ماه تلخ در كمپ‌هاي پناهندگان

تهران - ميراث خبر
جاذبه‌هاي گردشگرى، شهاب ميرزايي: چند روز پيش به زني ايراني در يكي از كمپ هاي مهاجران استراليا تجاوز شد. اين كمپ در صحراهاي شمال استراليا در ايالت داروين واقع شده كه در آن هفتاد مرد با اين زن ايراني و تنها دخترش زندگي مي كنند. دختر اين زن فقط نه سال دارد.
اين ماجرا اولين و آخرين خبر از وضعيت غم انگيز ايراني‌ها در كمپ‌هاي پناهندگان نيست. پناهجوياني كه بدون هيچ كمكي از كشور مبدا يا كشور هاي مقصد يا سازمان‌هاي بين المللي در برزخي طولاني گرفتار آمده‌اند و در افق ذهنشان كلمه اميد روز بروز كمرنگ‌تر مي‌شود.
پس از جنگ مهاجرت ايراني‌ها به غرب شدت بيشتري پيدا كرد. بسياري از ايراني‌ها به مرزهاي تركيه و پاكستان هجوم آوردند و سعي كردند از اين دو كشور به غرب بروند.
در فيلم گام معلق لك‌لك تئودور آنگلوپولوس، يك ايراني به زبان فارسي در روستاي مرزي يونان و آلباني مي‌گويد: « هنگام عبور ما از مرز مهتاب بود و به همين خاطر ممكن بود ماموران ما را ببينند و دستگير كنند. از مرز رد شديم ولي از آن به بعد هميشه از ماه متنفرم.»
بسياري از مهاجران در تركيه و پاكستان گير كردند و در نهايت به يونان رسيدند. كشورهايي كه به عنوان كشور مقصد ايراني‌ها بيشتر مورد توجه بود، كشورهاي اسكانديناوي، دانمارك، هلند و آلمان بود و آن بيشتر به خاطر قوانين مترقي مهاجرت بود كه به سادگي به درخواست‌كنندگان پناهندگي مي‌داد. اين كشورها به خاطر اينكه مستعمره نداشتند، مانند انگلستان و فرانسه با موج مهاجرهاي مستعمراتي مواجه نبودند و به نيروي كار احتياج داشتند.
اما پس از ميزباني دلپذير در دهه 1980 در دهه 1990، كم‌كم قوانين سخت‌تر شد و شرايط پناهندگي بدتر. شرايط كمپ‌ها هم كم كم براي مهاجران طاقت‌فرسا شد.
هم‌اكنون بسياري از اين مهاجران سال‌هاست كه در اين كمپ‌ها زندگي مي‌كنند به اميد روزي كه به آنها پناهندگي داده شود.
به آنها مقدار بسيار اندكي پول داده مي‌شود و آنقدر در برزخ نگاه داشته مي‌شوند تا در نهايت به سرزمين اصلي باز گردند.
يكي از اين كمپ‌ها در شهر «تي‌يه‌رير» آلمان در نزديكي مرز لوگزامبورگ قرار دارد. كلبه‌هايي چوبي در وسط دشتي زيبا و سرسبز . اما وارد كمپ كه مي‌شويد اوضاع فرق مي‌كند. در هر يك از اتاق‌ها چند پناهجو ديده مي‌شوند كه بدون كوچك‌ترين تشابه فرهنگي و اخلاقي و سني در كنار يكديگر با حداقل امكانات زندگي مي‌كنند.
درون يكي از اتاق‌ها، دو ايراني، يك صرب و يك مراكشي زندگي مي‌كنند.
مجيد و ايرج دو ايراني مقيم اين كمپ هستند. مجيد بچه خيابان نظام‌آباد تهران است. بر و روي زيبايي دارد و خوش هيكل است. او 8 سال است كه در اين كمپ زندگي مي‌كند. مجيد مي‌گويد:‌ «روز به روز شرايط براي پناهجويان سخت‌تر مي‌شود. با اضافه شدن كشورهاي شرق اروپا به اتحاديه اروپا آنها ديگر به نيروي كار ارزان ما احتياج ندارند. از طرفي ديگر پس از ده سال نمي‌توانم به ايران برگردم. در ايران همه چيز عوض شده، قيمت‌ها بالا رفته و من حتي نمي‌توانم يك وجب خاك بخرم.»
ايرج هم كه با فلاكت خود را به آلمان رسانده، از شبي مي‌گويد كه در كوچه پس كوچه هاي خيابان «هانزارينگ» كلن با دو قاچاقچي ايراني و ترك كه قرار بود به آن‌ها پول بدهد تا او را به انگلستان ببرند، در گير شد و آنها در حاليكه چاقو را زير گلويش گذاشته بودند 1000 دلار كه تمام داروندارش بود را با خود بردند و چيزي برايش نماند.
ايرج مي‌گويد:« بعد از اين اتفاق براي اولين بار در طول 30 سال زندگي‌ام، گرسنگي را به معناي واقعي درك كردم و چند روز هيچ چيز نخوردم.»
محمد هم اتاقي آنها يك مراكشي متعصب است كه به شدت به شعائر مذهبي پاي‌بند است و بارها با ايرج و مجيد بر سر رعايت آداب و رسوم مذهبي درگير شده و آنها را به عنوان مسلمان قبول ندارد.
مجيد مي‌گويد:«من نمي‌دانم محمد با داشتن اين اعتقادات چرا به اروپا آمده است.»
يرژي ديگر هم اتاقي آنها كه يك صرب است، بيشتر مواقع حالت عادي ندارد. شب‌ها مست و لايعقل بالاي سر بچه‌ها مي‌آيد و آنها را اذيت مي‌كند.
در اتاق كنار آنها يك ايراني به نام مهندس ايزدي زندگي مي‌كند كه تعادل روحي و رواني ندارد. او را از يك كمپ در لايپزيگ در شرق آلمان به تي‌يه‌رير فرستاده‌اند. در لايپزيگ با افراد كمپ درگير ‌شده و به علت اينكه آشنايي در شهر تي‌يه‌رير داشته، مسئولين او را به اين شهرفرستاده‌اند.
ايزدي تا صبح راه مي‌رود و سيگار مي‌كشد و به زمين و زمان فحش مي‌دهد. او آرام و بسيار منطقي حرف مي‌زند ولي ناگهان اخلاقش عوض مي‌شود و پرخاشگري مي كند. فكر مي‌كند همه جاسوس هستند و او را زير نظر دارند.
دراتاق‌هايي ديگر مهاجران مليت‌هاي مختلف را مي‌توان ديد. ترك، يوناني، مصري، سيرالئوني، پرويي، هندي.
بابك يك ايراني ديگر در اين كمپ است كه با چند پاكستاني هم اتاقي است. او مي‌گويد مشكلي كه با سايرين دارد اين است كه آنها بهداشت را رعايت نمي‌كنند. با پاي بدون كفش به توالت مي‌روند و به اتاق مي‌آيند و همين امر او را از خورد و خوراك انداخته است.
بابك در اين مدتي كه در كمپ بوده شاهد تجاوز، ‌دزدي و آزار اذيت بوده و مي‌گويد بارها از ترس شب را تا صبح نخوابيده است. بسياري از كساني كه با او بوده اند يا تعادل ذهني خود را از دست داده يا به گروه هاي سياسي پيوسته‌اند يا خود را به عنوان هموسكسوئل معرفي كرده‌اند تا بتواتند به هر قيمتي پناهندگي بگيرند.
«ظاهر» پناهجوي افغاني‌اي است كه ماجرايش را اينگونه تعريف مي كند: «من سعي داشتم با پيوستن به فرقه داويدي‌ها كه فرقه مذهبي بسيار سخت‌گيري است خود را به آمريكا برسانم. به وين رفتيم و شبانه گروه گروه در سرماي زمستان به دستور كشيش ها براي غسل تعميد داخل آب سرد دانوب شديم. انواع اقسام توهين‌ها وتحقيرها را تحمل كرديم تا مجوز ورود به آمريكا را بگيريم. همه چيز در حال آماده شدن بود كه ناگهان قضيه 11 سپتامبر پيش آمد و ورود ما به خاك آمريكا ممنوع شد.» او تعادل فكري خود را از دست داده و بيشتر وقت خود را در كليسا مي‌گذراند.
يكي از شب‌هاي خاطره‌انگيز بچه‌هاي كمپ آمدن دو گردشگر آمريكايي به كمپ بوده. توريست‌هاي آمريكايي ابتدا با شك و ترديد و ترس وارد مي‌شوند. آمدن آنها باعث جمع شدن همه براي جشني مي‌شود كه تا صبح در كنار هم مي‌رقصند.
بابك مي‌گويد:‌ آمريكايي‌ها همه چيز اروپا برايشان جالب بود و كوچك و در مقايسه همه چيز را در آمريكا بسيار بزرگ و فانتزي مي‌ديدند.
بابك سه مرتبه براي گرفتن مجوز به دادگاه رفته است. روزها مخفيانه براي كار سياه به شهر مي‌رود. در رستوران‌ به عنوان گارسون كار مي‌كند و هر چه در مي‌آورد به وكلا مي‌دهد تا كار پناهندگي‌اش درست شود و اگر نشد در نهايت باز هم قاچاقي به كانادا يا آمريكا برود.
بيست و چهار ساعت زندگي در كمپ تي‌يه‌رير، آدمي را به فكر وا مي‌دارد كه چه شرايطي در كشور اصلي باعث شده تا اين آدم‌ها با اين شرايط در اين جا زندگي كنند و چرا كشور هاي مقصد با مهاجران چنين برخوردهاي خشن و تلخي دارند و آيا دولت‌ها،‌ نهادهاي مدني و امور پناهندگان سازمان ملل براي تخفيف مشكلات آنها هيچ كاري انجام نمي دهند؟


[ چاپ اين مطلب ]

Close