بخش اول مقاله: کلیک کنید .
ويژگيهاي هويت ايرانيان خارج از كشور
مشكلات فرهنگي و اجتماعي
در سالهاي اخير، هويت گروه بزرگي از ايرانيان در كشورهاي مختلف جهان و به طور كلي غناي فرهنگ جامعه به طور عيني و عملي، در چالش همه جانبه با فرهنگ ميزبان قرار گرفته است. اين آزمون و مقابله، از يك سو، به دليلي دروني نشدن ابعاد و الگوهاي فرهنگي ايراني در ايرانيان مهاجر و از ديگر سو، به دليل ناتواني فرهنگ معاصر جامعه در حفظ ارزشها و معيارهاي هويتي اعضاي خود در مواجهه با فرهنگ ديگر كشورها، مشكلات بيشماري را فرا روي ايرانيان مقيم خارج قرار داده است.
افسردگي، وازدگي، احساس پوچي، سستي بنياد خانواده و فروپاشي آن، سقوط اخلاقي و ... عوارضي است كه بسياري از ايرانيان خارج از كشور با آن دست به گريباناند. نكتهاي كه در واقع عامل اصلي جدال روحي در مهاجران ايراني است ومهاجران ديگر، در شرايط همگون، كمتر با آن مواجهاند، نه مشكل سازگاري، بلكه مشكل ماندگاري است. تقريباً كل مهاجران ايراني، بازگشت به سرزمين پدري را، به عنوان حركتي در آينده، در ذهن و پيش روي دارند. اين حركت كه نقطه ابتداي آن، گاه مشخص نبوده و لحظه وقوع آن، چه بسيار سالها طول كشيده است، عامل اصلي بروز مشكلات و جدالهاي روحي، اخلاقي و خانوادگي مهاجر ايراني بودهاند.
1- بحران هويت
مهاجر ايراني كه غالباً براي حفظ كيان خانواده بر حفظ روابط سنتي خود ميكوشد، در رويارويي نامناسب با فرهنگ جامعه ميزبان نميتواند به طور كامل در معرض پذيرش و قبول اين فرهنگ قرار گيرد. با اين حال، ناخواسته بخشي از فرهنگ خودي را در اين رويارويي از دست ميدهد كه در اثر آن صفتهاي متناقضي در رفتارهاي اجتماعي فرد مهاجر بروز ميكند و به تدريج وي را فاقد يك هويت تثبيت شده ميگرداند و ارمغاني تلخ به نام بيهويتي و گم گشتگي را براي او به بار خواهد آورد.
مهاجر ايراني كه داراي پيشينه فرهنگي ايراني و تعلقات ناشي از آن است، در جامعهاي زندگي ميكند كه خارج از اراده و بيگانه با پيشينه سنتي اوست. با اين حال، براي هماهنگي خويش با فرهنگ جامعه ميزبان مجبور به اخذ صفتهايي روبنايي از جامعه مزبور خواهد بود.
سعيد رضا عاملي در مقالهاي با عنوان «فرآيند جهاني شدن و هويت ايراني در بريتانيا» تصريح ميدارد:
نميتوان از هويت ايراني كه در تمدن و تاريخ خاص خود ريشه دارد، انتظار محصول تمدني و فرهنگي غرب را داشت. از اين رو در اين مسير هر نوع شتابزدگي و پيوند زدنهاي فرهنگي و سياسي و اجتماعي، بدون ملاحظه پشتوانههاي تاريخي، موجب تشنج فرهنگي و سردرگمي هويتي ميشود.
2- ابتلا به امراض روحي
مفهموم «دلتنگي وطن» كه در سده هفدهم ميلادي توسط جوهانس هوفر ارايه شد، زاينده بسياري از شرايط نامناسب روحي و رواني براي افراد دور از وطن است. احساس غربت و مفهوم بيخانگي در خانه خود، يكي از بنياديترين مسايل فرد مهاجر است كه ريشهاي گسترده دارد.
ترنر و استات در تحقيقات خود، (1988م.) چهار پيش فرض اصلي را براي فرآيند دلتنگي و غريبي ذكر كردهاند:
1- تنزل پيدا كردن حافظه و پيوند تاريخي كه به بريده شدن دلبستگيهاي تاريخي ميانجامد؛
2- از دست دادن حس و پيوند روح جمعي؛ يعني فرد، ديگر خود را در مفهوم كلاني كه اعضاي مشترك بسيار دارد – مانند ايراني بودن، اسلاميت و... نميبيند؛
3- ايجاد حس بيسابقگي و بيريشگي؛
4- از دست دادن اعتماد به نفس و استقلال فردي.
فرد مهاجر، به رغم آن كه از دلتنگي براي وطن رنج ميبرد، در يك پارادوكس و گرداب پيچيده ماندن در غربت يا بازگشت به وطن گرفتار شده است. او كه به فرهنگ و فكر و اجتماعي ديگر تعلق دارد، نتوانسته است خود را آن گونه كه بايد با شرايط فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي موجود منطبق سازد. به عبارتي، داراي هويتي دو رگه شده است: از يك سو، جاذبهها و دافعههاي سرزمين مادري و از سوي ديگر، سرزمين ميزبان او را احاطه كردهاند.
دلتنگي و غريبي مهاجر ايراني كه عضوي جدا افتاده از پيكره تمدن با شكوه ايراني – اسلامي است، در مقايسه با ديگر مهاجران، روندي مضاعف دارد؛ زيرا به گفته ترنر به ميزاني كه سابقه تاريخي يك ملت از شكوه، گستردگي و عظمت بيشتري برخوردار باشد، زخم از دست دادن آن نيز عميقتر و مؤثرتر است.
ايرانيان مهاجر، به رغم آن كه ارتباط خود را از راه دور حفظ ميكنند، ولي روابط چهره به چهره و طبيعي خود را كه حس آشنا و صميمي ديگري ايجاد ميكند، از دست ميدهند . اين جاست كه خلأ روابط خويشاوندي، نياز به همدم كه بيشتر بيپاسخ ميماند، نداشتن وقت كافي براي يكديگر و شتاب زندگي در ديگر كشورها، به سرعت از ايرانيان مهاجر قرباني ميگيرد.
3- استحاله و انقطاع فرهنگي
فرهنگي كه شكوفايي خود را از دست بدهد و حاملان علم و فضل نيز از آن دور شوند، اندك اندك مشروعيت خود را در وجدان جمعي از دست ميدهد و پس از آن كه فاقد مشروعيت شد، در نظام ارزشي، به پايينترين مراتب تنزل ميكند و ديگر در آن به عنوان واقعيتي كه صاحب ارزش فراوان و يا اصيل است، نمينگرند. گروه زيادي از مهاجران ايراني ضمن مهاجرت از سرزمين مادري، بخشي از فرهنگ جامعه و تاريخ خود را نيز از دست ميدهند. اين افراد كه در واقع نمايندگاني از يك قوم پيشرو و داراي پيشينه فرهنگي بسيار شكوهمند هستند، پس از قطع پيوند عقلاني با فرهنگ ايراني خويش، اندك اندك از لحاظ فرهنگي تنزل مييابند و در اثر شرايط خارجي حاكم بر جامعه ميزبان و يا تلقين خود فرد، اعتماد به خويش را از دست داده، برتري فرهنگ جامعه ميزبان بر فرهنگ ايراني – اسلامي را با تمام وجود پذيرا ميشوند. اين جاست كه فرهنگ جامعه ميزبان ارزشهاي ويژه و ضوابط خاصي را كه براي زندگي تعيين كرده است، بر فرد مهاجر تحميل ميكند و ضمن بياعتبار كردن ارزشهاي فرهنگي مهاجر ايراني، او را به پذيرفتن مطلق ارزشها و ضوابط مادي خود ميكشاند؛ پديدهاي كه از آن به عنوان انقطاع فرهنگي نام برده ميشود.
4- ناسازگاري با فرهنگ و زبان اجتماع محل اقامت
مفهوم حاشيه نشيني با فقدان احساس تعلق جدي با جامعه ميزبان، يكي از ويژگيهاي بارز نسل اول مهاجران ايراني است كه حتي دارايي و ثروت، موقعيت شغلي و رتبههاي بالاي علمي و تحصيلي، نتوانسته اين احساس زجرآور را در اين دسته از مهاجران از ميان ببرد. اين افراد هيچ گرايشي به سازگاري با محيط خويش ندارند و همواره قلب و ذهنشان رو به سوي ايران دارد؛ زيرا در آداب و رسوم، مناسبتهاي خانوادگي و شيوههاي برخورد با مسايل و پديدههاي زندگي، ميان مردم سرزمين خود و جامعه ميزبان تفاوتهاي فاحشي را مشاهده ميكنند كه مانع انطباق آنان با جامعه جديد ميگردد. البته برخوردهاي جامعه ميزبان و تصميمگيري حقوقي و سياسي آنان در قبال اين مهاجران، مشكل سازگاري آنان را با جامعه ميزبان دوچندان كرده، امكان انطباق را در سطح گستردهاي محدود ميسازد. مهاجراني كه نميتوانند خود را با مناسبات جامعه جديد وفق دهند، اغلب داوطلبانه نوع خاصي از زندگي را براي خود بر ميگزينند كه در آن، روابط اجتماعي فقط در سطح كسب نيازهاي اوليه مطرح است. در فراگيري زبان نيز به همين قدر بسنده ميكنند كه بتوانند با اداي واژگاني، نيازهاي اوليه خود را مرتفع سازند.
نوستالوژي (روحيه غربتزدگي) و ناسازگاري با محيط ميزبان، عامل عمدهاي است كه همواره اين گروه از مهاجران را به بازگشت ترغيب ميكند. با اين حال، نيز، تداعي ذهني شرايطي كه آنان را وادار به مهاجرت كرده است، عدم اطمينان و شك و ترديد واحساس بيگانگي با وطن، مانع بازگشت اين گروه ميگردد. اين افراد از اين كه بخواهند يك كشور را كاملاً رد كنند و ديگري را بپذيرند، احساس خوشايندي ندارند و همواره اين سؤال را در ذهن خويش مرور ميكنند كه بازگشت به وطن بهتر است يا ماندن در غربت. آن چه مسلم است هرچه مدت اقامت اين مهاجرانِ مرددّ، بيشتر ميشود، امكان بازگشت آنان به وطن ضعيفتر خواهد شد؛ زيرا بيشتر متقاعد ميشوند كه توان تحمل يك جابهجايي و كوچ ديگر را ندارند.
5- تزلزل نهاد خانواده
هاجرت يكي از عوامل ايجاد بحرانهاي روحي و اخلاقي در خانواده است. اين مقوله به دليل تفاوت نگرش جوامع مختلف به نهاد خانواده و جايگاه هر يك از اعضاي آن، تأثير قابل توجهي را بر اين نهاد و روابط حاكم بر آن خواهد گذاشت. خانوادههاي مهاجر ايراني نيز از اين قاعده مستثنا نبودهاند و چه بسا نسبت به ديگر مهاجران، متحمل تأثيراتي مضاعف گردند. روابط خانوادگي مهاجران ايراني، تحت تأثير شرايط فرهنگي جامعه جديد كه الگوهاي رفتاري بسيار متفاوتي براي زنان تعيين و القا ميكند و پيشداوريهاي خود را بر ضد مسلمانِ ايراني، با نفي تمام حقوق اجتماعي و فرهنگي وي اعمال ميكند، به طور قابل توجهي، در معرض تهديد قرار ميگيرد. موقعيت و جايگاه اقتصادي مرد ايراني، به عنوان سرپرست و نانآور خانواده تنزل مييابد و زنان كه با موقعيتها و معادلات نويني آشنا ميشوند، در برخورد با حقوق و امتيازات ويژه جامعه ميزبان، به گمان اين كه هويتي تازه به دست آوردهاند، به راحتي هر نوع اختلاف نظر با همسر خويش را مسئلهاي تحمل ناپذير تلقي ميكنند و در بسياري از موارد، روابط زناشويي خويش را به بنبست ميكشانند. گاه تنزل موقعيت و كاهش ارتباطات خانوادگي و احساس تنهايي و انزواي مرد در خانه، خشمي هميشگي در وي ايجاد ميكند كه ممكن است در قالب خشونتها و برخوردهاي فيزيكي به جريان افتد.
از سويي، با كاهش نقش ديني خانواده و از بين رفتن ارزشها و اعتقادهاي مشتركي كه موجب همبستگي اعضاي خانواده ميشود و در اثر تماس مستقيم فرزندان خانواده با فرهنگ جامعه ميزبان – به ويژه در جوامع غربي- اصطكاك و فاصله ميان نسلها افزون ميگردد.
در فرهنگ ايراني، نوجوان قبل از هرچيز به خانواده خود تعلق دارد و از ايدئولوژيها و نظام ارزشي خانواده تأثير ميپذيرد؛ در حالي كه فرزندان ايرانيان مهاجر پيش از هرچيز، متأثراز فرهنگ فردگرايي جوامع ميزبان، به استقلال ميانديشند و نظامهاي ارزشي متفاوتي براي خود بر ميگزينند. از اين رو، ميان آنان و والدينشان تنشهايي شكل ميگيرد كه گاه به گسيختگي خانواده ميانجامد.