هیچ دلیلی با هفت لژیون رومی به سرزمین پارت حمله ور شد و در نبرد سرنوشت ساز کاراهی در سال 53 پیش از میلاد نیروهای رومی به دست سورنا، سردار اشک سیزدهم (ارُدُومّ) در هم شکسته شدند. کراسوس و پسرش در یک پیکار کشته شدند و ده هزار نفر باقیمانده از لژیونهای رومی به اسارت درآمدند. این رویداد سبب شد که راه گسترش روم به طرف ایران و هندوستان مسدود گردد. پس از مرگ کراسوس سزار که پمیه را از صحنه خارج کرده و خود قدرت مطلق را در دست گرفته بود، به منظور جبران شکست و مرگ کراسوس، درصددِ حمله به ایران برآمد ولی در نتیجه توطئهای به قتل رسید.
پس از سزار، مارک آنتونی بر آن شد که برنامة نظامی مورد نظر سزار را به مرحله اجرا درآورد و به حیثیت نظامی لطمه خوردة روم اعتباری تازه بخشد، لذا با نیروی عظیمی به سوی ایران روانه شد، اما در دو پیکار پیاپی سخت از فرهاد چهارم شکست خورد و ناگزیر از عقب نشینی شد. مقارن این احوال، اشکانیان موفق شدند تجاوز کوشانیها را نیز در شرق سرکوب کنند و آنها را به پذیرش تعهدات جدیدی وادارند. رومیان پس از این دو تجربة تلخ نظامی، از هدف ایجاد حکومت جهانی منجمله تسخیر سرزمینهای فتح شده بوسیله اسکندر در شرق چشم پوشیدند و مجبور شدند واقعّیتهای سیاسی ـ نظامی وقت را بپذیرند. در نتیجه، او کتاویوس آگستوس امپراتور مقتدر روم معاهدة صلح با ایران منعقد ساخت. هر دو امپراتوری بر نظام جهانی دو قطبی وقت صحّه گذاشتند و متعهّد شدند قلمرو یکدیگر را محترم شمرند. حتّی در رابطة با ارمنستان که یکی از مناطق مورد مناقشه بود، در زمان نرون و بلاش اشکانی موافقت گردید که پادشاهی ارمنستان ازآن شاهزادگان اشکانی باشد ولی هنگام جلوس بر تخت، با تشریفات خاصی تاج شاهی از دست امپراتوری روم دریافت شود.
بدین ترتیب اشکانیان موفق شدند از سویی چالش و تهدیدات رومیان را متوقف سازند و آنها را به قبول نظام دوقطبی جهان وقت وادارند، و از سوی دیگر تجاوزات مکرر سکاهای شرقی یا تورانیان راکنترل کنند و آنها را که در نتیجة فشار و حملات یویهچیها به سمت جنوب رانده شده بودند در زرنگ، که بعدها به نام آنها سیستان یا سگستان نامیده شد، جای دهند. و بالاخره در برخوردهای متعدّد با کوشانیها موفق گردیدند جلوی پیشروی آنها را به سوی غرب بگیرند؛ کوشانیها ناچار متوجه سرزمینهای جدید در شمال هند شدند. بعلاوه در همین رابطه یعنی کنترل کوشانیها، اشکانیان باب مراوده و مذاکره با چین را گشودند و نخستین نمایندة امپراتوری چین در زمان مهرداد دوم به ایران آمد.
کوتاه آنکه، اشکانیان وحدت و هویّت ایران را که در نتیجه فتوحات اسکندر و جانشنیان سلوکی او سخت به مخاطره افتاده بود پاس داشتند و در رابطه با اختلاط دو فرهنگ یونانی و ایرانی که تلاش سیستماتیک به منظور یونانی کردن فرهنگ ایران در جریان بود؛ موفق شدند فرهنگ ایرانی را در بستر تازهای عاری از ارزشهای تحمیلی خارجی بیندازند. بویژه از آنجا که اشکانیان همچون هخامنشیان سخت معتقد به سازگاری فرهنگی ـ اجتماعی و تساهل نژادی، زبانی و مذهب بودند، مشکلی با تعامل آزاد ارزشهای فرهنگی نداشتند و حتّی در ابتدا به برخی از جنبههای فرهنگی و هنر یونانی چون تئاتر علاقه نشان میدادند، ولی وقتی متوجه شدند رومیان مدعی وراثت اسکندرند و میخواهند وجود دولت کوچک باختر ـ یونانی Greco – Bacteria را مؤید این ادعا بدانند. بین سالهای 20 تا 162 میلادی سیاست یونانیزدایی در پیش گرفتند و به تحکیم و تقویت فرهنگ ایرانی از جمله جمع آوری اوستا همت گماشتند. فراتر از همه، اشکانیان موفق شدند وحدت و هویّت ایران را در برابر تهدیدات تازه بویژه امپراتوری، مقتدر روم حفظ کنند و حتّی در تعاملات فرهنگی بین دو امپراتوری، برخی از عناصر فرهنگ ایران به درون فرهنگ روم راه یافت بدین معنی که مذهب میترا یا مهرپرستی توسط سربازان رومی به داخل امپراتوری برده شده و به سرعت در تمام گسترة امپراتوری اشاعه یافت و به خصوص امپراتوران و اشراف رومی پذیرای آن شدند و امپراتورانی چون نرون و کاراکالا از معتقدان متعصّب و مروجّان آن به شمار رفتهاند و محرابهها یا عبادتگاههای میترائیسم در جای جایِ امپراتوری چون لندن، وین و غیره دایر گردید. حتّی پس از شعائر و باورهای میترائیسم چون تولد میترا از مادر باکره آناهیتا، انتساب زادروز میترا (یلدا) به مسیح، آذین بندی درخت سرو به اشیاء نورانی به عنوان تجلّی نور خورشید و بالاخره ادامة روز نیایش مهر Sunday به مسیحیت منتقل شد.
دوران فرمانروایی450 سالة اشکانیان، در آغاز قرن سوّم پس از میلاد به دست اردشیر بابکان پایان پذیرفت و ساسانیان سرنوشت ایران و ادامة رسالت فرهنگی ـ تاریخی هخامنشیان و اشکانیان را عهدهدار شدند. ساسانیان با اینکه اصول، موازین و ارزشهای پویا و انسانی سیروسیسم را بسیار ارج میگذاشتند و خود را وارث هخامنشیان میدانستند، از آنجا که مذهب زرتشت را بعنوان مذهب رسمی انتخاب کرده بودند، ناگزیر ضمن آنکه به آزادیهای زبانی، نژادی واجتماعی سخت پایبند بودند، در رابطه با آزادیهای مذهبی محدودیّتهایی قائل شدند و همین امر موجب شد که ظاهراً هویّت و وحدت ایرانی استحکام بیشتری بیابد و جوامع داخل امپراتوری ساسانی به دو طیف ایران و انیران تقسیم شود. اما همین تعصّب و اصولگرایی مذهبی بعدها یکی از علل سقوط ساسانیان گردید. عجیب آنکه امپراتوری روم نیز با قبول مسیحّیت در آغاز همین قرن ناگزیر ازمحدود کردن آزادیها و تساهل قبلی که از عوامل استحکام امپراتوری بود گردید و به گفتة جیبون، همین اصولگرایی شدید مذهبی زمینه ساز سقوط امپراتوری روم و تقسیم آن شد.
ساسانیان نیز مانند اشکانیان با تهدیدات و چالشهای برون مرزی متعدد در غرب، شرق، شمال غربی و جنوب غربی کشور روبرو شدند؛ یعنی گذشته از تهدیدات رومیها از طرف غرب، ساسانیان در شرق با تهاجمات پیدرپی هیاتله یا هونهای سفید روبرو گشتند. بعلاوه، اعراب بادیه نشین صحرای نجد گه گاه بخصوص هنگام بروز بحرانهای داخلی، عمان و بحرین و سایر جوامع ساحلی خلیج فارس را مورد تاخت وتاز و غارت قرار میدادند. در اواخر قرن پنجم، امپراتوری خزر که سرزمینهای وسیعی بین دریای خزر و دریای سیاه تا مرزهای بالکان را تحت تصرف درآورده بود، مرزهای ساسانی را در شمال قفقاز ناامن ساخت و بالاخره در اواخر قرن ششم ساسانیان با ظهور اقوام توچه یا ترک مواجه شدند. بطور کلی روابط ایران و روم در چارچوب همان نظام دوقطبی زمان اشکانی استمرار پیدا کرد، گو اینکه در ابتدا رومیها تغییرات سیاسی در داخل ایران را فرصتی برای دستیابی به سرزمینهای استراتژیک مرزیِ نصیبین، کاراهی و اُدسا تلقی کردند و در زمان شاپور اول مرتکب دست اندازها و تجاوزات پیدرپی شدند. ابتدا امپراتور گوردیان حملة گستردهای را آغاز کرد ولی در پیکار با شاپور کشته شد. پس از وی فیلیپ عرب نیروی خود را به سوی مرزهای ایران سرازیر کرد، اما در نبردی سهمگین اسیر شد وآزادی خود را در قبال پرداخت 000/500 دینار بازخرید. بالاخره امپراتور والرین با نیروی عظیمی مرکّب از گوتها و ژرمنها دست به تهاجم زد که خود و بسیاری از سردارانش به اسارت درآمدند. پس از این رویدادها، به طور متناوب جنگهایی بین ایران و روم بر سر تصرف مناطق مرزی و ارمنستان درگرفت که غالباً ساسانیان جز در یک مورد در سایر موارد دست بالا را داشتند تا اینکه در زمان سلطنت بهرام پنجم یا بهرام گور صلح 100 ساله میان دو امپراتوری برقرار گردید. البته تا زمان کنستانتین جنگهای ایران و روم بر سر مناطق استراتژیک مرزی بود و پیش از این تاریخ مسیحیان در ایران از آزادی کامل برخوردار بودند، ولی پس از انتخاب مسیحیّت به عنوان مذهب رسمی روم فراتر از آن گرایش تیگران شاهزاده اشکانیِ ارمنستان به مسیحیّت و برقراری رابطه نزدیک میان او و حکومت روم، مسیحیان ایران به نحوی ستون پنجم رومیها پنداشته شدند. لذا از قرن چهارم پس از میلاد به بعد، جنگهای ایران و روم جنبة ایدئولوژی ـ مذهبی نیز پیدا کرد و معتقدان و وابستگان به مذاهب مسیحیّت و زرتشتی در دو امپراتوری با محدودیّتهایی روبرو شدند. حتّی فرقههای نوظهور منتسب به زرتشتیسم از این وضع برکنار نبودند؛ چنان که بسیاری از مانویستها که در ایران تحت محدودیتهای شدید بودند به سوی غرب و شرق منجمله به سرزمین ایغور و چین پراکنده شدند. در بیزانس، فرقههای مانوی جدید چون پولیشینها، بوگومیلها و کاتاریستها پیروان ومعتقدان زیادی پیدا کردند و در بالکان و ایتالیا گروههای بسیاری به آنها گرویدند و این فرقههای جدید که به نحوی وابستگان ایران تلقی میشدند مورد اذّیت، آزار و حتّی کشتارهای وسیع قرار گرفتند. روابط ایران و روم تنها جنبة سیاسی و نظامی نداشت بلکه روابط و تعاملات وسیع اقتصادی، تجاری و فرهنگی بین آن دو برقرار بود که در برخی زمینهها به رقابتهای شدید میانجامید. مثلاً، ضمن آنکه هر دوی آنها به برقراری و ایمنیِ راه ابریشم علاقمند بودند، هر یک برداشتها و انتظارات متفاوتی از آن داشتند. رومیها که از طالبان و خریداران عمدة ابریشم چین بودند، سخت خواهان سهولت دستیابی به ابریشم و پایین بودن حقوق ترانزیت بودند. در مقابل، ایرانیها میخواستند از این موضوع به عنوان اهرم فشار استفاده نمایند؛ چنان که خسرو انوشیروان که در مقابل رقیب مقتدری چون امپراتور ژوستینین قرار گرفته بود، برای تضعیف بنیة مالی رومیها و گرفتن طلای بیشتر از آنها به منظور جلوگیری از افزایش قدرت نظامیشان، نرخ حقوق ترانزیت ابریشم را بسیار بالا برد. ژوستینین برای رهایی از این وضع از بحرپیمایان و ملاّحان حبشی، که تحت نفوذ روم بودند، خواست که ابریشم چین را از دریا به روم برسانند. انوشیروان برای جلوگیری از انتقال ابریشم از راه دریا، در پرتو یک سلسله عملیات دریایی جزیرة سرندیپ (سریلانکای کنونی) و همچنین یمن را تحت تصرف درآورد و مانع از تجارت ابریشم از طریق دریا گردید و بدین ترتیب به حفظ راه سنتی ابریشم همت گماشت.
در رابطه با ارزشهای فرهنگی، گذشته از تعاملات مذهبی، تبادل اندیشههای فلسفی نیز قویّاً مطرح بود و در این زمینه زبان سریانی در ترجمة آثار کلاسیک یونانی نقش مؤثر داشت. وقتی ژوستینین مکتب یونانی را در بیزانس تعطیل کرد، فلاسفه و حکمای این مکتب به ایران آمدند و در دانشگاه گندی شاپور به تحقیق و آموزش پرداختند.
گذشته از رویارویی با چالشهای روم شرقی، ساسانیها (همان طور که قبلاًَ اشاره شد) برای مدت دو قرن با تهدیدات و تهاجمات هیاتله یا هونهای سفید روبرو بودند و غالباً ایالات شرقی در معرض غارت آنها قرار داشت؛ لذا مجبور بودند نیروهایی برای مقابله با این تهاجمات آماده نگه دارند. گو اینکه در این برخوردها اکثراً پیروزی و موفقیت با ساسانیان بود، در دوران سلطنت پیروز، پادشاه ساسانی دو بار در برخورد با آخشون نوازیاخشنواز پادشاه هونها شکست خورد که در نوبت دوم اسیر شد و به قتل رسید و در نتیجة این ناکامیِ نظامی ساسانیها تا زمان انوشیروان متعهد به پرداخت غرامت شدند. تا اینکه در حدود سال 560 پس از میلاد، توچهها یا ترکها در همسایگی شرقی هونها وارد صحنة سیاسی منطقه شدند. انوشیروان از طریق اتحاد با خاقان ترک سین جیبو بر هیاتله یا هونهای سفید پیروز گردید و بدین ترتیب به حیات سیاسی آنها پایان داده شد. ولی متعاقب این رویداد خود توچهها که قسمت اعظم سرزمین هونها را اشغال کرده بودند، به صورت خطر جدیدی برای امپراتوری ساسانی در آمدند. مقارن همین احوال، ساسانیان با قدرت تازهای در شمال قفقاز و دریای سیاه یعنی خزرها روبرو شدند. خزرها که چون هونهای سفید شاخهای از اقوام اورال ـ آلتایی بودند، مرزهای ساسانی را در منطقة مورد بحث در محاصره قرار دادند. انوشیروان برای جلوگیری از تهاجمات آنها اقدام به ایجاد دربند قفقاز یا باب الابواب نمود. تاخت و تاز اعراب بادیه نشین نیز از جمله مشکلاتی بود که میبایست با آن برخورد جدی صورت پذیرد زیرا شیوة آنها که کشتار، غارت و ویرانگری بود، با روش و منش رومیها تا حدودی تفاوت داشت. برای جلوگیری از تهاجمات اعراب بادیه و سرکوب آنها اقدامات مؤثّری بوسیلة اردشیر اول، شاپور ذوالاکتاف و خسرو انوشیروان صورت گرفت، ولی ساسانیان با تأیید و حمایت از امیرحیره، عملاً رسالت جلوگیری از تهاجمات اعراب بادیه را به عهدة این امیرنشین گذاشتند.
خلاصه آنکه ساسانیان با ایجاد ساختار اداری، سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی منظّم و در عین حال پیشرفته موفق شدند در برابر همه تهدیدهای برون مرزی در دورهای بیش از چهارصد سال ایستادگی کنند و یکپارچگی و هویّت ایران را حفظ کنند. آنان، با احراز منطقی برتر از منطق چالشگران خارجی، توانستند عظمت و اعتلای تمدّن و فرهنگ ایرانی را در دنیای آن زمان پایدار نگه دارند. با تمام این احوال، آنها نیز در گذر زمان به تدریج زمینههای افول و سقوط خود را از داخل فراهم کردند، چنان که در برابر ضربتی نه چندان مهلک به آسانی از درون متلاشی شدند و از پای درآمدند. عوامل و دلایلی را که سبب سقوط تمدّن عظیم ساسانی گردید میتوان به شرح زیر خلاصه کرد:
1- نظام حاکم در ایران هخامنشی، اشکانی و بویژه ساسانی، بر مبنای مشارکت جمعی شاهزادگان، مرزبانان، نجبا، فرماندهان بلند پایة نظامی، دیوانسالاران و موبدان پیش بینی شده بود. تا وقتی این انسجام و همبستگی با رعایت حقوق و جایگاه هر یک از عناصر فوق محترم شمرده میشد نظام مزبور در ایفای رسالت و مسئولیتهای خویش قرین موفقیت بود؛ ولی هنگامی که از زمان هرمز چهارم اصول مربوطه نادیده انگاشته شد، وضع دگرگون گردید. با قتل بزرگمهر، به اعتبار و حیثیت دیوانسالاران لطمه وارد آمد؛ از سوی دیگر ناسپاسی هرمز از جانفشانیها و پیروزیهای چشمگیر سردارانی چون بهرام چوبینه، یلاسیته، سیاوش و غیره بر خاقان ترک و قیام متقابل آنان در برابر هرمز و بالاخره روگردانی پادشاهان اشکانی ارمنستان از ادامة همکاری بانظام، همه و همه انسجام نظام حاکم را از درون متزلزل ساخت و نوعی سوءظن، نگرانی و بدبینی در میان بزرگان حاکم گشت، چنان که رفتار مشابه خسروپرویز با گستهم و بندوی سبب گردید که نامبرده در جنگ با رومیان، پس از پیروزیهایی که به اشغال و تصرّف سوریه، فلسطین و مصر منتهی شده بود، در نتیجة سوءظن و خیانت سردارانش چون شاهین و شهبُراز، با شکست فاحش روبرو گردد.
همین وضع موجب گردید که مرزبانان و سرداران، منافع محلّی را به منافع عمومی و ملّی ترجیح دهند؛ چنان که رفتار مرزبانانی مانند ماهوی سوری با یزدگرد سوم، آن هم در هنگامی که همکاری و اشتراک مساعی برای جلوگیری از تهاجم خارجی ضرورت داشت و بخشهای بزرگی از کشور به اشغال مهاجمان درآمد، از وجود شکاف و نابسامانی در میان نظام حاکم خبر میداد.
2- اصول گرایی و دگماتیسم مذهبی همراه با نقش روزافزون موبدان، آزاداندیشیها، آراء و نظرات اجتماعی را تا اندازة زیادی محدود کرده بود. گذشته از آن، تعهّد حکومت به حمایت از مذهب رسمی، محدودیّت مورد بحث را تشدید میکرد. همین امر سبب گردید که حکومت در قبال جنبشهای مذهبی جدید چون مانویستها، مزدکیها، خرادان و غیره مواضعی خشونتآمیز بگیرد. فراتر از همه، قیام مزدک و طرفداران او در پی شکست و اسارت خفّت بار پیروز به دست هونهای سفید و تعهّد بلاش و قباد به پرداخت خراج به آنها، و نیز خشکسالی و قحطیهای مداوم، نه تنها موجب گردید قباد ساسانی پذیرای آیین جدید شود، بلکه فلسفه نظامی اشتراکی، مرزهای طبقاتی را بکلّی متزلزل نمود بدون آنکه موفق شود نظم تازهای جانشین آن سازد. در نتیجه، بروز نابسامانیهای اجتماعی سبب گردید که کنترل امور از دست خود مزدک هم خارج شود. گرچه انوشیروان با سرکوب مزدکیها ظاهراً به نابسامانیها پایان داد و به احیای قدرت و تحکیم جایگاه موبدان پرداخت، ولی اینها چیزی جز اقدامات ترمیمی سطحی نبود. زیرا برای طبقات پایین جامعه بازگشت به نظام طبقاتیِ قبلی غیرقابل قبول مینمود و به همین جهت مردم از هر حرکتی که منادی نوعی برابری بود استقبال میکردند.
3- جنگهای طولانی و نافرجام خسرو پرویز که به نوبة خود مالیاتهای سنگینی به دوش جامعه میگذاشت، همراه با تلفات جانی و دیگر آثار ویرانگر جنگ، درایت مسئولان نظام را در برابر علامت سئوال قرار میداد؛ خشکسالیهای پیدرپی نیز نارضایی عمومی را تشدید میکرد.
4- تضعیف امیران و پادشاهان مرزی که وظیفة جلوگیری از تهاجمات خارجی را به عهده داشتند، مانند دولت مرزی حیره که مسئول جلوگیری از تاخت و تاز قبایل بادیه نشین درون شبه جزیره بود، راه را برای حرکتهای بعدی مهاجمان باز میکرد.
5- کشتار دستهجمعی شاهزادگان ساسانی به دست قباد دوم یا شیرویه، جامعة ایران را از وجود شخصیتهای ارزندة ساسانی تهی کرده بود. بعلاوه، بر خورد مشابه با سران برخی از خاندانهای کهنی چون سورن، قارن، مهران، هرمزان و غیره نوعی دشمنی انتقام جویانه به وجود آورده بود که در هنگام تنگناها و بروز خطرهای خارجی، مانع از همکاری آنها میشد.
خلاصه آنکه، خدشه دار شدنِ مبانی مشارکت الیت یا نخبگان حاکم بر امپراتوری، بروز تزلزل در مرزهای طبقاتی در نتیجة جنبش اجتماعی ـ اقتصادی مزدکیسم، بازگشت مجدّد و تحمیلی و سیاسی آن، وقوع جنگهای طولانی و بیثمر و پیامدهای مالی و اقتصادی ویرانگر آن، و بالاخره بحرانهای سیاسی پیدرپی ناشی از مسئله جانشینی که همه و همه حاکی از بحران عمیق در جامعة ساسانی بود، ایجاب میکرد که تغییراتی اساسی در نظام اجتماعی ـ سیاسی وقت صورت گیرد. بدیهی است در چنین شرایطی تنها یک ضربه یاحرکت فیزیکی خارجی میتوانست تغییرات دیالکتیکی داخلی را به نقطة انفجار برساند. این امکان با ظهور اسلام و تحرک جهادگرانة آن پدید آمد؛ بویژه اعلام و تبلیغ ارزشهای آیین جدید در رابطه با نفی نظام طبقاتی وپیش بینی نوعی برابري که جلوههایی از آن در برابری ناشی از همرزمی و هم سنگریِ جهادگران ظاهر شده بود، برخی از اقشار جامعة ایرانی را به پذیرفتن آیین جدید تشویق کرد.
نخستین نشانة پذیرش داوطبانة آیین جدید در میان جوامع ایرانی ساکن سرزمینهای نزدیک به کانون اسلام پدیدار گردید: ایرانیانِ حاکم بر یمن که بیشتر از تبعیدیان مزدکی بودند، به رهبری بازان مرزبان ایرانی یمن در همان اوان ظهور اسلام به آیین تازه گرویدند و راه همکاری با مسلمانان را در پیش گرفتند . از سوی دیگر، مردم بحرین به اقتضای ماهیّت بازرگانیِِ جامعه که در آن بازرگانان و پیشهوران زرتشتی، مسیحی، بودایی و یهودی در سازگاری و تساهل کامل به سر میبردند، مانعی برای پذیرش دین جدید نمیدیدند؛ افزون بر آن، تسهیلاتی در رابطه با استفاده از شاهراه بازرگانی مکّه ـ شام پیش بینی میکردند و به همین جهت داوطلبانه پذیرای اسلام میشدند. بدیهی است انگیزههای مشابه در میان طبقات پایین جامعه ساسانی نیز قابل تصوّر بود. گذشته از آن، ارزشهای اعلام شده در رابطه با نفی نظام طبقاتی و نوعی همسانی میان افراد مسلمان با خواستهای وقت طبقات فرودست در جامعة ایران همخوانی داشت. خلاصه آنکه وجود تشتّت در میان نخبگان حاکم بر جامعه و نارضایی گستردة طبقات پایین سبب گردید که همبستگی اجتماعیِ لازم برای پاسخگویی به چالش جهادگرانة برون مرزی پدید نیاید و مدافعان با وجود برتری کامل از لحاظ نفرات و تجهیزات، از ایفای وظایف خود سرباز زنند و دروازههای دفاعی کشور یکی پس از دیگری به روی مهاجمان گشوده شود.
در همین راستا، مرزبانان و امرای محلّی نیز به جای یاری رساندن به پادشاه پریشان احوال و نیازمند کمک، همّ و غمّ خود را صرفاً معطوف به منافع و مصالح محلّی میکردند یا آمادۀ سازش با مهاجمان بودند. بدین ترتیب نخبگان حاکم بر امپراتوری ساسانی در پیشگاه دادگاه تاریخ بر محکومیّت خود صحّه گذاشتند و تمدّن عظیم ساسانی را ناکام ساختند.
دریغا، انتظاراتی که در پرتو ارزشهای اعلام شده برای مردم بخصوص مشوقّان آیین جدید پدید آمده بود، با رفتار مهاجمان فاصلة بسیار داشت. این تعارض مولود عوامل زیر بود:
1- یکی از مواعید برای جهادگران، گذشته از رسیدن به فیض شهادت و ورود به بهشت، دستیابی به غنائم و مال و منال مشرکان و کفّار میباشد. به همین جهت، نخستین تجربة ملموس از تماس با مهاجمان، غارت انبوه و گستردة اموال و دارایی مردم شهرهای تسخیر شده بود، که البتّه روشی غیرمتداول به شمار نمیرفت. ولی نکته مهمتر، فروش دستجمعی اسیران به عنوان برده در بازارها بود. ازنظر ایرانیان که بردهداری و برده فروشی را نمیپسندیدند و هیچ گاه در ساختار طبقات اجتماعی آنها، طبقهای به نام بردگان مطرح نبود، این روش بسیار ناپسند و غیرانسانی تلقی میشد. مثلاً یکی از اقلام غنائم خالدبنولید سردار معروف عرب، وجوه ناشی از فروش 36000 اسیر به عنوان برده بود.
فراتر از برده داری، نژادپرستی مهاجمان بویژه امویان و تا حدودی عباسیان درخور توجه است. در این رابطه، حتّی موالی یا نومسلمانان از این قاعده مستثنی نبودند؛ آنان در هر برخورد میان امیران و اشراف عرب وجه المصالحه یا سپر بلای رویدادها میشدند.
خلفای اموی و سردارانشان از هیچ گونه ستمگری و خشونت ابا نداشتند. جنایات حجّاج بن یوسف و سُبعیت قتیبهبنمسلم باهلی گواه بارزی بر این مدعاست. چنان که آوردهاند، قتیبهبنمسلم باهلی هنگام عملیات نظامی در ماوراءالنهر سوگند یاد کرد آنقدر کشتار کند که از خون کشتگان جویها جاری شود تا از آنها آسیاب به حرکت درآید و از آرد به دست آمده نان بپزد و بخورد. به همین طریق عمل شد، ولی چون جوی خون به علت بسته شدن خون روان نمیشد قتیبه دستور داد خون را با آب ممزوج کنند تا آسیاب به حرکت درآید و پخت نان انجام گیرد.
ایرانیان که در انتظار ارزشهای نوظهور به نفی نظام طبقاتی و نوع برخورد برادرانه میان مسلمانان بودند، نه تنها روش و منش مهاجمان را در این راستا نمیدیدند، بلکه با نوعی دیگری از نظام طبقاتی توأم باتبعیضات شدید نژادی، منیّتهای قومی و تحقیر مردمان غیرعرب روبرو میشدند. همسانی و ساده زیستی اولیّه که تا حدودی از برابری همرزمان و همسنگری جهادگران مایه میگرفت، در واقع پدیدهای گذرا بیش نبود و در زمانی کوتاه همه مظاهر برتری و سرور مداری نمودار گردید.
از سوی دیگر، از آنجا که مذاهب معمولاً صاحب فرهنگ تک بُعدی ودر عین حال مدعی خودکفایی هستند، لذا در برخورد با فرهنگهای چند بُعدی نوعی تعارض بنیانی به وجود میآید. جوامعِ برخوردار از فرهنگ چند بُعدی، در قبال چنین وضعی، ناگزیرند برخی از عناصر فرهنگی خود را مسکوت گذارند، بعضی را عقیم سازند، و پارهای دیگر را مزّین به ارزشهای مذهبی کنند و به نحوی فعّال نگهدارند. چنانکه ایرانیان که قبل از اسلام از همة عناصر فرهنگ چون مذهب، علم، فلسفه و هنرها مانند معماری، موسیقی، رقص، حکّاکی، پیکرتراشی، نقّاشی و... بهرهمند بودند، ناگزیر از نفی، حذف و عقیم گذاشتن بسیاری از عناصر یاد شده گردیدند. مثلاً، کندهکاریها و مجسّمهها در بناهایی چون تخت جمشید صرفاً برای تکمیل شرح وقایع و رویدادهای تاریخی مندرج در سنگ ـ نبشتهها بود، اما چون پدیدههای مزبور برای مهاجمان عرب تداعی کنندة بتپرستی بود، میبایست نابود گردد. حتّی کتابها نیز به همین سرنوشت دُچار میشد. عبدالرّحمن بن خلدون در «مقدمه» مینویسد، وقتی سعد وقّاص ایران را فتح کرد عمربن خطّاب را آگاه ساخت که در این دیار کتابهای بسیار است واجازه خواست آنها را به عربی ترجمه کند. عمر پیام فرستاد که کتابها را در آب بشوید و بر آتش بسوزاند زیرا اگر مضمون آنها مانند قرآن است که کتاب خدا برای ما کافیست و اگر مخالف است که خداوند بهتر است ما را از شرّ آن ضلالت محفوظ نگاه دارد. در مورد کتابخانه اسکندریه نیز پاسخ عمر این بوده که هرآنچه از تروخشک است در کتاب مبین وجود دارد، نیازی بدان کتابخانه نیست. نکتة دیگر آن که موسیقی وانواع گوناگون سازها چون چنگ، ارغنون، چغانه،تار، دف، نای، بربط و غیره در حیات اجتماعی ایران نقش ویژه داشت و بسیاری از اعیاد و جشنهای مردمی با موسیقی همراه بود و این عنصر فرهنگی نیز میبایست با تمام ابعادش به فراموشی سپرده شود. فلسفه نیز محکوم به چنین سرنوشتی بود.
خلاصه آن که مقصور شدن فرهنگ چند بُعدی ملّی به سود فرهنگ تک بُعدی اُمّی، همراه با نفی ویژگیها و ارزشهای تمدّن گذشته و ناآگاهی تحمیلی نسبت به تاریخ خود، همه و همه سبب گردید که جامعة ایرانی نه تنها به دو قرن سکوت محکوم شود، بلکه هویّتی ناروشن پیدا کند؛ بدین معنی که نداند که بوده، کجا بوده، چه بوده، و چه هست. باتمام این احوال، عناصر شکوفندة فرهنگ ایرانی که در پی ضربات وارده به نوعی خواب و سکون اجباری فرو رفته بود، با پیدایش نخستین نشانههای فضای تنفّس، بار دیگر راه پویندگی و خلاقیت در پیش گرفت. ایرانیان از راه ترجمة آثار متعدد فلسفی و ادبی، رفته رفته روح فرهنگی خود را در جهان تحت فرمان خلفا رخنه میدادند؛ «موالیِ زندیق مآب» موفق شدند در مدت کوتاهی زمام حیات ایدئولوژیک جامعه را به دست گیرند. حتّی در دوران امویان، علم اسلامیِ ناب مانند فقه در انحصار ایران نژادان بود و سیطرة معنوی ایرانیان احساس بغض نژادی سختی را برانگیخت و آن همه صحنههای شگرف نبرد شعوبیّة ایرانی و عرب را به وجود آورد. ایرانیان یکی از بانیان جنبش خردگرایی یا راسیونالیسم در برابر اسلوب تعّبد مذهبیِ عرب بودند. این راسیونالیسم به اشکال مختلف بروز کرد و مضمون آن این بود که نمی توان تنها به ظاهر آیات و احادیث اکتفا کرد. بلکه باید به دنبال رأی و عقل و قضاوت خود رفت و آیات و احادیث را مورد تأویل و تفسیر قرار داد وبه کنُه آنها دست یافت. از همان نخستین سدههای پس از اسلام، نبرد اصحاب حدیث و اصحاب رأی آغاز شد؛ بحث معتزله و اشاعره در گرفت؛ قدریّه و جبریّه به جان هم افتادند و قشریّون و باطنیّون پدید آمدند؛ فلسفه و منطق وارد میدان شد. فراتر از همه، با نوزایی ادبی و تاریخی ایران، ناگاه دریچههای تازه به تاریخ گذشتة ایران باز شد؛ افتخارات گذشته با شفافیّت تمام پرتو افکن شد.
مردم ایران دریافتند که بودهاند؛ چه بودهاند و چه باید باشند؛ پادشاهان، فرمانروایان و سرداران مشروعیّت، حقانیّت و اصالت خود را در ارتباط با گذشته جستجو کردند. صفّاریان خود را به شخصیتی اساطیری چون کاوة آهنگر منتسب کردند، سامانیان به بهرام جوبینه و اشکانیان، ابومسلم خراسانی به بوذرجمهر، آل بویه و آل زیار و باوندیان و بادوسپانیان و شروانشاهان به ساسانیان، و حتّی محمود غزنوی خود را به یزدگرد. خلاصه آنکه هویّت بازیافته با عنوان ایران به جای عجم تثبیت و تحکیم گردید و با احیای عناصر شکوفندة فرهنگ ایران، به تمدّن اسلامی غنای خاصّی بخشیده شد. در این رهگذر، نقش شخصیّتهایی چون ابن مقفّع، واصل بن عطاء، ابن صفوان، ابونصر فارابی، زکریای رازی، ایرانشهری، ابوریحان بیرونی، ابوعلی سینا، دقیقی، رودکی، فردوسی، ناصر خسرو، عمرخیّام و دیگران در خور توجه است. بویژه در این زمینه فردوسی از جایگاه بلندی برخوردار است. او نه تنها در بازیافت هویّت ایران