مقالات در زمینه ایرانیان خارج از کشور

۱۷ دی ۱۳۸۵ سي و نهمين سالگرد غروب يك پهلوان

واژه‌هاي تكراري، حرف‌هاي تكراري، خاطرات تكراري؛ خسته شديم بس كه نوشتيم آقا تختي، يادت به خير و كاش بودي و امسال، 76 ساله مي‌شدي...؛ تكرار، تكرار، تكرار و باز هم هفدهم دي ماه. قصه است اين قصه آري، قصد درد است... شعر نيست... اين عيار مهر و كين مرد و نامرد است... اين گليم تيره بختي‌هاست... خيس خون داغ سهراب و سياوش‌ها... روكش تابوت تختي‌هاست....
يادش به خير چه روزگاري بود. سخت اما گرم، تيره بختي‌ها را مي‌شد فراموش كرد چون جوانمردي بود، پهلواني برخاسته از همين مردم. درست مثل آنها و آشنا با همه دردهاي آنها.
او به خوبي درد را لمس كرده بود. طعم فقر و نداري را چشيده بود كه مي‌گفت، من فرزند درد و رنج هستم.
و امروز تولد و سال مرگش چنين متفاوت مي‌شود. انگار با همه روزهاي اين سال، 365 روزي تفاوت دارد. باورت نمي‌شود كه آن قوي مرد تنومند كه روي تشك چون شير مي‌غريد و برابر مردم سر به زير و آرام بود، چهره در نقاب خاك كشيده باشد. باورت نمي‌شود اين سي و نهمين و مين سالگردش باشد. انگار همين ديروز بود.
****
اين آخرين ترانه لالايي است: پسرم، بابكم چه مي‌شود؟ همه هست و نيست، همه بود و نبودش بابك است. روزنه‌اي رو به سوي آرامش، آرامشي كه سال‌هاست از او فاصله گرفته. بابك! بابك چهار ماهه. تختي! تختي سي و هفت ساله! و اينك خاطرات است پيش روي او. اولين حضور در سالن كشتي، مهدي تختي دستش را در دستان حاج فيلي قرار مي‌دهد و به او مي‌سپارد: بساز از او بهترين دنيا را!
اما ... زورش به هيچ حريفي نمي‌ رسيد. هنرش اين بود كه در يك دقيقه دفعات خاك شدن و بارانداز شدنش را كم تر كنند. دلش شكست و روانه اهواز شد تا دور از كشتي در شركت نفت كار كند؛ اما دلش بيشتر از يك سال دوام نياورد. دوري مادرش سخت بود؛ مادري كه بايد هر روز او را در آغوش مي‌گرفت.
دوباره شروع كرد. آن قدر خاك تشك خورد و به تشك كوبيده شد كه خودش نيز كشتي شده بود. ديگر فراموش كرده بود آن روز سياه دوران كودكي را كه اثاث و وسائل منزلشان را بيرون ريختند و او و خانواده‌اش دو روز را در كوچه سپري كردند.
سال 1951 مسابقات جهاني هلسينكي آغاز افتخار آفريني‌هايش بود. نقره جهان يعني اينكه حالا براي خود كسي شده است. «خاني آبادنو» مي‌تواند به قهرمانش افتخار كند... افتخار آفريني‌ها ادامه داشت تا اينكه روياي قشنگ او و حبيب الله بلور در ملبورن، در دومين ميدان المپيكش و بعد از كسب مدال نقره المپيك 52 هلسينكي، به واقعيت تبديل شد. دست او و امامعلي حبيبي به عنوان قهرمان بالا رفت.
همه چيز خوب بود. حقوق خوب، زندگي خوب، خانواده خوب، دوستان خوب و .... اما يك درد، يك درد كهنه و يك زخم ديرينه و آن هم درد مردم. مردمي كه با آنها خو گرفته بود و دردهاي آنها را درد خود مي‌دانست.
المپيك رم نقره ديگري را برايش به ارمغان آورد؛ اما المپيك توكيو نشد آن چيزي كه انتظارش را داشت و چهارمي شد عايدش.
در آخرين ميدان، سال 1966 توليدوي آمريكا كم كردن كيلوهاي اضافي امانش را بريده بود. توان نداشت براي كشتي گرفتن. بدنش ديگر او را همراهي نمي‌كرد؛ اما فقط و فقط به احترام مردم روي تشك رفت و همانطور كه خودش هم مي‌دانست، در اين مسابقات هيچ نشد.
***
با ازدواج، فصلي جديد در زندگي تختي كه حالا لقب جهان پهلوان را از مردم گرفته، آغاز مي‌شود. ازدواج با شهلا توكلي در باشگاه راه آهن. مراسم مفصلي است. همه دوست دارند در شادي قهرمانشان شريك باشند. خيلي‌ها بي‌كارت دعوت آمده‌اند. شايد اين تنها مراسمي باشد كه تمام آنهايي كه كارت دعوت گرفته اند، در مراسم حاضرند. جشن قهرمان، جشن مردم است. يكي از اصفهان به نمايندگي از دوستداران تختي آمده و كفش دامادي براي تختي آورده است؛ گرچه اين كفش تنگ است؛ اما قهرمان تا آخرين لحظه شب، كفش را از پايش در نمي‌آورد. همه شادند و شايد آخرين شادي پهلوان ملت است. آخرين خنده از عمق وجود.
حال گفته‌اند تختي را به سالن كشتي راه ندهند. نواخته‌اند صورت علي دلالباشي را كه چرا در سالن را روي جهان پهلوان باز كرده است.
حقوق‌هايش يك به يك قطع مي‌شوند. حضور در جلسات جبهه ملي، ذهن قهرمان را كه حالا وارد بازي‌هاي سياسي شده، به خود مشغول ساخته است.
ديگر پولي ندارد كه به مردم بدهد و مشكلاتشان را كم كند. غصه مي‌خورد. روي آن را ندارد كه به درخواست مردم نه بگويد و همين اشك او را در خفا در مي‌آورد. اشك مي‌ريزد به تيره بختي‌هاي اين ملت. بي‌دليل نيست كه مردم او را دوست دارند و وقتي بدون مدال به كشور باز مي‌گردد، بيش از گذشته از او استقبال مي‌كنند. فرياد مي‌زنند «رستم ايران كيه .... غلامرضا تختيه»
***
و امروز دلش بيش از هر زمان ديگر گرفته است. اطراف را سياه مي‌بيند. آدم‌ها سياه شده‌اند. گويي بر طبل رحلت مي‌كوبند. زمان رفتن فرا رسيده است. گويي اسطوره‌ها نوع ديگري زندگي مي‌كنند و نوع ديگري مي‌ميرند.
راز سي و نه ساله در اطاق شماره 23 هتل آتلانتيك دفن مي‌شود. امروز روز هفدهم دي ماه سال 46 است. زمان، آرام مي‌گذرد. كوچه پس كوچه‌ها، آشناست. روح پهلوان آرام و همراه با مردم حركت مي‌كند. لباس سفيد بر تن و لبخندي گرم بر لب همچون همان روزي كه براي زلزله زدگان بوئين زهرا و آوج پول جمع مي‌كرد. اين بار اما مردم به جاي امضا گرفتن و بوسيدن چهره نجيب پهلوان، بر سر و صورت خود مي‌زنند. اين بار اما مردم داغدارند. داغدار پهلواني، جوانمردي، بزرگي ... قهرمان باز هم به مردم تعظيم مي‌كند و اين آخرين وداع اوست و پس از لحظه‌اي، در جايگاه ابدي آرام مي‌گيرد.
هر كس چيزي مي‌گويد. يكي مي‌گويد چيز خورش كرده‌اند. ديگري نام سمي را مي‌گويد و اما پيرزني ضجه كنان روي قبري نشسته بي‌تاب: "او را به اندازه پسرم دوست داشتم. او مرد بود، يك مرد واقعي..." مادر جان! تختي را خودكشي كردند.
***
و اين نه آغاز و نه پايان است. آقا تختي يادت به خير! شايد اين تكراري‌ترين تيتر هر سال باشد... در سالن راه آهن فحش نثار كشتي‌گير كردند. در سالن دستجردي كتك كاري شد. و هر روز يك جنگ و جدل از تيم ملي به گوش مي‌رسد.
و ما انگار به دنبال فضايي رويايي، يادت هست؟ خودت اين باور را ايجاد كردي كه كشتي ورزش جوانمردهاست. اما، امروز كجاست جوانمرد؟
آقا تختي يادت به خير! بخواب. آرام كه اينجا، جاي توست. تو آسوده در اين بابويه بخواب...

منبع: فارس

 


The Association of Iranophile Tehran -IRAN Tel: +98 (21) 8898 6593 - 8897 6594, Fax: +98 (21) 8897 5734 E-Mail: info@Topiranian.com

اخبار تاپ ایرانیان در سایت شما | دریافت خبرنامه تاپ ایرانیان  |  اخبار تاپ ایرانیان در یاهو مسنجر |  تماس با ما