مقالات در زمینه ایرانیان خارج از کشور

۷ اسفند ۱۳۸۵ هویت ایرانی در طول تاریخ و چالشهای برون مرزی

تعريف هوّيت ملي

‏ هویّت، فرآیند پاسخگویی آگاهانة هر فرد یا قوم یا ملت به پرسش‌هایی از خود ‏است، از گذشتة خود که، که بوده، کجا بوده، چه بوده و چه هست؟ به عبارت دیگر، ‏متعلق به کدام قوم، ملّت و نژاد است، خاستگاه اصلی ودائمی‌اش کجاست، دارای چه ‏فرهنگ و تمدّنی بوده و چه نقشی درتوسعة تمدّن جهانی داشته و امروزه صاحب چه ‏جایگاه سیاسی ـ اقتصادی و فرهنگی در نظام جهانی است و بالاخره ارزش‌های مُلهم از ‏هویّت تاریخی او تا چه حد در تحقّق اهداف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعة مورد ‏بحث کارساز خواهد بود.‏

بدیهی است هویّت پدیده‌ای ثابت و تغییر ناپذیر نیست، بلکه از آنجا که جوامع ‏انسانی در برخورد و تعاملات دائم با شرایط و تغییرات محیط طبیعی ‏Interacitonism، و ‏از سوی دیگر در برخورد و ارتباط مستمر با جوامع دیگر ‏Interorganism‏ هستند، لذا ‏فرآیند ناشی از تعاملات این دو روند در طول زمان تعیین کنندة نسبی خصوصیّات ‏قومی، اجتماعی و ملّی یک جامعه یا به عبارت دیگر، بیان کنندة ویژگی‌ها و ‏مشخصّه‌های مشترک و خلاصه آن که هویّت جمعی آنهاست.‏

مقدمه:‏

‏ به نظر برخی از محققّان مسائل اجتماعی، نخستین نقطه‌های تمدّن در چگونگی ‏واکنش و پاسخ بعضی از جوامع در قبال چالش‌های محیط طبیعی به ویژه تغییرات ‏فاحش اقلیمی پدیدار گشته است؛ بدین معنی که در این رابطه عکس‌العمل جوامع مورد ‏بحث به سه نوع ظاهر گردیده است: برخی در قبال تغییرات فاحش اقلیمی تسلیم محض ‏و مقهور وضع جدید شدند. بعضی زیستگاه اوّلیة خود را در طلب شرایط اقلیمی قابل ‏تحمل ترک کردند. و بالاخره گروه‌هایی ایستادگی کردند و کوشیدند با ایجاد تغییراتی در ‏شرایط نامطلوب پیش آمده، آن را برای زندگی سازگار سازند و همینان موفّق شدند ‏نخستین نطفه‌های تمدّن را پی‌ریزی کنند. به نظر این محققّان، تمدّن‌های نیل، بین‌النهّرین، ‏سند و یانک تسه بر این روال شکل گرفته است. در این رابطه، اقوام آریایی که روزگاری ‏در سرزمین حاصلخیزی به نام ایراناواجو در شمال دریای خزر یا دریای سیاه و احتمالاً ‏نقاطی شمالی‌تر به سر می‌بردند، در نتیجة همین تغییرات فاحش اقلیمی، چون گسترش ‏برودت و یخبندان، مجبور به ترک خاستگاه اولیّة خود شدند و به صورت موج‌های پی ‏در پی در سه جهت متفاوت به حرکت در آمدند. دسته‌های متعددّی از آنها روانة فلات ‏ایران، نامی که ملّهم از عنوان خاستگاه اولیّة آنها بود، شدند. در این فلات که قسمت ‏اعظم آن خشک و با کمیِ آب روبرو بود، ساکنان اولیّه یا تازه رسیدگان چاره‌ای جز ‏ایستادگی و تلاش در جهت دگرگون کردن نسبیِ وضع طبیعی به منظور سازگار ساختن ‏آن برای زیست خود ندیدند ودر نتیجه موفقّ به راه‌اندازی صنعت قنات، کاریز، سدسازی ‏و سدبندی شدند و یکی از کانون‌های تمدّن آبیاری ‏Hydrolic Civilization‏ را در فلات ‏ایران بنیان نهادند. ولی تمدّن آبیاری مورد بحث و خلاقیت‌های دیگر مشابه آن مصون از ‏آثار مخرب روند ‏Interorganism‏ یا برخورد میان جوامع انسانی نبود و این تمدّن بارها ‏دستخوش ویرانیهای گسترده گردید. البته در این مورد موقعيت ژئوپولیتیک جوامع نقش ‏عمده دارد. مثلاً سرزمینی چون ایسلند که پس از کشف آن در قرن دهم محلّ سکونت ‏شاخه‌ای از اقوام وایکینگ گردید، طی حیات هزارسالة بعدیِ خود، از آنجا که جزیره‌ای ‏دور افتاده از خاک اصلی اروپا بود، در معرض یورش‌های خارجی قرار نداشت. این ‏وضع و رابطة نزدیک و مسالمت‌آمیزش با دانمارک سبب گردید که هویّت قومی و ‏اجتماعی آن یکسان و پایدار باقی بماند. بر همین روال، جزیره‌نشینان ژاپن که قرنها در ‏انزوای نسبی از دنیای خارج به سر می‌بردند، از تهاجمات خارجی، یا به دلیل ایستادگی ‏سکنة آن یا به سبب غرق شدن ناوگان مهاجمان مانند غرق شدن ناوگان عظیم ‏گوبلای‌قآن در نتیجة طوفان، مصون ماندند و در حفظ و هویّت ملّی و فرهنگی خود ‏قرین موفقیت بودند و وقتی از 1853 به بعد مجبور شدند با دنیای خارج رابطه برقرار ‏کنند، برای حفظ هویّت خود در برابر چالشگران، چاره‌ای جز درک و فهم منطق علمی، ‏سیاسی و نظامی آنها و دستیابی به دانش، ابزارها و تجهیزات برتر آنها ندیدند. به همین ‏جهت در چارچوب انقلابی زبرین موفق شدند از راه بسیج همگانی شکاف علمی، ‏صنعتی و نظامی میان خود و چالشگران خارجی را برطرف سازند و هویّت ملّی خود را ‏پویا و پایدار نگه دارند. ولی بر خلاف دو جامعه مورد بحث یا جوامعی نظیر آنها، ایران ‏چون بر سر چهار راه عبور، جابجایی، مهاجرت‌ها و تهاجمات اقوام مختلف قرار داشته ‏است، از آغاز تاریخ شناخته شده خود تا قرن شانزدهم با دو نوع چالش برون مرزی ‏مستمر روبرو بوده است: یکی یورش اقوام بیابانگرد؛ عشیره نشین و بادیه نشین متصّف ‏به تمدّن بادی از سوی شمال، شمال شرقی و شرق و در مقاطعی از طرف جنوب غربی، ‏و دیگری تهدیدها و چالش‌های جوامع متمدّن سازمان یافته یا حامیان تمدّن خاکی، غالباً ‏از سوی غرب. بنابراین، جامعه ایرانی برای حفظ هویّت قومی وفرهنگی خود ناگزیر بود ‏ساختار اجتماعی و سیاسی خود را چنان سازمان دهد که در آنِ واحد قادر به پاسخگویی ‏به هر دو چالش متفاوت باشد. در این پروسه زمانی، ایران موفق گردید مبانی ارزشی پویا ‏و در عین حال استکمالی در جهت حفظ وحدت فرهنگی و تا حدودی قومی خود ‏برقرار نماید، ولی در سه مقطع تاریخی خاصّ، یعنی قرن سوم پیش از میلاد، قرن هفتم ‏بعد از میلاد و قرن سیزدهم، هویّت ایرانی سخت در مظان تهدید قدرت‌های مسلط ‏خارجی قرار گرفت و در نتیجه برخی از عناصر فرهنگی آن عقیم ماند و بعضی دیگر ‏دچار نوعی سکون تحمیلی شد و در نتیجه جامعة ایرانی به نوعی بحران هویّت گرفتار ‏آمد. ولی این بحران نمی‌توانست طولانی باشد، چه بستگی به میزان تحمّل ضربات و ‏شوک‌های وارده از سوی مهاجمان به خصوص در بُعد معنوی آن داشت. زیرا جوهرة ‏بنیانی فرهنگ ایرانی که بر مبنای عقل‌گرایی و انسان‌گرایی ملهم از آیین و سیروسیسم ‏استوار گردیده بود از چنان قوّت، پویایی و روانی بهره‌مند بود که سبب می‌شد ارزشهای ‏تحمیلی بیگانگان تنها بر رویه و غشای خارجی فرهنگ اثر گذارد و نتواند به بنیان و ‏اساس ژنتیک آن لطمه وارد آورد. با پیش آمدنِ شرایط مساعد، هربار فرهنگ ایرانی باز ‏رویش و پویش خود را آغاز می‌کرد، رویه و غشاء را به نوعی در خود فرو می‌برد و به ‏سیرت و سرشت خود تبدیل می‌نمود و به اصطلاح ایرانیزه می‌کرد؛ چرا که دوعنصر ‏خردگرایی و انسان گرایی مستتر در آیین سیروسیسم بقا و امنیّت یک جامعه را نه در نفی ‏ونابودی جوامع رقیب، بلکه در همزیستی فرهنگی و سازگاری و تساهل نژادی، زبانی و ‏تسامح مذهبی با آنها جستجو می‌کند. در پرتو چنین تعاملات مسالمت‌آمیز است که ‏فرهنگ‌های پویا خلاقیت، آفرینندگی و بالندگی خود را نمودار می‌سازند و به تمدّن ‏بشریِ زمان خود پویش تازه می‌بخشند. چنان که گفته شد، ماهیت آزاداندیشی و ‏انسان‌مداری این نوع فرهنگ‌ها موجب می‌شود که ضربات مهلک خارجی را تحمل کنند، ‏بی‌آنکه ویژگی تمدّن‌سازی خود را از دست بدهند و معمولاً پس از گذراندن دوران ‏خفتگی و غنودگیِ تحمیلی در نخستین فرصت، مهاجمان را به ارزش‌های انسانی و ‏عقلانی خود فرهیخته کنند؛ بدین‌سان، عوامل شکوفنده به تکامل و تجلّی خویش ادامه ‏می‌دهند. نخستین تهاجم برون مرزی که سبب وحدت اقوام ایرانی و در عین حال قوام ‏هویّت جمعی آنها گردید، تهاجم آشوریها بود. حملة اسکندر و حکومت جانشینان او ‏ایرانیان را دُچار بحران هویّتی سخت نمود و همین امر واکنش‌هایی در برابر چالشگران ‏مسلّط را ضروری ساخت که با ظهور اشکانیان عملی گردید. به دنبال آن، چالش‌های ‏هزار سالة رومیان، ظهور اسلام و یورش اعراب، تهاجم مغول، بحران‌های شدید دیگری ‏در پی‌داشت که پاسخ‌های مناسب را طلب می‌کرد.‏

چالشگران دوران ماد

آشنایی با هویّت مردم ایران از قرن هفتم پیش از میلاد آغاز می‌گردد، آنهم در رابطه با ‏یورش‌های نظامی امپراتوران آشور چون سارگن دوم و اساردون. البته آگاهی ما از ‏نخستین موجهای مهاجران هند و اروپایی به فلات ایران که از دو هزار سال پیش از ‏میلاد آغاز شده بسیار گسسته و پراکنده است. بدون تردید کاسیت‌ها، گوتی‌ها، لالوبی‌ها، ‏میتانی‌ها و مانان‌ها و دیگران مدتی را در این سرزمین سپری کرده و بر مردم بومی فرمان ‏رانده‌اند که در اساطیر ایرانی از آنها به دیوان یا خداوندگاران یاد شده است. گروه‌های ‏بعدیِ هند و اروپایی که از هزارة قبل از میلاد چون مادها و پارس‌ها و دیگران وارد ‏شدند بر خوردهایی با آنها داشتند، چنان که قسمت عمدة دوران سلسلة اساطیری ‏پیشدادی با برخورد و جنگ با دیوان سپری گردید و در این رابطه پیروزی چشمگیر ‏تهمورث بر آنان سبب گردید که به عنوان دیوبند متصّف شود. اما طوایف ماد که تشکیل ‏دهندة نخستین سلسلة ایرانی هستند با سه نوع چالش خارجی و داخلی روبرو شدند. ‏اولین قدرت تهدید کننده، امپراتوری مقتدر میلتاریستی آشور بود که با استفاده از اختلاف ‏و برخوردهای داخلی بین طوایف مادی موفق شد سلطه خود را به گونه‌ای بر آنها ‏تحمیل کند. دوّمین نیروی چالشگری، سکاهای غربی ‏ بودند. که منطقه قفقاز و شمال ‏دریای سیاه را در قلمرو خود داشتند و در پرتو تهاجمات پی‌درپی مادها را ملزم به ‏پرداخت خراج می‌نمودند. و بالاخره سومین برخورد مادها با دیوان بود که بر مناطق ‏جنوب دریای خزر فرمانروایی داشتند. مادها برای رفع نقاط ضعف داخلی و ایجاد ‏توانایی کافی برای پاسخگویی به چالش‌های مورد بحث سه شیوة سازنده در پیش ‏گرفتند: یکی این که با انتخاب دیوکس یا دیاکو به عنوان داور حل اختلافات بین قبایل ‏مادی موفق شدند اوّلین و مهمترین نقطة ضعف خود را برطرف سازند. داوری‌های ‏بیطرفانة دیاکو سبب گردید که به عنوان پادشاه و بنیان گذار سلسلة ماد انتخاب شود؛ ‏دوم، مادها بر آن شدند که برای رویارویی با امپراتوری آشور، نظام عشیره نشینی را به ‏نظام یک جانشینیِِِِ سازنده تبدیل نمایند. در این رابطه ظهور زرتشت تحقّق این مقاصد ‏مهّم اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را تسریع کرد و نوعی تحوّل کشاورزی و آبیاری را ‏زمینه‌ساز گردید ‏. بالاخره برای رهایی از سلطة آشور و ماشین جنگی عظیم و مقتدر آن، ‏طرح نوعی استراتژی نظامی برتر ضروری تشخیص داده شد.‏

حصول مقصود اخیر و استفاده از آن به نام سیاگزارس یاهوخشتر رقم خورد، بدین ‏ترتیب که وی برای رهایی از سلطه آشور و توقف پرداخت خراج به سکاهای غربی، ‏دست به ابتکار نظامی ـ استراتژی خاصی زد؛ بدین معنی که برای نخستین بار نیروهای ‏نظامی را به صفوف و دسته‌های جداگانة تیراندازان، نیزه داران، سوارکاران و ارابه‌رانان ‏تقسیم کرد و برای هر یک در آرایش جنگی جایگاه و نقش ویژه‌ای پیش‌بینی شد. با این ‏ابتکار، سیاگزارس برتری استراتژیک خاصی در مقابل قدرت‌های وقت بویژه آشور یافت. ‏سپس با اتحاد با بابل موفق شد در پیکارهای سرنوشت ساز ماشین جنگی آشور را نابود ‏کند و نینوا پایتخت امپراتوری را به اشغال درآورد. وی پس از پیروزی بر قدرت نظامی ‏وحشتناک آشور متوجه سکاهای غربی شد و به دنبال پیروزیهایی چند، نه تنها پرداخت ‏خراج به آنها متوقف گردید، بلکه جایگاه و مقام برتر دولت ماد را در منطقه پذیرا شدند. ‏بدین‌سان، سیاگزارس موفق گردید باتحکیم وحدت داخلی، توسعة ساختار اقتصادی ‏‎–‎‏ ‏اجتماعی و نشان دادن ابتکار در سیستم متعارف نظامی، پاسخگوی چالش‌های ‏برون‌مرزی شود و جایگاه برتری در میان امپراتوری‌های وقت احراز نماید.‏

بحق سیاگزارس یا هوخشتر (مینوچتر ‏‎–‎‏ منوچهر) را باید قهرمان رهایی بخشِ مردم ‏ایران دانست. این قهرمان فراموش شدة تاریخ نه تنها هویّت، وحدت و مجد و عظمت ‏خاصّی به مردم ایران بخشید بلکه جوامع وقت را از مظالم امپراتوری وحشتناک آشور ‏خلاص نمود. مهمتر از همه، چارچوب سیاسی، اجتماعی و نظامی خاصی بنا نهاد که ‏مورد استفادة جانشنیان او بویژه کوروش بنیان گذار سلسلة هخامنشی قرار گرفت.‏

با ظهور کوروش و برپا شدن حکومتی جهانی، اصول و ارزش‌های انسانیِ تازه‌ای در ‏رابطه با ادارة امپراتوری وضع شد و به مرحلة اجرا درآمد. کوروش به پیروی از رویّة ‏سیاگزارس برای حفظ و تحکیم وحدت داخلی پس از پیروزی بر ماد، نجبا، سرداران و ‏شاهزادگان ماد را همانند نجبای پارس در ادارة امپراتوری شریک ساخت، و در این مورد ‏مقام و منزلت برتری برای پارسی‌ها قائل نگردید. مهم‌تر از همه، کوروش برخلاف ‏امپراتوریهای قبلی و معاصر خود، امنیّت امپراتوری را در نابودی؛ اسارت دستجمعی و ‏بردگیِ شکست خوردگان، چنان که شیوه و رویّة آشوریها و دیگران بود جستجو نکرد، ‏بلکه امنیّت واقعی را براساس همزیستی و سازگاری اجتماعی ـ فرهنگی، تساهل و ‏بردباری مذهبی، حفظ حقوق اقوام و ملل از راه محترم شمردن آیین‌های خاص آنها و ‏بالاخره آزادسازی اقوام اسیر و در تبعید بنا نهاد. گرچه پس از فروپاشی امپراتوری جهانی ‏هخامنشی اصول و موازین و ارزش‌های انسانی مورد بحث خصوصیّت جهانی خود را از ‏دست داد، ولی در حوزة تمدّن ایرانی آیین سیروسیسم همچنان جای خود را در کالبد ‏جوامع مربوط حفظ کرد و همواره الهام بخش اشکانیان و ساسانیان در ادارة امپراتوری و ‏برخورد با جوامع مغلوب بود. ته مایة آیین سیروسیسم کماکان در طول تاریخ بعدی ‏ایران پایدار ماند و گذشته از حفظ وحدت فرهنگی مردم ایران در نامعقول‌ترین شرایط ‏سیاسی ـ نظامیِ تحمیل شده از خارج، در امر ایرانیزه کردن مهاجمان خارجی و فرهیختن ‏آنها به ارزش‌های انسانی نیز سخت کارساز افتاد.‏

با ظهور اشکانیان، حرکت گسترده‌ای در جهت اعادة وحدت و هویّت متزلزل شدة ‏ایران در نتیجة پیروزی‌های اسکندر و جانشینان او آغاز گردید. این مقصود پس از ‏پیکارهای پیگیر با سلوکی‌ها در زمان مهرداد دوم به پیروزی نهایی رسید، اما امپراتوری ‏اشکانی در این زمان، یعنی سال 30 پس از میلاد، با چالش‌ها و تهدیدهای برون مرزی ‏تازه‌ای روبرو گردید. از یک سو، امپراتوری نوخاستة روم پس از پیروزی برکارتاژ و ‏اشغال شمال آفریقا، تحکیم موقعیت خود در شبه جزیره ایبریا و تسخیر سرزمین گُل، به ‏منظور ایجاد یک امپراتوری جهانی متوجه شرق شد که خود را با امپراتوری اشکانی ‏روبرو دید. از سوی دیگر، سیت‌ها یا سکاهای شرقی یا تورانیان که خود در معرض ‏تهدید اقوام بیابانگردی چون یوته‌چی‌ها از طرف شرق قرار گرفته بودند مزاحمت‌هایی ‏برای اشکانیان به وجود می‌آوردند. پس ازآن یوته‌چی‌ها یا کشانی‌ها یا کوشانی‌ها ‏ که ‏موفق شده بودند سلطه خود را بر آسیای مرکزی، افعانستان و بخشی از هندوستان ‏بگسترانند، به عنوان رقیب جدی اشکانیان در شرق ظاهر شدند. بدین‌ترتیب اشکانیان ‏می‌بایست در آنِ واحد پاسخگوی سه نوع چالش مختلف باشند و ایفای چنین مسئولیت ‏خطیری، پیش از هرچیز منوط به وحدت داخلی امپراتوری بود؛ بخصوص آنکه ‏امپراتوری اشکانی مرکّب از 18 سلطنت نشین بود که در رأس آنها شاهنشاهان اشکانی ‏قرار داشتند.‏

نخستین برخورد اشکانیان با رومیان در زمان مهرداد دوم با مبادله نمایندگانی صورت ‏گرفت. پس از آن، لوکولوس سردار رومی تلاش کرد فرهاد سوم را برای حمله به مهرداد ‏ششم پادشاه پانتوس با خود همداستان کند، ولی اشکانی‌ها ترجیح دادند در این امر ‏بیطرف بمانند. رومی‌ها که در طلب ایجاد حکومت جهانی بودند بر آن شدند تا همة ‏سرزمین‌های مفتوحه بوسیله اسکندر مقدونی را تحت سلطه خود درآورند و لذا تسخیر ‏ایران و هندوستان از جمله اهداف آنها برای یورش و پیشرفت بطرف شرق بود. نخستین ‏حرکت در این جهت بوسیله پمیه سردار رومی و یکی از سه عضو کنسولی روم آغاز ‏گردید. پمیه که پیروزیهای سزار در سرزمین گُل را موجب برتری او می‌دید، اقدام به ‏کشور گشایی در شرق نمود و پس از اشغال خاور نزدیک تا مرز امپراتوری اشکانی پیش ‏آمد و دست به مذاکره و عقد قراردادهایی با پادشاهان محلی از ارمنستان تا خلیج فارس ‏زد. در این هنگام کراسوس سومین عضو کنسولی روم که در قبال فتوحات سزار و پمیه ‏بی‌نصیب مانده بود پس از سرکوبی قیام غلامان به رهبری اسپارتاکوس، بدون هیچ دلیلی ‏با هفت لژیون رومی به سرزمین پارت حمله ور شد و در نبرد سرنوشت ساز کاراهی در ‏سال 53 پیش از میلاد نیروهای رومی به دست سورنا، سردار اشک سیزدهم (ارُدُومّ) در ‏هم شکسته شدند. کراسوس و پسرش در یک پیکار کشته شدند و ده هزار نفر باقیمانده ‏از لژیون‌های رومی به اسارت درآمدند. این رویداد سبب شد که راه گسترش روم به ‏طرف ایران و هندوستان مسدود گردد. پس از مرگ کراسوس سزار که پمیه را از صحنه ‏خارج کرده و خود قدرت مطلق را در دست گرفته بود، به منظور جبران شکست و مرگ ‏کراسوس، درصددِ حمله به ایران برآمد ولی در نتیجه توطئه‌ای به قتل رسید.‏

پس از سزار، مارک آنتونی بر آن شد که برنامة نظامی مورد نظر سزار را به مرحله ‏اجرا درآورد و به حیثیت نظامی لطمه خوردة روم اعتباری تازه بخشد، لذا با نیروی ‏عظیمی به سوی ایران روانه شد، اما در دو پیکار پیاپی سخت از فرهاد چهارم شکست ‏خورد و ناگزیر از عقب نشینی شد. مقارن این احوال، اشکانیان موفق شدند تجاوز ‏کوشانی‌ها را نیز در شرق سرکوب کنند و آنها را به پذیرش تعهدات جدیدی وادارند. ‏رومیان پس از این دو تجربة تلخ نظامی، از هدف ایجاد حکومت جهانی منجمله تسخیر ‏سرزمین‌های فتح شده بوسیله اسکندر در شرق چشم پوشیدند و مجبور شدند ‏واقعّیت‌های سیاسی ـ نظامی وقت را بپذیرند. در نتیجه، او کتاویوس آگستوس امپراتور ‏مقتدر روم معاهدة صلح با ایران منعقد ساخت. هر دو امپراتوری بر نظام جهانی دو قطبی ‏وقت صحّه گذاشتند و متعهّد شدند قلمرو یکدیگر را محترم شمرند. حتّی در رابطة با ‏ارمنستان که یکی از مناطق مورد مناقشه بود، در زمان نرون و بلاش اشکانی موافقت ‏گردید که پادشاهی ارمنستان ازآن شاهزادگان اشکانی باشد ولی هنگام جلوس بر تخت، ‏با تشریفات خاصی تاج شاهی از دست امپراتوری روم دریافت شود.‏

بدین ترتیب اشکانیان موفق شدند از سویی چالش و تهدیدات رومیان را متوقف ‏سازند و آنها را به قبول نظام دوقطبی جهان وقت وادارند، و از سوی دیگر تجاوزات ‏مکرر سکاهای شرقی یا تورانیان راکنترل کنند و آنها را که در نتیجة فشار و حملات ‏یویه‌چی‌ها به سمت جنوب رانده شده بودند در زرنگ، که بعدها به نام آنها سیستان یا ‏سگستان نامیده شد، جای دهند. و بالاخره در برخوردهای متعدّد با کوشانی‌ها موفق ‏گردیدند جلوی پیشروی آنها را به سوی غرب بگیرند؛ کوشانی‌ها ناچار متوجه ‏سرزمین‌های جدید در شمال هند شدند. بعلاوه در همین رابطه یعنی کنترل کوشانیها، ‏اشکانیان باب مراوده و مذاکره با چین را گشودند و نخستین نمایندة امپراتوری چین در ‏زمان مهرداد دوم به ایران آمد.‏

کوتاه آنکه، اشکانیان وحدت و هویّت ایران را که در نتیجه فتوحات اسکندر و ‏جانشنیان سلوکی او سخت به مخاطره افتاده بود پاس داشتند و در رابطه با اختلاط دو ‏فرهنگ یونانی و ایرانی که تلاش سیستماتیک به منظور یونانی کردن فرهنگ ایران در ‏جریان بود؛ موفق شدند فرهنگ ایرانی را در بستر تازه‌ای عاری از ارزش‌های تحمیلی ‏خارجی بیندازند. بویژه از آنجا که اشکانیان همچون هخامنشیان سخت معتقد به ‏سازگاری فرهنگی ـ اجتماعی و تساهل نژادی، زبانی و مذهب بودند، مشکلی با تعامل ‏آزاد ارزشهای فرهنگی نداشتند و حتّی در ابتدا به برخی از جنبه‌های فرهنگی و هنر ‏یونانی چون تئاتر علاقه نشان می‌دادند، ولی وقتی متوجه شدند رومیان مدعی وراثت ‏اسکندرند و می‌خواهند وجود دولت کوچک باختر ـ یونانی ‏Greco – Bacteria‎‏ را مؤید ‏این ادعا بدانند. بین سالهای 20 تا 162 میلادی سیاست یونانی‌زدایی در پیش گرفتند و به ‏تحکیم و تقویت فرهنگ ایرانی از جمله جمع آوری اوستا همت گماشتند. فراتر از همه، ‏اشکانیان موفق شدند وحدت و هویّت ایران را در برابر تهدیدات تازه بویژه امپراتوری، ‏مقتدر روم حفظ کنند و حتّی در تعاملات فرهنگی بین دو امپراتوری، برخی از عناصر ‏فرهنگ ایران به درون فرهنگ روم راه یافت بدین معنی که مذهب میترا یا مهرپرستی ‏توسط سربازان رومی به داخل امپراتوری برده شده و به سرعت در تمام گسترة ‏امپراتوری اشاعه یافت و به خصوص امپراتوران و اشراف رومی پذیرای آن شدند و ‏امپراتورانی چون نرون و کاراکالا از معتقدان متعصّب و مروجّان آن به شمار رفته‌اند و ‏محرابه‌ها یا عبادتگاه‌های میترائیسم در جای جایِ امپراتوری چون لندن، وین و غیره دایر ‏گردید. حتّی پس از شعائر و باورهای میترائیسم چون تولد میترا از مادر باکره آناهیتا، ‏انتساب زادروز میترا (یلدا) به مسیح، آذین بندی درخت سرو به اشیاء نورانی به عنوان ‏تجلّی نور خورشید و بالاخره ادامة روز نیایش مهر ‏Sunday‏ به مسیحیت منتقل شد.‏

دوران فرمانروایی450 سالة اشکانیان، در آغاز قرن سوّم پس از میلاد به دست اردشیر ‏بابکان پایان پذیرفت و ساسانیان سرنوشت ایران و ادامة رسالت فرهنگی ـ تاریخی ‏هخامنشیان و اشکانیان را عهده‌دار شدند. ساسانیان با اینکه اصول، موازین و ارزش‌های ‏پویا و انسانی سیروسیسم را بسیار ارج می‌گذاشتند و خود را وارث هخامنشیان ‏می‌دانستند، از آنجا که مذهب زرتشت را بعنوان مذهب رسمی انتخاب کرده بودند، ‏ناگزیر ضمن آنکه به آزادی‌های زبانی، نژادی واجتماعی سخت پایبند بودند، در رابطه با ‏آزادیهای مذهبی محدودیّت‌هایی قائل شدند و همین امر موجب شد که ظاهراً هویّت و ‏وحدت ایرانی استحکام بیشتری بیابد و جوامع داخل امپراتوری ساسانی به دو طیف ‏ایران و انیران تقسیم شود. اما همین تعصّب و اصول‌گرایی مذهبی بعدها یکی از علل ‏سقوط ساسانیان گردید. عجیب آنکه امپراتوری روم نیز با قبول مسیحّیت در آغاز همین ‏قرن ناگزیر ازمحدود کردن آزادیها و تساهل قبلی که از عوامل استحکام امپراتوری بود ‏گردید و به گفتة جیبون، همین اصول‌گرایی شدید مذهبی زمینه ساز سقوط امپراتوری ‏روم و تقسیم آن شد.‏

ساسانیان نیز مانند اشکانیان با تهدیدات و چالش‌های برون مرزی متعدد در غرب، ‏شرق، شمال غربی و جنوب غربی کشور روبرو شدند؛ یعنی گذشته از تهدیدات رومی‌ها ‏از طرف غرب، ساسانیان در شرق با تهاجمات پی‌درپی هیاتله یا هون‌های سفید ‏ روبرو ‏گشتند. بعلاوه، اعراب بادیه نشین صحرای نجد گه گاه بخصوص هنگام بروز بحران‌های ‏داخلی، عمان و بحرین و سایر جوامع ساحلی خلیج فارس را مورد تاخت وتاز و غارت ‏قرار می‌دادند. در اواخر قرن پنجم، امپراتوری خزر که سرزمین‌های وسیعی بین دریای ‏خزر و دریای سیاه تا مرزهای بالکان را تحت تصرف درآورده بود، مرزهای ساسانی را ‏در شمال قفقاز ناامن ساخت و بالاخره در اواخر قرن ششم ساسانیان با ظهور اقوام توچه ‏یا ترک مواجه شدند. بطور کلی روابط ایران و روم در چارچوب همان نظام دوقطبی ‏زمان اشکانی استمرار پیدا کرد، گو اینکه در ابتدا رومی‌ها تغییرات سیاسی در داخل ایران ‏را فرصتی برای دستیابی به سرزمین‌های استراتژیک مرزیِ نصیبین، کاراهی و اُدسا تلقی ‏کردند و در زمان شاپور اول مرتکب دست اندازها و تجاوزات پی‌درپی شدند. ابتدا ‏امپراتور گوردیان حملة گسترده‌ای را آغاز کرد ولی در پیکار با شاپور کشته شد. پس از ‏وی فیلیپ عرب نیروی خود را به سوی مرزهای ایران سرازیر کرد، اما در نبردی ‏سهمگین اسیر شد وآزادی خود را در قبال پرداخت 000/500 دینار بازخرید. بالاخره ‏امپراتور والرین با نیروی عظیمی مرکّب از گوتها و ژرمنها دست به تهاجم زد که خود و ‏بسیاری از سردارانش به اسارت درآمدند. پس از این رویدادها، به طور متناوب جنگهایی ‏بین ایران و روم بر سر تصرف مناطق مرزی و ارمنستان درگرفت که غالباً ساسانیان جز ‏در یک مورد در سایر موارد دست بالا را داشتند تا اینکه در زمان سلطنت بهرام پنجم یا ‏بهرام گور صلح 100 ساله میان دو امپراتوری برقرار گردید. البته تا زمان کنستانتین ‏جنگ‌های ایران و روم بر سر مناطق استراتژیک مرزی بود و پیش از این تاریخ مسیحیان ‏در ایران از آزادی کامل برخوردار بودند، ولی پس از انتخاب مسیحیّت به عنوان مذهب ‏رسمی روم فراتر از آن گرایش تیگران شاهزاده اشکانیِ ارمنستان به مسیحیّت و برقراری ‏رابطه نزدیک میان او و حکومت روم، مسیحیان ایران به نحوی ستون پنجم رومیها ‏پنداشته شدند. لذا از قرن چهارم پس از میلاد به بعد، جنگ‌های ایران و روم جنبة ‏ایدئولوژی ـ مذهبی نیز پیدا کرد و معتقدان و وابستگان به مذاهب مسیحیّت و زرتشتی ‏در دو امپراتوری با محدودیّتهایی روبرو شدند. حتّی فرقه‌های نوظهور منتسب به ‏زرتشتیسم از این وضع برکنار نبودند؛ چنان که بسیاری از مانویست‌ها که در ایران تحت ‏محدودیت‌های شدید بودند به سوی غرب و شرق منجمله به سرزمین ایغور و چین ‏پراکنده شدند. در بیزانس، فرقه‌های مانوی جدید چون پولیشین‌ها، بوگومیل‌ها و ‏کاتاریست‌ها پیروان ومعتقدان زیادی پیدا کردند و در بالکان و ایتالیا گروه‌های بسیاری به ‏آنها گرویدند و این فرقه‌های جدید که به نحوی وابستگان ایران تلقی می‌شدند مورد ‏اذّیت، آزار و حتّی کشتارهای وسیع قرار گرفتند. روابط ایران و روم تنها جنبة سیاسی و ‏نظامی نداشت بلکه روابط و تعاملات وسیع اقتصادی، تجاری و فرهنگی بین آن دو ‏برقرار بود که در برخی زمینه‌ها به رقابت‌های شدید می‌انجامید. مثلاً، ضمن آنکه هر ‏دوی آنها به برقراری و ایمنیِ راه ابریشم علاقمند بودند، هر یک برداشت‌ها و انتظارات ‏متفاوتی از آن داشتند. رومی‌ها که از طالبان و خریداران عمدة ابریشم چین بودند، سخت ‏خواهان سهولت دستیابی به ابریشم و پایین بودن حقوق ترانزیت بودند. در مقابل، ‏ایرانی‌ها می‌خواستند از این موضوع به عنوان اهرم فشار استفاده نمایند؛ چنان که خسرو ‏انوشیروان که در مقابل رقیب مقتدری چون امپراتور ژوستینین قرار گرفته بود، برای ‏تضعیف بنیة مالی رومی‌ها و گرفتن طلای بیشتر از آنها به منظور جلوگیری از افزایش ‏قدرت نظامی‌شان، نرخ حقوق ترانزیت ابریشم را بسیار بالا برد. ژوستینین برای رهایی از ‏این وضع از بحرپیمایان و ملاّحان حبشی، که تحت نفوذ روم بودند، خواست که ابریشم ‏چین را از دریا به روم برسانند. انوشیروان برای جلوگیری از انتقال ابریشم از راه دریا، در ‏پرتو یک سلسله عملیات دریایی جزیرة سرندیپ (سریلانکای کنونی) و همچنین یمن را ‏تحت تصرف درآورد و مانع از تجارت ابریشم از طریق دریا گردید و بدین ترتیب به ‏حفظ راه سنتی ابریشم همت گماشت.‏

در رابطه با ارزش‌های فرهنگی، گذشته از تعاملات مذهبی، تبادل اندیشه‌های فلسفی ‏نیز قویّاً مطرح بود و در این زمینه زبان سریانی در ترجمة آثار کلاسیک یونانی نقش مؤثر ‏داشت. وقتی ژوستینین مکتب یونانی را در بیزانس تعطیل کرد، فلاسفه و حکمای این ‏مکتب به ایران آمدند و در دانشگاه گندی شاپور به تحقیق و آموزش پرداختند.‏

گذشته از رویارویی با چالش‌های روم شرقی، ساسانی‌ها (همان طور که قبلاًَ اشاره ‏شد) برای مدت دو قرن با تهدیدات و تهاجمات هیاتله یا هون‌های سفید روبرو بودند و ‏غالباً ایالات شرقی در معرض غارت آنها قرار داشت؛ لذا مجبور بودند نیروهایی برای ‏مقابله با این تهاجمات آماده نگه دارند. گو اینکه در این برخوردها اکثراً پیروزی و ‏موفقیت با ساسانیان بود، در دوران سلطنت پیروز، پادشاه ساسانی دو بار در برخورد با ‏آخشون نوازیاخشنواز پادشاه هون‌ها شکست خورد که در نوبت دوم اسیر شد و به قتل ‏رسید و در نتیجة این ناکامیِ نظامی ساسانی‌ها تا زمان انوشیروان متعهد به پرداخت ‏غرامت شدند. تا اینکه در حدود سال 560 پس از میلاد، توچه‌ها یا ترک‌ها در همسایگی ‏شرقی هون‌ها وارد صحنة سیاسی منطقه شدند. انوشیروان از طریق اتحاد با خاقان ترک ‏سین جیبو بر هیاتله یا هون‌های سفید پیروز گردید و بدین ترتیب به حیات سیاسی آنها ‏پایان داده شد. ولی متعاقب این رویداد خود توچه‌ها که قسمت اعظم سرزمین هون‌ها را ‏اشغال کرده بودند، به صورت خطر جدیدی برای امپراتوری ساسانی در آمدند. مقارن ‏همین احوال، ساسانیان با قدرت تازه‌ای در شمال قفقاز و دریای سیاه یعنی خزرها روبرو ‏شدند. خزرها که چون هون‌های سفید شاخه‌ای از اقوام اورال ـ آلتایی بودند، مرزهای ‏ساسانی را در منطقة مورد بحث در محاصره قرار دادند. انوشیروان برای جلوگیری از ‏تهاجمات آنها اقدام به ایجاد دربند قفقاز یا باب الابواب نمود. تاخت و تاز اعراب بادیه ‏نشین نیز از جمله مشکلاتی بود که می‌بایست با آن برخورد جدی صورت پذیرد زیرا ‏شیوة آنها که کشتار، غارت و ویرانگری بود، با روش و منش رومی‌ها تا حدودی تفاوت ‏داشت. برای جلوگیری از تهاجمات اعراب بادیه و سرکوب آنها اقدامات مؤثّری بوسیلة ‏اردشیر اول، شاپور ذوالاکتاف و خسرو انوشیروان صورت گرفت، ولی ساسانیان با تأیید ‏و حمایت از امیرحیره، عملاً رسالت جلوگیری از تهاجمات اعراب بادیه را به عهدة این ‏امیرنشین گذاشتند.‏

خلاصه آنکه ساسانیان با ایجاد ساختار اداری، سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی ‏منظّم و در عین حال پیشرفته موفق شدند در برابر همه تهدیدهای برون مرزی در ‏دوره‌ای بیش از چهارصد سال ایستادگی کنند و یکپارچگی و هویّت ایران را حفظ کنند. ‏آنان، با احراز منطقی برتر از منطق چالشگران خارجی، توانستند عظمت و اعتلای تمدّن ‏و فرهنگ ایرانی را در دنیای آن زمان پایدار نگه دارند. با تمام این احوال، آنها نیز در ‏گذر زمان به تدریج زمینه‌های افول و سقوط خود را از داخل فراهم کردند، چنان که در ‏برابر ضربتی نه چندان مهلک به آسانی از درون متلاشی شدند و از پای درآمدند. عوامل ‏و دلایلی را که سبب سقوط تمدّن عظیم ساسانی گردید می‌توان به شرح زیر خلاصه ‏کرد:‏

‏1- نظام حاکم در ایران هخامنشی، اشکانی و بویژه ساسانی، بر مبنای مشارکت ‏جمعی شاهزادگان، مرزبانان، نجبا، فرماندهان بلند پایة نظامی، دیوانسالاران و موبدان ‏پیش بینی شده بود. تا وقتی این انسجام و همبستگی با رعایت حقوق و جایگاه هر یک ‏از عناصر فوق محترم شمرده می‌شد نظام مزبور در ایفای رسالت و مسئولیت‌های خویش ‏قرین موفقیت بود؛ ولی هنگامی که از زمان هرمز چهارم اصول مربوطه نادیده انگاشته ‏شد، وضع دگرگون گردید. با قتل بزرگمهر، به اعتبار و حیثیت دیوانسالاران لطمه وارد ‏آمد؛ از سوی دیگر ناسپاسی هرمز از جانفشانی‌ها و پیروزیهای چشمگیر سردارانی چون ‏بهرام چوبینه، یلاسیته، سیاوش و غیره بر خاقان ترک و قیام متقابل آنان در برابر هرمز و ‏بالاخره روگردانی پادشاهان اشکانی ارمنستان از ادامة همکاری بانظام، همه و همه ‏انسجام نظام حاکم را از درون متزلزل ساخت و نوعی سوءظن، نگرانی و بدبینی در میان ‏بزرگان حاکم گشت، چنان که رفتار مشابه خسروپرویز با گستهم و بندوی سبب گردید ‏که نامبرده در جنگ با رومیان، پس از پیروزی‌هایی که به اشغال و تصرّف سوریه، ‏فلسطین و مصر منتهی شده بود، در نتیجة سوءظن و خیانت سردارانش چون شاهین و ‏شهبُراز، با شکست فاحش روبرو گردد.‏

همین وضع موجب گردید که مرزبانان و سرداران، منافع محلّی را به منافع عمومی و ‏ملّی ترجیح دهند؛ چنان که رفتار مرزبانانی مانند ماهوی سوری با یزدگرد سوم، آن هم ‏در هنگامی که همکاری و اشتراک مساعی برای جلوگیری از تهاجم خارجی ضرورت ‏داشت و بخشهای بزرگی از کشور به اشغال مهاجمان درآمد، از وجود شکاف و ‏نابسامانی در میان نظام حاکم خبر می‌داد.‏

‏2- اصول گرایی و دگماتیسم مذهبی همراه با نقش روزافزون موبدان، آزاداندیشی‌ها، ‏آراء و نظرات اجتماعی را تا اندازة زیادی محدود کرده بود. گذشته از آن، تعهّد حکومت ‏به حمایت از مذهب رسمی، محدودیّت مورد بحث را تشدید می‌کرد. همین امر سبب ‏گردید که حکومت در قبال جنبش‌های مذهبی جدید چون مانویست‌ها، مزدکی‌ها، ‏خرادان و غیره مواضعی خشونت‌آمیز بگیرد. فراتر از همه، قیام مزدک و طرفداران او در ‏پی شکست و اسارت خفّت بار پیروز به دست هون‌های سفید و تعهّد بلاش و قباد به ‏پرداخت خراج به آنها، و نیز خشکسالی و قحطی‌های مداوم، نه تنها موجب گردید قباد ‏ساسانی پذیرای آیین جدید شود، بلکه فلسفه نظامی اشتراکی، مرزهای طبقاتی را بکلّی ‏متزلزل نمود بدون آنکه موفق شود نظم تازه‌ای جانشین آن سازد. در نتیجه، بروز ‏نابسامانی‌های اجتماعی سبب گردید که کنترل امور از دست خود مزدک هم خارج شود. ‏گرچه انوشیروان با سرکوب مزدکی‌ها ظاهراً به نابسامانی‌ها پایان داد و به احیای قدرت و ‏تحکیم جایگاه موبدان پرداخت، ولی اینها چیزی جز اقدامات ترمیمی سطحی نبود. زیرا ‏برای طبقات پایین جامعه بازگشت به نظام طبقاتیِ قبلی غیرقابل قبول می‌نمود و به همین ‏جهت مردم از هر حرکتی که منادی نوعی برابری بود استقبال می‌کردند.‏

‏3- جنگ‌های طولانی و نافرجام خسرو پرویز که به نوبة خود مالیاتهای سنگینی به ‏دوش جامعه می‌گذاشت، همراه با تلفات جانی و دیگر آثار ویرانگر جنگ، درایت ‏مسئولان نظام را در برابر علامت سئوال قرار می‌داد؛ خشکسالی‌های پی‌درپی نیز نارضایی ‏عمومی را تشدید می‌کرد.‏

‏4- تضعیف امیران و پادشاهان مرزی که وظیفة جلوگیری از تهاجمات خارجی را به ‏عهده داشتند، مانند دولت مرزی حیره که مسئول جلوگیری از تاخت و تاز قبایل بادیه ‏نشین درون شبه جزیره بود، راه را برای حرکت‌های بعدی مهاجمان باز می‌کرد.‏

‏5- کشتار دسته‌جمعی شاهزادگان ساسانی به دست قباد دوم یا شیرویه، جامعة ایران ‏را از وجود شخصیت‌های ارزندة ساسانی تهی کرده بود. بعلاوه، بر خورد مشابه با سران ‏برخی از خاندان‌های کهنی چون سورن، قارن، مهران، هرمزان و غیره نوعی دشمنی انتقام ‏جویانه به وجود آورده بود که در هنگام تنگناها و بروز خطرهای خارجی، مانع از ‏همکاری آنها می‌شد.‏

خلاصه آنکه، خدشه دار شدنِ مبانی مشارکت الیت یا نخبگان حاکم بر امپراتوری، ‏بروز تزلزل در مرزهای طبقاتی در نتیجة جنبش اجتماعی ـ اقتصادی مزدکیسم، بازگشت ‏مجدّد و تحمیلی و سیاسی آن، وقوع جنگ‌های طولانی و بی‌ثمر و پیامدهای مالی و ‏اقتصادی ویرانگر آن، و بالاخره بحران‌های سیاسی پی‌درپی ناشی از مسئله جانشینی که ‏همه و همه حاکی از بحران عمیق در جامعة ساسانی بود، ایجاب می‌کرد که تغییراتی ‏اساسی در نظام اجتماعی ـ سیاسی وقت صورت گیرد. بدیهی است در چنین شرایطی ‏تنها یک ضربه یاحرکت فیزیکی خارجی می‌توانست تغییرات دیالکتیکی داخلی را به ‏نقطة انفجار برساند. این امکان با ظهور اسلام و تحرک جهادگرانة آن پدید آمد؛ بویژه ‏اعلام و تبلیغ ارزش‌های آیین جدید در رابطه با نفی نظام طبقاتی وپیش بینی نوعی ‏برابري که جلوه‌هایی از آن در برابری ناشی از همرزمی و هم سنگریِ جهادگران ظاهر ‏شده بود، برخی از اقشار جامعة ایرانی را به پذیرفتن آیین جدید تشویق کرد.‏

نخستین نشانة پذیرش داوطبانة آیین جدید در میان جوامع ایرانی ساکن سرزمینهای ‏نزدیک به کانون اسلام پدیدار گردید: ایرانیانِ حاکم بر یمن که بیشتر از تبعیدیان مزدکی ‏بودند، به رهبری بازان مرزبان ایرانی یمن در همان اوان ظهور اسلام به آیین تازه ‏گرویدند و راه همکاری با مسلمانان را در پیش گرفتند ‏. از سوی دیگر، مردم بحرین به ‏اقتضای ماهیّت بازرگانیِِ جامعه که در آن بازرگانان و پیشه‌وران زرتشتی، مسیحی، بودایی ‏و یهودی در سازگاری و تساهل کامل به سر می‌بردند، مانعی برای پذیرش دین جدید ‏نمی‌دیدند؛ افزون بر آن، تسهیلاتی در رابطه با استفاده از شاهراه بازرگانی مکّه ـ شام ‏پیش بینی می‌کردند و به همین جهت داوطلبانه پذیرای اسلام می‌شدند. بدیهی است ‏انگیزه‌های مشابه در میان طبقات پایین جامعه ساسانی نیز قابل تصوّر بود. گذشته از آن، ‏ارزش‌های اعلام شده در رابطه با نفی نظام طبقاتی و نوعی همسانی میان افراد مسلمان با ‏خواستهای وقت طبقات فرودست در جامعة ایران همخوانی داشت. خلاصه آنکه وجود ‏تشتّت در میان نخبگان حاکم بر جامعه و نارضایی گستردة طبقات پایین سبب گردید که ‏همبستگی اجتماعیِ لازم برای پاسخگویی به چالش جهادگرانة برون مرزی پدید نیاید و ‏مدافعان با وجود برتری کامل از لحاظ نفرات و تجهیزات، از ایفای وظایف خود سرباز ‏زنند و دروازه‌های دفاعی کشور یکی پس از دیگری به روی مهاجمان گشوده شود.‏

در همین راستا، مرزبانان و امرای محلّی نیز به جای یاری رساندن به پادشاه پریشان ‏احوال و نیازمند کمک، همّ و غمّ خود را صرفاً معطوف به منافع و مصالح محلّی ‏می‌کردند یا آمادۀ سازش با مهاجمان بودند. بدین ترتیب نخبگان حاکم بر امپراتوری ‏ساسانی در پیشگاه دادگاه تاریخ بر محکومیّت خود صحّه گذاشتند و تمدّن عظیم ‏ساسانی را ناکام ساختند.‏

دریغا، انتظاراتی که در پرتو ارزش‌های اعلام شده برای مردم بخصوص مشوقّان آیین ‏جدید پدید آمده بود، با رفتار مهاجمان فاصلة بسیار داشت. این تعارض مولود عوامل ‏زیر بود:‏

‏1- یکی از مواعید برای جهادگران، گذشته از رسیدن به فیض شهادت و ورود به ‏بهشت، دستیابی به غنائم و مال و منال مشرکان و کفّار می‌باشد. به همین جهت، نخستین ‏تجربة ملموس از تماس با مهاجمان، غارت انبوه و گستردة اموال و دارایی مردم شهرهای ‏تسخیر شده بود، که البتّه روشی غیرمتداول به شمار نمی‌رفت. ولی نکته مهم‌تر، فروش ‏دستجمعی اسیران به عنوان برده در بازارها بود. ازنظر ایرانیان که برده‌داری و برده ‏فروشی را نمی‌پسندیدند و هیچ گاه در ساختار طبقات اجتماعی آنها، طبقه‌ای به نام ‏بردگان مطرح نبود، این روش بسیار ناپسند و غیرانسانی تلقی می‌شد. مثلاً یکی از اقلام ‏غنائم خالدبن‌ولید سردار معروف عرب، وجوه ناشی از فروش 36000 اسیر به عنوان ‏برده بود.‏

فراتر از برده داری، نژادپرستی مهاجمان بویژه امویان و تا حدودی عباسیان درخور ‏توجه است. در این رابطه، حتّی موالی یا نومسلمانان از این قاعده مستثنی نبودند؛ آنان در ‏هر برخورد میان امیران و اشراف عرب وجه المصالحه یا سپر بلای رویدادها می‌شدند.‏

خلفای اموی و سردارانشان از هیچ گونه ستمگری و خشونت ابا نداشتند. جنایات ‏حجّاج بن یوسف و سُبعیت قتیبه‌بن‌مسلم باهلی گواه بارزی بر این مدعاست. چنان که ‏آورده‌اند، قتیبه‌بن‌مسلم باهلی هنگام عملیات نظامی در ماوراءالنهر سوگند یاد کرد آنقدر ‏کشتار کند که از خون کشتگان جویها جاری شود تا از آنها آسیاب به حرکت درآید و از ‏آرد به دست آمده نان بپزد و بخورد. به همین طریق عمل شد، ولی چون جوی خون به ‏علت بسته شدن خون روان نمی‌شد قتیبه دستور داد خون را با آب ممزوج کنند تا ‏آسیاب به حرکت درآید و پخت نان انجام گیرد.‏

ایرانیان که در انتظار ارزشهای نوظهور به نفی نظام طبقاتی و نوع برخورد برادرانه ‏میان مسلمانان بودند، نه تنها روش و منش مهاجمان را در این راستا نمی‌دیدند، بلکه با ‏نوعی دیگری از نظام طبقاتی توأم باتبعیضات شدید نژادی، منیّت‌های قومی و تحقیر ‏مردمان غیرعرب روبرو می‌شدند. همسانی و ساده زیستی اولیّه که تا حدودی از برابری ‏همرزمان و همسنگری جهادگران مایه می‌گرفت، در واقع پدیده‌ای گذرا بیش نبود و در ‏زمانی کوتاه همه مظاهر برتری و سرور مداری نمودار گردید.‏

از سوی دیگر، از آنجا که مذاهب معمولاً صاحب فرهنگ تک بُعدی ودر عین حال ‏مدعی خودکفایی هستند، لذا در برخورد با فرهنگ‌های چند بُعدی نوعی تعارض بنیانی ‏به وجود می‌آید. جوامعِ برخوردار از فرهنگ چند بُعدی، در قبال چنین وضعی، ناگزیرند ‏برخی از عناصر فرهنگی خود را مسکوت گذارند، بعضی را عقیم سازند، و پاره‌ای دیگر ‏را مزّین به ارزش‌های مذهبی کنند و به نحوی فعّال نگهدارند. چنانکه ایرانیان که قبل از ‏اسلام از همة عناصر فرهنگ چون مذهب، علم، فلسفه و هنرها مانند معماری، موسیقی، ‏رقص، حکّاکی، پیکرتراشی، نقّاشی و... بهره‌مند بودند، ناگزیر از نفی، حذف و عقیم ‏گذاشتن بسیاری از عناصر یاد شده گردیدند. مثلاً، کنده‌کاری‌ها و مجسّمه‌ها در بناهایی ‏چون تخت جمشید صرفاً برای تکمیل شرح وقایع و رویدادهای تاریخی مندرج در ‏سنگ ـ نبشته‌ها بود، اما چون پدیده‌های مزبور برای مهاجمان عرب تداعی کنندة ‏بت‌پرستی بود، می‌بایست نابود گردد. حتّی کتاب‌ها نیز به همین سرنوشت دُچار می‌شد. ‏عبدالرّحمن بن خلدون در «مقدمه» می‌نویسد، وقتی سعد وقّاص ایران را فتح کرد عمربن ‏خطّاب را آگاه ساخت که در این دیار کتابهای بسیار است واجازه خواست آنها را به ‏عربی ترجمه کند. عمر پیام فرستاد که کتاب‌ها را در آب بشوید و بر آتش بسوزاند زیرا ‏اگر مضمون آنها مانند قرآن است که کتاب خدا برای ما کافیست و اگر مخالف است که ‏خداوند بهتر است ما را از شرّ آن ضلالت محفوظ نگاه دارد. در مورد کتابخانه اسکندریه ‏نیز پاسخ عمر این بوده که هرآنچه از تروخشک است در کتاب مبین وجود دارد، نیازی ‏بدان کتابخانه نیست. نکتة دیگر آن که موسیقی وانواع گوناگون سازها چون چنگ، ‏ارغنون، چغانه،تار، دف، نای، بربط و غیره در حیات اجتماعی ایران نقش ویژه داشت و ‏بسیاری از اعیاد و جشن‌های مردمی با موسیقی همراه بود و این عنصر فرهنگی نیز ‏می‌بایست با تمام ابعادش به فراموشی سپرده شود. فلسفه نیز محکوم به چنین سرنوشتی ‏بود.‏

خلاصه آن که مقصور شدن فرهنگ چند بُعدی ملّی به سود فرهنگ تک بُعدی اُمّی، ‏همراه با نفی ویژگی‌ها و ارزش‌های تمدّن گذشته و ناآگاهی تحمیلی نسبت به تاریخ ‏خود، همه و همه سبب گردید که جامعة ایرانی نه تنها به دو قرن سکوت محکوم شود، ‏بلکه هویّتی ناروشن پیدا کند؛ بدین معنی که نداند که بوده، کجا بوده، چه بوده، و چه ‏هست. باتمام این احوال، عناصر شکوفندة فرهنگ ایرانی که در پی ضربات وارده به ‏نوعی خواب و سکون اجباری فرو رفته بود، با پیدایش نخستین نشانه‌های فضای تنفّس، ‏بار دیگر راه پویندگی و خلاقیت در پیش گرفت. ایرانیان از راه ترجمة آثار متعدد فلسفی ‏و ادبی، رفته رفته روح فرهنگی خود را در جهان تحت فرمان خلفا رخنه می‌دادند؛ ‏‏«موالیِ زندیق مآب» موفق شدند در مدت کوتاهی زمام حیات ایدئولوژیک جامعه را به ‏دست گیرند. حتّی در دوران امویان، علم اسلامیِ ناب مانند فقه در انحصار ایران نژادان ‏بود و سیطرة معنوی ایرانیان احساس بغض نژادی سختی را برانگیخت و آن همه ‏صحنه‌های شگرف نبرد شعوبیّة ایرانی و عرب را به وجود آورد. ایرانیان یکی از بانیان ‏جنبش خردگرایی یا راسیونالیسم در برابر اسلوب تعّبد مذهبیِ عرب بودند. این ‏راسیونالیسم به اشکال مختلف بروز کرد و مضمون آن این بود که نمی توان تنها به ظاهر ‏آیات و احادیث اکتفا کرد. بلکه باید به دنبال رأی و عقل و قضاوت خود رفت و آیات و ‏احادیث را مورد تأویل و تفسیر قرار داد وبه کنُه آنها دست یافت. از همان نخستین ‏سده‌های پس از اسلام، نبرد اصحاب حدیث و اصحاب رأی آغاز شد؛ بحث معتزله و ‏اشاعره در گرفت؛ قدریّه و جبریّه به جان هم افتادند و قشریّون و باطنیّون پدید آمدند؛ ‏فلسفه و منطق وارد میدان شد. فراتر از همه، با نوزایی ادبی و تاریخی ایران، ناگاه ‏دریچه‌های تازه به تاریخ گذشتة ایران باز شد؛ افتخارات گذشته با شفافیّت تمام پرتو ‏افکن شد.‏

مردم ایران دریافتند که بوده‌اند؛ چه بوده‌اند و چه باید باشند؛ پادشاهان، فرمانروایان و ‏سرداران مشروعیّت، حقانیّت و اصالت خود را در ارتباط با گذشته جستجو کردند. ‏صفّاریان خود را به شخصیتی اساطیری چون کاوة آهنگر منتسب کردند، سامانیان به بهرام ‏جوبینه و اشکانیان، ابومسلم خراسانی به بوذرجمهر، آل بویه و آل زیار و باوندیان و ‏بادوسپانیان و شروانشاهان به ساسانیان، و حتّی محمود غزنوی خود را به یزدگرد. ‏خلاصه آنکه هویّت بازیافته با عنوان ایران به جای عجم تثبیت و تحکیم گردید و با ‏احیای عناصر شکوفندة فرهنگ ایران، به تمدّن اسلامی غنای خاصّی بخشیده شد. در این ‏رهگذر، نقش شخصیّتهایی چون ابن مقفّع، واصل بن عطاء، ابن صفوان، ابونصر فارابی، ‏زکریای رازی، ایرانشهری، ابوریحان بیرونی، ابوعلی سینا، دقیقی، رودکی، فردوسی، ناصر ‏خسرو، عمرخیّام و دیگران در خور توجه است. بویژه در این زمینه فردوسی از جایگاه ‏بلندی برخوردار است. او نه تنها در بازیافت هویّت ایران

 


The Association of Iranophile Tehran -IRAN Tel: +98 (21) 8898 6593 - 8897 6594, Fax: +98 (21) 8897 5734 E-Mail: info@Topiranian.com

اخبار تاپ ایرانیان در سایت شما | دریافت خبرنامه تاپ ایرانیان  |  اخبار تاپ ایرانیان در یاهو مسنجر |  تماس با ما