سهراب سپهري شاعر لحظههاي پرنياني
در تعريفي از شعر گفته شده است، «شعر نقاشي کلمات است» و اين تعبير و تعريف عجيب مترادف نام سهراب سپهري است و انگار با سهراب مراعاتالنظير است.

غلامرضا کافي با بيان اين مطلب، در گفتوگويي (ايسنا)،درباره علل رويکرد به سهراب سپهري و شعر او در ادبيات معاصر ايران، اظهار داشت: سهراب سپهري گلي است در شورهزار و پرنياني در خارزار؛ يعني در روزگار سياستزدايي و سياسيسرايي که زبان سخت و ثقيل است و لحن تپنده و خشمگين، او مخملين و پرنياني ميانديشد، در حالي که از احوال پيرامون خود هم غافل نيست. قطار سياست از نظر او خالي است و قوطي کنسرو صنعت، گلوي نازک آب را ميخراشد و دغدغه آن دارد که حيات و هستي در حال گلآلود شدن است.

اين شاعر در ادامه گفت: پس از عنوان غمانگيز خاتمالعرفا در ادبيات ايران، او بارقههاي اشراق شرق را با آينهي ضمير زلال خويش بر جانها ميتاباند و عرفان، اين يوسف عزيز را به دامان يعقوب کهنسال ادبيات بازميگرداند. تشنگي پنجقرنه از عصر جامي، جامي زلال و سکرآجين را درمينوشد و سرمست ميشود. و عرفان اينبار بيتکلف است، عيني و ملموس و به همين دليل بي زرق و سالوس.
وي معتقد است: سهراب «عاريت کس نپذيرفته است / آنچه دلش گفت بگو، گفته است»، يعني در شعر او به جاي آن که پروانه با شمع جمع شود، با برنامهي دفع آفات مراعات آورده شده است. وقتي ميگوييم فلان به شيوهي خراساني سروده است، به نوعي دستافزارهايي براي او آماده کردهايم و ذهنمان را براي شنيدن چيزهاي عقلي ـ که اتفاق هم ميافتد ـ آماده ساختهايم. اما در زبان ويژهي سهراب که خاص خود اوست، هميشه منتظر حادثهاي غيرقابل پيشبيني هستيم و اين حادثه گاهي حادثهي عشق است که بهترين چيز است و نگاه را تر ميسازد.