از مهاجرت تا ادغام

نويسنده: آلبرشت كيسر

روز بيستم ماه مه، يك نماينده منطقه‌اي مجلس آلمان كه اصليت ترك داشت، با فرياد «خارجي كثيف» و «ترك كثيف» مورد حمله قرار گرفت. اين ستيزه‌جويي نشانگر افزايش خشونت نژاد پرستانه‌اي است كه در شرق آلمان قوي است و غرب را نيز در بر مي‌گيرد.
روز بيستم ماه مه، يك نماينده منطقه‌اي مجلس آلمان كه اصليت ترك داشت، با فرياد «خارجي كثيف» و «ترك كثيف» مورد حمله قرار گرفت. اين ستيزه‌جويي نشانگر افزايش خشونت نژاد پرستانه‌اي است كه در شرق آلمان قوي است و غرب را نيز در بر مي‌گيرد. زيرا آلمان نمي‌خواهد قبول كند كه كشوري است مهاجر نشين و با وجود تصويب قانون 2000 كه تا حد كمي پيشرو است، بينش تنگ‌نظرانه و بسته «جامعه ملي»، مانع از هر گونه استقرار واقعي خارجيان در آلمان مي‌شود.
چند روز بعد از انتخابات 18 دسامبر 2005 مجلس شورا در آلمان، كه به شكست اتحاد «قرمز- سبز» انجاميد، وزير كشور سابق، اتو شيلي، باز هم از قانون مهاجرت كه از اول ژانويه 2005 به اجرا در آمده است، اظهار رضايت كرد و آن را «يك جهش با ارزش» و يكي از دستاوردهاي مسئله مهاجرت ناميد. به عقيده او، دولت سابق فدرال آلمان، با اين قانون يك تغيير كلي ايجاد كرد.
ولي اين تغيير كدام است؟ آلمان ميليون­ها نفر را از سي سال پيش استخدام كرده است كه هنوز شهروندي آلمان ندارند. آيا آنها با اين قانون جديد، شهروند آلمان خواهند شد؟ آيا تبليغات 30 ميليون يورويي حول شعار «آلمان از آن شماست» كه در اواخر سال 2005 صفحات تلويزيون را پر كرده بود، به مهاجرين مربوط نمي­شد؟ در واقع، اين تبليغات، نه 4/4 ميليون خارجي­اي را كه بيش از ده سال است مقيم آلمان هستند شامل مي­شود و نه 4/2 ميليون نفري را كه از بيش از بيست سال پيش در اين كشور كار مي­كنند. اين قانون فقط از گردآوري «نيروهاي آلمان براي آلمان» از «ستاره­هاي آلمان»، از «محققين آلماني»، از «زن­هاي آلماني» و از «مردهاي آلماني» صحبت مي­كند. خارجي­ها فقط بايد «كلاس­هاي زبان و ادغام در آلمان» را كه با اين قانون اجباري شده است، بگذرانند.
اين «تغيير كلي» در سياست مهاجرت، در راستاي قوانين نيم بند گذشته است. شكست آقاي هنز كهن، مسئول امور خارجي­ها كه پيشنهادهايش در اوايل سال­هاي 1980 به دور ريخته شد. شكست دومين مسئول، خانم ليزلوت فونك كه در سال 1991 در نامه استعفايي خود مي­نويسد: «عدم پشتيباني دولت و احزاب سياسي، كار را بسيار دشوار كرده است»؛ و بالاخره در سال 2001، كميسيون سوبموس حتي پيشنهاد پوشش حقوقي را براي كساني كه پاسپورت ندارند، مي­دهد. اين مورد نيز بي­نتيجه مي­ماند. اين پيشنهادهاي پيشرو، در قانون جديد جايي ندارند.
شوراي مهاجرت و ادغام كه در بهار 2003 توسط آقاي وتو شيلي ايجاد شده بود نيز موفقيتي نداشت. از اين گذشته، با وجود هشدارهاي نهادهاي اروپايي،آلمان به قوانين پيش­بيني شده عليه تبعيض و حفاظت خارجيان تن نداد- براي مثال، قدمي براي بهبود امنيت شهروندان غير آلماني كه برگ اقامت چند ساله دارند، برداشته نشد
قانون تابعيت كه در سال 2000 توسط اتحاد «قرمز- سبز» از مجلس گذشت، داراي نكات قابل توجهي است: براي اولين بار اطفال متولد در آلمان از پدر و مادر خارجي، مي­توانند تابعيت آلماني بگيرند. مطابق آخرين آمار موجود به تاريخ اواخر 2003، 150 هزار كودك تازه متولد شده، تحت پوشش آن قرار گرفتند. ولي اين قانون شامل 180 هزار نفر نشد، به دليل اينكه والدين آنها شرايط اقامت طولاني را نداشته­اند. براي مثال، فرزندان پناهندگان، حتي اگر مدت طولاني در آلمان بوده­اند، شامل اين قانون نشدند. از اين رو، شكست و يا انجام ناقص اقدامات باعث شده است كه برقراري تساوي بيشتر بين آلماني­ها و مهاجرين، دل­مشغولي تعداد زيادي از افراد باشد. از زمان فرو پاشي ديوار برلن تا 1996، تعداد خارجيان سرشماري شده، از 4/5 ميليون به 7/3 ميليون رسيده و تاكنون در اين حد باقي مانده است.
در مجموع، بيش از يك سوم ساكنين آلمان، مهاجر نسل اول و يا دوم هستند. با اين وجود، اين كشور نمي­خواهد قبول كند كه كشوري مهاجر نشين است. قانون جديد كه از ژانويه 2005 اجرا مي­شود و بر پايه توافق­نامه 2004 احزاب تنظيم شده است، نشانه نمادين اين مطلب مي­باشد. عنوان آن: «قانون كنترل و محدوديت مهاجرين» است.
تعداد برنامه­هاي تشويق به مراجعت مهاجريني كه در فاصله سال­هاي 1970 و 1980 براي كار به آلمان آمده بودند و پناهندگان سال­هاي 1990 كه حضورشان ناشي از جنگ­هاي داخلي بود و تقاضاي پناهندگي­شان مورد قبول واقع نشد، بي شمار است. به منظور محدود كردن تعداد خارجيان و تقويت «اتحاد ملي» در بخش ضميمه قانون 2005، آقاي شيلي سرويس­هاي مسئول خارجيان را تشويق مي­كند كه در صورت لزوم بر ضد مهاجرين «تداركاتي اختيار شود كه آنها را تشويق به ترك آلمان كند». بر عكس،كوشش براي جا افتادن مهاجرين و با حقوق مساوي در جامعه آلمان، در حاشيه قرار دارد.
در مورد اقدامات در سطح آموزش و شغل براي مهاجرين نسل دوم، جريان به همين شكل است. آنهايي كه در آلمان متولد شده­اند، از سنگيني الگوي جامعه­اي كه همزيستي شهروندان با فرهنگ­هاي متفاوت را نفي مي­كند، رنج مي­برند.
سرسختي آلماني­ها براي حفظ افسانه «اجتماع ملي» الزاماً پاسخي اقتصادي به همراه ندارد. در مقابل، نياز سخت به كاركنان متخصص در بخش صنعتي و اطلاعاتي، در سال 2000، پس از مقاومت­هاي زياد و با تأخير، به ايجاد «كارت سبز» به منظور استخدام مهاجرين با سطح بالاي تخصص تن داده شد. به همين ترتيب، هشدار اقتصاددانان و جمعيت شناسان در مورد نتايج وحشتناك پير شدن جامعه آلمان به دليل نبود مهاجرين در سطح وسيع، عكس­العمل گذرا و كم رنگي را ايجاد كرد. اكثر سياستمداران نخواستند اين هشدار را دريابند.
در واقع، طبقه مسلط هميشه بين منافع اقتصادي­اش (كه در آلمان پيوسته همسو با فرهنگ درهاي باز نسبت به بقيه جهان بوده) و گرايش به يك سيستم نظم­گرا با نيات بيگانه­ستيزي، در نوسان بوده­اند. تكرار شعارگونه جذب خارجيان، به مفهوم همگون سازي آنها با «تفكر آلماني» بوده و در قانون جديد به شكل توقعاتي يك جانبه، با امكان تعقيب قانوني در صورت تن ندادن به آنها مطرح شده است. كساني كه در امتحانات درس­هاي اجباري زبان و تمدن، حدّ نصاب لازم را كسب نكنند، به اخراج تهديد مي­شوند. عدم حضور در اين كلاس­ها نيز به قطع مزاياي اجتماعي مي­انجامد. حتي دادگاه اداري فدرال، تبعيت يك نفر را كه بيست سال است در آلمان زندگي مي­كند و به خوبي به اين زبان تكلم مي­كند، به بهانه بي­سوادي رد كرد.
اگر از سال­هاي 1950، آلمان هيچ وقت واقعاً مسئله مهاجرين را مورد بررسي قرار نداده، به اين دليل است كه هشت ميليون رانده­شدگان از لهستان و چك­واسلواكي كه بعد از جنگ به آلمان وارد شدند، به عنوان آلماني­هايي تلقي مي­شوند كه ناعادلانه مجبور به ترك خانه­هايشان شده­اند. علاوه بر ترديد در قبول كامل مسئوليت جنگي كه در آن (سال 1945) شكست خورده، جامعه آلمان در پذيرش مسئوليتش در مورد اخراج­ها، نه تنها در ابعاد اقتصادي بلكه در عرصه فرهنگي و اجتماعي نيز مشكل دارد. خلاصه اينكه، اكثريت آلماني­ها به ايده يك ملت و يك سرنوشت چسبيده­اند.
در سال­هاي 1960، رفتار نخبگان با «كارگران دعوت شده» كه تنها بر پايه روابط سودجويانه و اقتصادي بنا شده بود، تحول جامعه آلمان به سوي سرزميني مهاجرپذير را پنهان نگاه داشت. جامعه­اي كه هرگز در مورد 7 ميليون «كارگران خارجي» كه توسط رايش سوم استثمار شده بودند، به انديشه ننشسته بود، نمي­توانست مهاجرين را به عنوان افرادي كه مايل به زندگي در اين كشور هستند، بپذيريد.
قانون سال 1990 در مورد خارجيان، هنوز تفكر محافظت خويش در مقابل خارجيان و عدم قبول تساوي حقوق آن­ها را در بر دارد. با وجود اين، قانون داراي يك نكته مثبت نيز هست: به برخي مهاجرين ممتاز كه زماني طولاني در آلمان بوده­اند اجازه مي­دهد تا كارت اقامت خود را تمديد كنند و يا تقاضاي تابعيت نمايند.
ولي ايدئولوژي «جامعه ملي» كه همان­طور كه ديديم ويژه آلمان است، سدّي در مقابل داشتن ديد واقع­گرايانه از مهاجرت، حتي در روابط رسمي با مهاجرين و تقاضاكنندگان پناهندگي سال­هاي 1980 و 1990 ايجاد مي­كند. رسيدن سومين موج پناهندگان، اين تفكر را متزلزل نكرد. بيش از هر زمان، از كار كردن آنها ممانعت به عمل مي­آيد. خارجيان در مراكز مخصوص، بدون اجازه رفت و آمد و بدون مزاياي اجتماعي، گردآوري مي­شوند؛ امري كه مانعي براي هر گونه جذب آن­ها در جامعه است. فراموش نكنيم كه تبليغات نژادپرستانه به تدريج در ادارات فضايي به وجود آورده كه بر اثر آن پناهندگان را تقبيح و آنها را مزاحم و سوء استفاده كننده تلقي مي­نمايند. اين تبليغات ضد«خارجي»، نشانه ادامه تهاجم نژادپرستانه، بعد از يكي شدن دو آلمان است، ولي در سطحي ضعيف­تر. وقايعي كه 50 كشته بين سال­هاي 1990 تا 1993 (از جمله در آلمان شرقي سابق) و 81 كشته از آن به بعد به جاي گذاشت.
در 15 سال اخير، دو بار دمكرات مسيحي­ها با قبول اينكه آلمان كشوري مهاجرنشين است، مخالفت كردند و به نام «هويت ملي» يك كارزار تبليغاتي عليه دو مليتي­ها به راه انداختند (1998) و سپس براي «تسلط فرهنگ آلمان» در سال 2002. بدين ترتيب اين نيروها توانستند بار ديگر مهاجرين، به خصوص جوانان را از بحث در مورد مسائل اجتماعي حذف كنند و به خواسته­هاي عدالت اجتماعي ، فرهنگي و سياسي آنها بي­توجهي نمايند.
با اين حال و با وجود طرد روزمره و علي رغم رفتار ادارات در كنار گذاردن آنها و خصومت بخش زيادي از طبقات سياسي و رسانه­ها، مهاجرين در آلمان دير زماني است كه مستقر شده و سرنوشت خود را به دست گرفته­اند. نسل دوم حتي اولين قدم­ها در آموزش عالي برمي­دارد- در مشاغلي كه ممنوع بوده است-، همچنين در سياست و در رسانه­ها؛ و بدون كوششي براي همگون شدن با ديگران كه موردپسند رسانه­هاست، خارجي­ها شخصيت خود را از جمله در هنر و فرهنگ حفظ كرده­اند.
اما ادغام مي­تواند همچنين از طريق مبارزه انجام گيرد. از نميه سال­هاي 1960، حضور مهاجرين در محيط كار، مقاومت آرام و بعضاً پر سر و صداي آنها، باعث فروپاشي چارچوب تحميلي اصلي شده است. آنها اطاقك­هاي كوچك و محله­اي را كه در آن محصور شده بودند،ترك كردند و به وضوح عليه چارچوب «نيروي كار» به مبارزه برخاستند. جنبش اعتراضي در مراكز پذيرش خارجيان، درگيري­هاي اجتماعي بر ضد كمي دستمزد و استثتمار وقيحانه در كارخانه­ها، در مقابل برنامه­اي قرار گرفت كه مي­خواست، خارجيان نقش كاهش دهنده بحران را ايفا كنند. شركت در اعتصاب­هاي سال­هاي 1969- 1968 به كارفرمايان و سنديكاها كه اكثراً كنترل اوضاع را از دست داده بودند، امكانات مبارزه خارجيان را نشان داد و اميد اينكه بتوان خارجيان را با زور و يا بر نرمش كنترل كرد،از ميان برداشت.
اين برخوردها كه نقطه اوج آن اعتصاب كارگران فورد در كلن بود، كاملاً مدل آلماني را زير رو كرد. در آن زمان، وزير داخلي،آقاي ويلي وير اظهار كرد كه شركت­هاي در اعتصاب، «تا حدودي زير كنترل پليس قضايي و اداره امنيت منطقه قرار خواهند گرفت». دولت فدرال در جلسه­اي با سنديكاها و كارفرمايان كه به مناسبت اين بحران تشكيل شده بود، اعلام كرد كه بايد دست به عمل زد. در يك سخنراني تلويزيوني در 28 اوت 1973، ويلي برانت از اعتصاب­كنندگان مي­خواهد كه به محدوده عملكرد سنديكاها كه «در طول ده­ها سال مبارزه براي حقوق كاركنان، گسترش آن را امكان­پذير كرده­اند»، برگردند؛ ولي اعتصاب كنندگان به اين سخنان گوش ندادند.
كمتر از يك هفته بعد، مسئولين فورد با خشونت اعتصاب را پايان دادند. در زير چتر حمايت نوعي جنبش «ضد تظاهر»، به اصطلاح مخالفين اعتصاب با لباس­هاي سر كارگران، تحت حمايت نيروهاي پليس وارد محوطه كارخانه شده تا «رهبران» اعتصاب را كه در ميان آنها بها ترگون نماينده كارگران ترك و مسئول كميته اعتصاب قرار داشت، دستگير كنند. هنگام شب، ضد اعتصابيون كه به «گشت­هاي مدافع كارگران» ارتقاء پيدا كرده بودند، در محيط كارخانه مي­چرخيدند تا از گردهمايي­ها جلوگيري كنند. بيش از 1000 كارگر ترك، بدون خبر قبلي اخراج شدند. 600 نفر از آن­ها قبول كردند كه اخراجشان «استعفا» تلقي شود. بسياري از خشم، از سرخوردگي، از ترس و يا براي فرار از تحقير، در سر كار حاضر نشدند. هيچ­كس نشنيد كه كميته كارخانه حتي نسبت به يك اخراج، اعتراضي بكند.
با اين حال مهاجرين توانستند بخشي از مردم را به پشتيباني و دفاع از خود جلب كنند. واقعيت اين بود كه خواست آنها تساوي حقوق بود. اما پافشاري­شان، در نهايت توانست تغييرات قانوني‌اي ايجاد كند كه ايدئولوژي «جامعه ملي» را به لرزه درآورد: ضربه‌اي كه قانون سال 2000 به حق مليت از طريق وراثت وارد آورد- همراه با حق مليت تحت شرايطي براي فرزندان مهاجرين – نمونه بارز آن است.
با مقايسه سهم مهاجرين در اقتصاد آلمان و همچنين توان آنها در فراهم آوردن شرايط زندگي و بقا، مسائلي كه باعث آمدن آنها تحت عنوان كارگر و يا مهاجر مي‌شود، در مرحله دوم اهميت قرار مي‌گيرند. مشكلات زبان، تبعيضات ويژه زنان كه مشخصه مهاجرين بعضي كشورهاست، باعث رقابت و حتي برخوردهاي «نژاد»‌اي مي‌شود كه بعضي گروه‌ها را در مقابل هم قرار مي‌دهد (مثلاً «ترك‌ها» و «روس‌ها») و سلسله مراتبي بين گروه‌ها ايجاد مي‌كند، به خصوص بين آنهايي كه براي كار آمده‌اند و پناهندگان، همة اينها مسائلي هستند كه جامعه بايد با نوآوري و به شكلي زاينده آنها را مجدداً بررسي كند.
آيا مخالفين مهاجرت بالاخره خواهند آموخت كه با احترام متقابل به بحث در مورد اين مسائل بپردازند؟ آيا يافتن پاسخ‌ها، با در نظر گرفتن ويژگي هر كس، دنبال خواهد شد؟ به تفاوت‌هاي فرهنگي از هر ريشه‌اي كه باشند، مليت، درجه تحصيلات، سليقه و يا جهت‌گيري‌ها، احترام گذشته خواهد شد؟ جواب تا حد زيادي بستگي به رسميت شناختن حقوق مهاجرين دارد.
منبع:خبرگزاری فارس


[ چاپ اين مطلب ]

Close